• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

محمد عابدپور

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید محمد عابدپور (۱۳۴۸ فریدونکنار _ ۱۳۶۵/۱۰/۰۴ چزابه) متولد شهرستان شهید پرور فریدونکنار در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش هاجر مقصدیان و پدرش احمد نام داشت.محمد عابدپور در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود. محمد عابدپور در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۰/۰۴ هجری شمسی در منطقه چزابه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای فریدونکنار به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

هنوز هم هرگاه به درخت كنار مسجد مى‌رسم نگاهم را به بلندترين شاخه مى‌اندازم. هنوز هم فكر مى‌كنم محمد از آن بالا مرا نگاه مى‌كند. با اينكه همسن بوديم ولى از من خيلى جلوتر بود. در همه چيز از من سر بود. آن روز كه از مدرسه برمى‌گشتيم، جوجه گنجشكى پاى درخت افتاده بود. كنارش ايستاديم. او گفت بايد گنجشك را به آشيانه‌اش برگردانم. از درخت بالا رفت. گنجشك را توى آشيانه گذاشت و از آن بالا نگاهى به من انداخت. لبخندى زد. پايين كه آمد گفت خدا مهربانى به پرندگان و حيوانات را دوست دارد. به مسجد رفتيم با اين كه به سن تكليفش نرسيده بود شوق عجيبى به نماز اول وقت داشت. بارها در بازى‌هاى كودكانه‌مان در شاليزارهاى سرسبز فريدون‌كنارحرف از ايمان و مهربانى مى‌زد. روح او دنبال چيزى فراتر بود كه راه تحصيل در حوزه علميه را انتخاب كرد. روزهايى كه مى‌ديدمش خوشحال‌تر از هميشه به افق‌هاى دور مى‌انديشيد. روزها گذشت و تحصيل در حوزه امام صادق عليه السلام نكا و حوزه رستم كلا را به پايان رساند. فروردين ماه است و عطر او را هنوز ميان شاليزارها و جنگل‌هاى فريدونكنار حس مى‌كنم. عيد است و به ديدار خانواده محمد آمده‌ام. او نيست اما حضورش همه جا را پر كرده. مى‌نشينم روى همان تخت چوبى كنار حوض كه بارها با او نشسته بودم و از علايقمان با هم حرف زده بوديم، اما اين بار بدون او. پدرش با سينى چاى مى‌نشيند روبه‌رويم. عطر گل‌هاى بهارى با طعم چاى درهم آميخته است. پيرمرد لبخندى مى‌زند و مى‌گويد چه عجب از اين طرف‌ها. بعد از محمد تو را كمتر اينجا ديده‌ام. مى‌گويد كه مرا هم مثل محمد دوست دارد. اما او كجا و من كجا! با همان لهجه شمالى مى‌گويد: درست مثل چنين روزى دوم فرورين ۱۳۴۸ بود كه خدا محمد را به ما داد و فروردين ما بهار در بهار شد. ادب و هوش و معرفتش مثال زدنى بود. تنها ۹ سال داشت كه فهميد انقلاب چيست و امام كيست. از آن روز به بعد شور ديگرى براى مبارزه داشت. داشتن چنين پسرى افتخار بزرگى بود براى من و مادرش. هميشه كمك دست ما در كارهاى خانه و شاليزار بود. گاهى وقتى تشنه هستم احساس مى‌كنم الآن ليوان آبى برايم مى‌آورد. يا مثل بچگى زود كفش‌هايم راجفت مى‌كند و پيش رويم مى‌گذارد. هيچ وقت نديدم لحظه‌اى را به بطالت بگذراند. براى ثانيه به ثانيه لحظاتش برنامه‌ريزى داشت. بعد از اينكه اينجا درس‌هاى حوزه را خواند، خواست به مدرسه علميه المهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف مشهد برود. سر از پا نمى‌شناخت. وقتى از من اجازه خواست، گفتم: امام رضا عليه السلام دعوتت كرده، برو پسرم. هم درس بخوان كه كمكى به دين باشد و هم نايب الزياره ما باش. هيچ چيز قادر نبود ذره‌اى سستى در تصميمش ايجاد كند. وقتى خبر دادند بيمارستان بسترى شده تازه فهميديم در دوره آموزشى بجنورد از ناحيه پا مجروح شده است. بعد از سه سال كه برگشت، محمّدِ ديگرى شده بود. اشك از چشمان مرد جارى شده و دل من هم براى محمد تنگ‌تر از هميشه. در حالى‌كه اشك‌هايش را پاك مى‌كند، ادامه مى‌دهد: محمد مقيد به احكام اسلام و گوش به فرمان امام بود. هميشه تصويرى كوچك از امام را در جيبش داشت. گفته بود امام را با جان و مال يارى كنيد. براى اينكه امام آمد براى شما حقيقت اسلام، قرآن، عزت و شرف، شخصيت، ابهت، معنويت، شجاعت، شهامت و شهادت را آورد. ارادت خاصى به حضرت زهرا عليهاالسلام داشت. هميشه به ياد غربت ايشان اشك مى‌ريخت. فاطميه كه مى‌شد حال عجيبى داشت. «خادم الزهرا» را لقب خودش قرار داده بود. تا جايى به خانم ارادت داشت كه وصيت كرده بود: «مرا شبانه تشييع نماييد، شبانه دفن كنيد و تا هنگامى كه بقيع آزاد و آباد نشده، قبر مرا تعمير و سنگ‌كارى و گُل‌كارى نكنيد.» اذان كه مى‌گفتند به نماز مى‌ايستاد. هميشه معتقد بود و مى‌گفت: نمازتان را در اول وقت بخوانيد. زيرا يكى از سخنان گهربار حضرت ولى عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف خطاب به آن شخصى كه در غيبت صغرى خدمتشان رسيد، همين بوده كه: ملعون است، ملعون است كسى كه نماز عشاء را نخواند تا ستارگان آسمان همه پديد آيند. ملعون است، ملعون است كسى كه نماز صبحش را نخواند تا تمام ستارگان ناپديد شوند. پلك‌هايم را مى‌بندم و به عمق حرف‌هاى محمد فكر مى‌كنم. به چشم‌هاى خيس پدرش نگاه مى‌كنم كه مى‌گويد: يك روز صبح آمد روى همين حياط و آن گوشه كنارم نشست. داشتم وضو مى‌گرفتم كه دستم را گرفت. گفتم چه مى‌كنى پسرم‌؟ دستم را بوسيد و گفت تنها يك خواسته از شما دارم. به حق همين لحظه اذان از من راضى باشيد تا به جبهه بروم و اداى دين كنم. نگاهى به چهره مظلوم او كردم و ياد روزهاى كودكى‌اش افتادم كه هر وقت خستگىِ كار، طاقت مرا كم مى‌كرد، دستم را مى‌گرفت و مى‌بوسيد. راهى كردستان شد تا دوره فشردۀ نظامى را در مريوان بگذراند. با اين‌كه اصالتش از شمال بود اما عشق به دفاع از آرمان‌هايش او را به جبهه جنوب كشاند. شلمچه را كه مى‌گويد آه بلندى مى‌كشد و ادامه مى‌دهد: دوستانش مى‌گفتند با سربند يا زهرا عليهاالسلام و با دل و جان از خاك ميهن دفاع كرده. چهارم دى ماه ۶۵ بود كه در خاك‌هاى گرم چزابه تركش به دهانش اصابت كرد و به آرزويش رسيد. به من وصيت كرده كه يك نفر از خانواده را كه علاقه به علوم دينى دارد به حوزه علميه بفرستم و سنگرش را خالى نگذارم. اكنون من هستم و جاى خالى محمد و فكرهايى كه مرا به غوغاى كربلاى ۴ مى‌برد. به لحظاتى كه او شهد شيرين شهادت را نوشيد و جاودانه شد و چند روز بعد در گلزار شهداى فريدونكنار آرام گرفت.






جعبه ابزار