محمد داودی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید محمد داودی (۱۳۴۷ بابل _ ۱۳۶۴ فاو) متولد
شهرستان بابل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش نبی الله نام داشت.محمد داودی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد.شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.محمد داودی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۴/۱۲/۲۱ هجری شمسی در منطقه
فاو و در
عملیات والفجر هشت شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای ؟ به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
من از خيلى وقت پيش به مرگم فكر مىكردم. به روزى كه ديگر نباشم. بعضىها به اين موضوع مىگفتند مرگ آگاهى! از همان وقتها هم شروع كردم به حالى كردن اين موضوع به مادر و پدرم؛ از همان روزى كه رفتم سر ساختمان نيمهسازى كه بابا براى برادرم مىساخت. خيره به ساختمان نگاه مىكردم كه بابا رسيد. شانهبهشانهام ايستاد و پرسيد: - خوب شده؟ نگاهش كردم. دستش به گِل بود. جواب دادم: - بله كه خوب شده! انشاءاللّه به خوشى. بابا دستش را پشت كمرم گذاشت و گفت: - دستم از اين خالى بشه، خونۀ تو رو شروع مىكنم. ديگه بعد برادرت، نوبت تويه كه برات آستين بالا بزنيم. همانجا جملهام را سبك و سنگين كردم و آرام گفتم: - نگران من نباش. خونۀ من سر جاى خودش ساخته ميشه. بابا به شوخى و خنده گرفت. بلندبلند خنديد. اما احتمالاً بعدها كه به اين جملهام فكر كند، متوجه منظورم مىشود. بابا هميشه همينطور بود؛ به همهچيز بىآلايش و ساده نگاه مىكرد. پس از آنكه مكتبخانه را تمام كردم، دستم را گرفت و در مدرسه ثبتنامم كرد. وقتى آنقدر بزرگ شده بودم و خودم را چيزفهم حساب مىكردم كه ادعا كردم مىخواهم راه را خودم انتخاب كنم و بروم درس دين بخوانم، تعجب كرد. خواست از كنار ماجرا بگذرد؛ ولى من تصميم را گرفته بودم. ابتدا مخالفت كرد كه ديپلم بگير و بعد برو؛ اما بعد كه اصرارم را ديد، دوباره راه را برايم باز كرد. رفتم پيش شيخاكبر بيگى و ثبتنام كردم. شيخاكبر هم كه امين مردم درونكلا بود و همه به سرش قسم مىخوردند، قبول كرد. پانزدهساله بودم كه راهم از مدرسه جدا شد. مادر را هم راضى كرده بودم. براى سيدهطاهره همين كه پسرش درس صاحبالزمان عجل الله تعالى فرجه الشريف بخواند بس بود تا رضا بدهد به جدا شدن او از خانه. اين كار اصلاً به نظرم سخت نيامد؛ اما وقتى تصميم گرفتم با طلاب اعزامى از بابل به منطقه بروم، دست و دلم براى اجازه گرفتن بيشتر مىلرزيد. سال ۶۴ بود و نزديك به شش سال از جنگ مىگذشت. شهيد شدن و عمليات و مفقود شدن، با زندگى مردم عجين شده بود. پدر و مادر كشاورز من هم كم به تشييع جنازۀ شهداى درونكلا و دو آبادى بالاتر و پايينتر نرفته بودند. حميد، برادر بزرگم هم دستى بر آتش جنگ داشت. ازهمينرو با دل قرص روبهروى پدر و مادرم نشستم و گفتم كه مىخواهم بروم. نه نياوردند. روز اعزام آمدم براى خداحافظى. با سلام و صلوات راهى شدم. مادر دم آخر، كاسۀ لعابى آب را پشت سرم پاشيد و گفت: - اسير نبينمت مادر. اگر بناست نباشى، الهى كه شهيد باشى. زير لب آمينى به دعايش گفتم و خنديدم. مادرم خودش مىدانست كه اين راه ممكن است برگشت نداشته باشد؛ اما برگشتم. معلوم بود هنوز از پسرش دل نكنده است. بار دوم كه رفتم، ديگر برنگشتم. گم شدم؛ مفقود و بىخبر. همسايهها برايش خبر برده بودند كه صداى محمد را از راديو عراق شنيدهاند؛ اسير شده است؛ و مادر سخت گريه كرده بود. بيش از بيست روز گريه كرده بود؛ طورى كه وقتى برگشتم، مرا در آغوش گرفت و ناليد - مادرجان! آنقدر اشك ريختم براى غصۀ اسير شدنت كه اشكى براى شهيد شدنت ندارم. دلم برايش سوخت. دستش را بوسيدم و گفتم: - مادرم! شايد جسدى برايت نياورند كه برايش گريه كنى. مادرم آماده بود؛ اما بايد به او مىگفتم روزى مىرسد كه اصلاً برنگردم. آن بار رفتم و به بچههاى مدرسۀ علميه سر زدم. درس لمعه را تمام كرده بودند. گفتم: اگر زنده ماندم، برمىگردم و خودم را به شما مىرسانم. نمىدانستم دوباره آنها را مىبينم يا نه. اين حس را همهجا داشتم. حلاليت گرفتم و از مدرسه بيرون زدم. شب بايد راهى مىشدم. وقت تنگ بود. داداش حميدم عصر راهى شده بود. من هم صبح راه افتادم. گاهى همديگر را در منطقه مىديديم؛ ولى من گردان طلبهها بودم و مرتب جابهجا مىشدم و اين ديدارها هميشگى نبود. خيلى از شبها به مادر فكر مىكردم؛ به اينكه هر دو پسرش را راهى كرده بود؛ به اينكه شبها به چه فكر مىكند؟ اينكه سَرِ زمين و شالى دربارۀ ما چه خيالها مىبافد. اميدوار بودم نبودن ما دل او و پدر را خالى نكند. معلوم بود هنوز دل نكنده و نگران است كه باز خودم برگشتم. در زدم. در آهنى خانه را كه باز كرد، خندۀ از ته دلش مطمئنم كرد كه چشمبهراه بوده. وقتى بابا برگشت، دويد سوى ايوان و خبر آمدنم را داد. نزديك نوروز بود. باران شُرشُر مىباريد و همهجا گل شده بود. بابا پوتينهايش را پاى پله كند و بالا دويد. سر و تنش خيس بود. بغلم كرد. سراغ حميد را گرفت و من هرچه خبر داشتم، به او دادم. خانۀ برادرم را تمام كرده بود؛ اما حرفى از ساختن خانه براى من نزد. اينبار خيلى كوتاه ماندم. بايد برمىگشتم. از شواهد و قراين مشخص بود كه عملياتى در پيش است. همه را فراخوان كرده بودند. برگشتم و ديگر نيامدم. تقدير من در فاو رقم خورده بود. بايد همانجا مىماندم. دعاى سيدهطاهره گرفته بود؛ اسير نشدم. همانجا در خانهاى كه برايم آماده شده بود، ساكن شدم. دوازده سال جسمم همانجا ماند. خودم از احوال پدر و مادرم خبر داشتم؛ ولى جسمم اذن تكان خوردن از خانۀ جديد را نداشت. مىدانستم حميد برايشان خبر برده است كه اسير نشدهام. اينطور خيالم از مادر راحت بود. بالاخره يك روز اذن صادر شد. كسى پاى چاه آمد تا جسمم را پيدا كند. هميشه فكر مىكردم كه شايد مادر و پدرم مثل يعقوب از يوسفشان دل نكندهاند كه اذن برگشت پيدا نمىكنم. دوازده سال بعد گروه تفحص پلاكم را پيدا كردند. همراه تكههايى از استخوانهايم. همينها براى سيدهطاهره و بابا بس بود كه آنها را از چشمانتظارى درآورد. بالاخره برگشتم. همان تكه استخوان بهعنوان شهيد محمد داوودى تشييع شد و در همان قبرستان درونكلا دفن شدم. روى سنگ قبرم نوشتند: شهادت: ۶۴/۱۲/۲۱؛ بازگشت به وطن: ۷۶/۴/۱۳. حالا همه مىآيند و كنار خانۀ تازهام مىنشينند. خيلىها عوض شدهاند؛ اما اميدوارم تا دير نشده است، راه را پيدا كنند.