محمود ملائی ایولی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
یازدهم مرداد ۱۳۴۸، در روستای
ایول از توابع
شهرستان ساری به دنیا آمد. هشتمین فرزند خانواده بود. پدرش گلبرار، کشاورز بود و مادرش نیره یساری نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند؛ سپس به مدت چهار سال در
مدرسه علمیه سعادتیه ساری به فراگیری علوم دینی پرداخت. مجرد بود. به عنوان بسیجی از سوی
لشکر ۲۵ کربلا؛ گردان مالک اشتر راهی جبهه شد. بیست و یکم اسفند ۱۳۶۴ در منطقه
فاو و در جریان
عملیات والفجر هشت بر اثر اصابت ترکش
خمپاره به سر به شهادت رسید. پیکر وی بیست و هشتم اسفند ۱۳۶۴ در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد. او را حاجی بابا نیز مینامیدند
[ویرایش]
اينطورى كه شما به من زل زدهايد نمىتوانم حرف بزنم، عمو گلبرار! به پينهپينه دو دستتان كه مثل باباى خودم روى زمينهاى كشاورزى كهنهاش كردهايد، قسم مىخورم كه حالوروزتان را مىفهمم. همانجا پاى تابوت كه زانو شكستيد و خم شديد روى كفن خونآلود محمود، مىخواستم بگويم كه كسى به اندازۀ من حالتان را نمىفهمد. كه حتم دارم اگر اين را مىگفتم سروصداى پدرهاى شهيدآبادى درمىآمد و به من مىگفتند: توى جوان يكلاقبا، اصلاً مىفهمى پدرى يعنى چه، تا داغ جوان را درك كنى! اصلاً شايد ميان اين هياهوها صداى مادر محمود هم بلند مىشد و با چشمهاى كاسۀ خونش، زل مىزد به من و مىگفت: از تو كه رفيق گرمابه و گلستان محمود بودى، بعيد است محمد! بعيد است خيال كنى كسى حال دل ما را مىفهمد. اينطورى سكوت نكن گلبرار! چيزى بگو. از بس خيره شدهام به نقشهاى زيلوى زير پا، چشمهايم جز سرخى نمىبيند. مىخواهيد برايتان از بيمارستان اهواز بگويم؟ اين را كه برادران بسيجى موبهمو تعريف كردهاند. ناگفته نماند من هم دير رسيدم. شايد رزمندههاى سپاهى، بهتر از من از لحظههاى آخر محمود خبر داشته باشند. من دير رسيدم. نه اينكه حواسم پى كار خودم باشد و هواى جگرگوشهتان را نداشته باشم يا خداىناكرده كوتاهى كرده باشم.... ببينيد اينطورى نمىشود حرف زد، گلبرار. نگاهتان اينقدر سنگين است كه هنوز لب باز نكرده، گلويم خشكيده و نفسم بريده است. چيزى بگوييد تا قفل اين سكوت سنگين شكسته شود. يا لااقل مادر محمود را بگوييد تا بيايد و روبهروى ما بنشيند. شايد كلامى، حرفى، سخنى از او راهگشاى مجلس دونفرهمان شود. صبر كنيد ببينم، الآن كه بانويى سينى چاى را با دستهاى لرزان از پشت در به دستتان داد... مادر و خواهرهاى محمود پشت در نشستهاند و حرفهاى ما را گوش مىدهند. باشد. پس هر چه مىخواهيد بپرسيد و هر چه مىخواهيد بگوييد. تنها سپرى كه دارم اين است كه من كارهاى نبودهام. خودم هم نمىدانستم كه محمود بىخبر و پنهانى از روستاى ايول ساك بسته و جادههاى سارى را پشت سر گذاشته و خود را به پاسگاه هولار رسانده است. از كجا بايد مىدانستم. اينكه كسى رفيق كسى باشد، دليل نمىشود كه از هر چه در سر ديگرى مىگذرد، باخبر باشد... دفترچهام آمده بود و بايد راهى سربازى مى شدم. محمود اما چند سال از من كوچكتر بود. دستكم سه چهارسالى وقت داشت تا رخت خدمت به تن كند. خودش نيست اما خدايش شاهد است همينكه در پاسگاه هولار چشمم به او افتاد، آموزش را رها كردم و دويدم طرفش. حيرتزده پرسيدم: محمود! تو اينجا چه مىكنى!؟ تو كه هنوز خيلى مانده تا سرباز شوى! خنديد و گفت: مگر فقط سربازها اجازه دارند تفنگ دست بگيرند. وقتى دشمن خاك ما را تهديد مىكند، وجوب دفاع براى همه ما برابر است. مثل روحانىهاىِ قابل حرف مىزد. انگارنهانگار كه فقط چند سالى است دارد در مدرسه علميه سعادتيه دوره مقدماتى حوزه را مىخوانَد. مىگفت راهنمايى را كه تمام كرده، مانده تا هم كمكحالتان باشد و هم در حوزه، درس دين بخواند. يكبار كه از او علت اين انتخاب را پرسيدم، جواب داد: ما بايد حواسمان باشد كه علمى را انتخاب كنيم كه هم به درد انقلاب بخورد و هم فرداى قيامت به كارمان بيايد. سكوت زنهاى پشت در سنگين شده است. مىدانم گلبرار! لابد خيال مىكنيد من دل محمود را از آبادى كنده و راهى جبههاش كردهام. هر كس مرا اينطور قضاوت كند، مديون است. من خودم هم از ديدن محمود در پاسگاه شوكه شده بودم. وقتى توضيح داد كه نمىتواند سرش را به درس و كار گرم كند و مدام دلش شور انقلاب و جبهه را مىزند، قدِّ خميدۀ شما در نظرم آمد. به چينوچروك پيشانىتان قسم، همان موقع اولين حرفى كه زدم اين بود: محمود! پسر خوب! خانوادهات از آمدن تو خبر دارند؟ اگر خبر داشتند چرا به من چيزى نگفتهاند! سرش را به زير انداخت و آهسته جواب داد: تو را قسم مىدهم به دوستىمان كه به آنها چيزى نگويى. مىترسيدم به آنها بگويم. مىترسيدم نگذارند.... - دردتان به جانم گلبرار! گريه نكنيد! حرف بزنيد تا سبك شويد. شما اگر چيزى نگوييد مادر محمود از پشت در صدا بلند مىكند و راز مشتركتان را بيرون مىريزد. آرى. مىدانستم اين اتفاق مىافتد. صدا را مىشنوى: محمد جان! من و باباى محمود قبل از تولد پسرمان عهد كرده بوديم او را به حوزه بفرستيم تا درس دين بخواند و راه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را برود. لب باز مىكنم و جواب مىدهم: حاجخانم! من رزم محمود را هنگامى كه كمك آرپىجىزن بود، ديده بودم. اما موقعى كه در مسير مقر، تركش خمپاره عراقىها سر محمود را شكافت، كنارش نبودم. با اين وجود، وصيتش را شنيدهام. او بارها به من گفته بود: اگر امام حسين عليه السلام خواست با خون خود، دين خدا را زنده نگه دارد، من نيز همين را مىخواهم. اگر حرفم را باور نمىكنيد، سطرهاى آخر وصيتنامه را بخوانيد. آنجايى كه نوشته:... پس اى بعثيان و اى مزدورانِ آمريكا، ما را با گلولههايتان در برگيريد! آمدهام تا از شما حلاليت بخواهم گلبرار! من عمرى مىخواهم در اين آبادى زندگى كنم. مىخواهم هر شبِ جمعه بيايم سر مزار محمود. نمىتوانم چشمدر چشم شما شوم درحالىكه خيال مىكنيد من پنهانكارى كردهام. چيزى بگوييد گلبرار! بگوييد كه حلالم كردهايد. سرتان را بالاگرفتهايد؟ در چشمهايم زل زدهايد. لبهايتان مىلرزد. چيزى بگوييد كه طاقتم طاق شده است... صدايتان در بندبند تنم مىپيچد: من محمود را فقط نذر حوزه نكرده بودم. من پسر شانزدهسالهام را قربانى راه خمينى كردهام و به شهادتش افتخار مىكنم