• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

محمد کشمیر

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید محمد کشمیر (۱۳۴۵ قائمشهر _ ۱۳۶۰ جفیر) متولد شهرستان قائمشهر در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش قربانعلی نام داشت.محمد کشمیر در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.محمد کشمیر در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۰/۱/۱۵ هجری شمسی در منطقه جفیر شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای امامزاده اسماعیل قائمشهر به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

مادر محمد خم شد و نامه را از كف سيمانى حياط برداشت و در جا از هوش رفت. روى نامه نوشته بودند، خون پسرت در برابر خدمت به رژيم آخوندى. نامه‌ها بارها و بارها در خانه انداخته شدند. تهديدها مربوط مى‌شدند به تيزهوشى و ازخودگذشتگى كه محمد در شناسايى يك گروه خرابكار در يك ايست و بازرسى به خرج داده بود. جعبه يك جعبه‌ى يخچالى بود. وسط جعبه يك باند كاغذى بزرگ چسبانده بودند تا كسى شك نكند. محمد اين جمله را نوشت و به نگهبان داد: اين دو مشكوكند، در جعبه چيز بدى پنهان است. محمد كشميرى نگهبان ايست و بازرسى جاده سارى كاغذ را وقتى از مينى‌بوس پياده شده بود، چند مرتبه خواند. اين كه چطور نويسنده اين جمله، احساسش به جعبه بد بود، براى نگهبان اهميتى نداشت. دو نفرى كه جعبه را مى‌بردند، كارت شناسايى داشتند و قيافه‌شان مثل بسيجى‌ها بود. اما نگهبان دوباره سوار شد و اينبار هم از محمد كارت شناسايى خواست و هم از آن دو نفرى كه صاحب جعبه بودند، راجع به جعبه سوال كرد. آن‌ها گفتند، توى جعبه داروهاى مهمى است كه نبايد هوا بخورند تا به جبهه برسد. نگهبان، شك كرد كه نكند اين دو پرستار بسيجى، بشوند باعث دردسرش. براى همين خواست كه از ماشين پياده شود و اما به ته ماشين و قيافه‌ى محمد كشميرى چشم دوخت و دو دل شد. او داشت كاملا در مينى‌بوس را مى‌بست و باز سعى كرد از شيشه قيافه‌ى كشميرى را نگاه كند. راننده در حالت خلاص پايش را روى گاز فشار داد. نگهبان ياد كارت شناسايى محمد افتاد كه مهر حوزه علميه‌ى كوتنا خورده بود. متولد ۱۳۴۶، نام پدر غلامعلى او دوباره در ماشين را باز كرد. راننده گفت لا اله الا الله. نگهبان اسلحه‌اش را نشانه رفت و گفت شما دو تا لطفا بياييد پايين. وقتى در جعبه باز شد، بوى گند دو سر بريده، باعث شد نگهبان عق بزند و بالا بياورد. از آن به بعد، نامه‌هاى تهديد بود كه به خانه‌ى كشميرى ريخته مى‌شد و با اولين نامه بود كه مادر محمد كشميرى با خواندن نامه، روى پاهايش نتوانست تاب بياورد. اون آنقدر محمد را دوست داشت كه حتى وقتى مى‌خواست پسرش را به كلاس اول دبستان بفرستد، به اين فكر افتاد كه مى‌شود بچه حتى درس نخواند و پيش مادرش بماند. تا خود كلاس درس هم با پسرش رفت. اما محمد، از همان اول، بچه‌ى خودساخته‌اى بود و معلوم بود كه نمى شود او را در خانه حبس كرد. به علاوه دين و ايمان خانوادگى آن‌ها، محمد را به پايگاه و مسجد و منبر مى‌كشاند. با اين حال ن بارها شده بود كه مادر كشيك محمد را بكشد. تعقيبش كند. مى‌ترسيد. هر چه محمد قد كشيد، علاقه‌ى او به محمد بيشتر شد. نه فقط به خاطر موفقيت‌هاى درسى محمد كه به خاطر متانت و ديانت او. او وقتى يادداشت‌هاى تهديد را مى‌خواند، فكر كرد كه بايد بتواند از محمد در هر شرايطى محافظت كند. اين نامه‌ها مصادف شده بود با اين كه محمد از مادرش مى‌خواست راضى باشد كه به جبهه برود. يكهو مادر ياد اين درخواست محمد افتاد. ياد درخواست‌هاى مكرر محمد براى رفتن به جبهه. اگر محمد مدتى به جبهه ميرفت، از شر اين نامه‌هاى تهديدآميز خلاص مى‌شد. خطر برطرف مى‌شد. دايى محمد، مسئول اعزام‌هاى سارى بود و اما يك طلبه‌ى دوازده ساله، قانونا مجاز نبود كه به جبهه برود. مادر محمد مى‌دانست كه او روزها به محل اعزام مى‌رود و اصرار مى‌كند. - كارت درست شد مادر، بارت را جمع كن محمد با ناباورى به مادرش نگاه كرد. - من به داييت گفتم كه تو را به جبهه ببرد، اما نه آن جلو جلوها. محمد از خوشحالى صورتش شكفت. اين بار كافى بود كه محمد راه رسم به جبهه رفتن را بدست بياورد و مادر را كم كم از نظر ذهنى براى حضورش در جبهه آماده كند و بار دوم به جبهه برود. حالا محمد ۱۴ ساله شده بود و شب اعزامش براى بار سوم به بجهه‌ى جنوب بود. آن شب مادر و محمد يك خواب مشترك ديدند. مادر محمد را بيدار كرد و هر دو وقتى نگاهشان باهم تلاقى كرد، متوجه شدند كه خوابى مشترك ديده‌اند. گريه به مادر محمد امان نمى‌داد، از هوش ميرفت و به هوش مى‌آمد. محمد، مادرش را آرام كرد. ساعت‌ها حرف زدند. ساعت‌ها. محمد با طمانينه و سكينه‌ى قلبى، مادرش را آرام كرد. - يعنى تو واقعا مى‌خواهى شهيد شوى‌؟ محمد گفت: - بله درست در همان وقتى كه وعده داده شده. - چطور دلت مى‌آيد؟ محمد سرش را زير انداخت. مادر گفت: - بگذار اول من بميرم. خاك بريزى به گورم، بعدش شهيد شو، اين را از خدا بخواهيم باشه‌؟ محمد گفت: - شهيدى كه مادرش جلوى تابوتش نباشد كه صفايى ندارد. غريب دفن مى‌شود. مادر گريه كرد. بعد فكر كرد كه بايد با محمد همراهى كند. هر جايى كه او را مى‌فرستاد، نمى‌توانست، آرزوى شهادت را از پسرش بگيرد. محمد اعزام شد و اما مادر لحظه به لحظه با محمد بود. گاهى حرف‌هايى مى‌زد كه بقيه تعجب مى‌كردند. مى‌گفت محمد حالا فلان جاست. حالا داخل سنگر رفته. - آخر زن اين حرف‌ها را از كجا ميزنى. شايد خواب مى‌ديد. چشمش را مى‌بست و محمد را مى‌ديد. روز به روز به آن تاريخ نزديك مى‌شد و مادرمحمد روز به روز عجيب‌تر. انگار مادر محمد، محمد شده بود. شبيه او حرف ميزد و مى‌خوابيد و نماز مى‌خواند. منافق‌ها بى‌كار نبودند و بين همه پر كرده بودند كه يك پسر دوازده‌ساله را به خاطر پول به جبهه فرستاده‌اند. پدر محمد رنجيده از اين حرف‌ها مى‌گفت، با اين وضع مالى بد، خودم برايش لباس خريده‌ايم، چون لباس به اندازه به تنش نبود. مادر اما درست شكل محمد شانه بالا انداخت و خياليش نمى‌آمد. انگار همان سكينه‌ى قلبى محمد در دل او هم آمده بود. يك روز مادرمحمد در حياط امامزاده اسماعيل گفت كه ديشب اين قبر را براى محمد ميكندم. بقيه وحشت زده به او نگاه كردند. محمد غسل شهادت دارد مى‌كند..... محمد روى خاكريز است و مشغول نگهبانى. دشمن حمله كرده... دشمن يك نارنجك به سنگر محمد انداخته.. نارنجك تركيد.... محمد افتاد.... تاريخ همان تاريخ است، ۱۵ فروردين ۱۳۶۰ مادر دست بچه‌هايش را گرفت و به پدر محمد اصرار كرد كه به در بيمارسان رازى سارى بروند. چاره‌اى نبود. راه افتادند، مادر از نگهبان جلوى بيمارستان پرسيد: - شهيد محمد كشميرى را آورده‌اند اينجا نگهبان گفت: - شما نسبتى داريد مگر؟ مادر محمد گفت: - ما از آشنايانشان هستيم نگهبان گفت: - برو از راننده آمبولانسى بپرس كه الان دو تا شهيد آورده راننده گفت: - فعلا به خانواده‌ى كشميرى خبر ندهيد، بريزند اينجا، بگذاريد خود بنياد شهيد اين كار را بكند همه دهانشان باز ماند و شيونشان بلند شد، همه بجز مادر محمد. او گريه نمى‌كرد. او پيش نگهبان برگشت و گفت، من بايد پسرم را ببينم. آن وقتى مادر محمد به سردخانه وارد شد، به نگهبانى گفت، گفت آن جعبه است، محمد آنجاست. - از كجا ميدانى خانم‌؟ - بوى گل محمدى را نميشنويد؟ آن وقتى كه در جعبه باز شد تا زمانى كه محمد را در گلزار شهداى امام‌زاده اسماعيل تشييع مى‌كردند. مادر محمد به بقيه كه شيون مى‌كردند گفت، نمى‌بينيد، او دارد مى‌خندد؟ شما چرا گريه ميكنيد؟






جعبه ابزار