• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

محمدمهدی فاضل

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید محمدمهدی فاضل (۱۳۴۷ بابل _ ۱۳۶۵ فاو) متولد شهرستان بابل در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش محمد نام داشت.محمدمهدی فاضل در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.محمدمهدی فاضل در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۲/۱۱ هجری شمسی در منطقه فاو و در عملیات تکمیلی والفجر هشت شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از سالها مفقودالاثر بودن در ۱۳۷۳/۶/۹ تشییع در گلزار شهدای سلطان محمد طاهر به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

شب عجيبى بود؛ از آن شب‌هايى كه نمى‌دانستم بايد ناراحت باشم يا خوشحال. پدرم حاج‌محمد در خانه راه مى‌رفت و تسبيح در دستش بالا و پايين مى‌شد. چندبارى نيز الله‌اكبر گفت و سپس ساكت شد. نگاهش كردم. من و خواهر و برادرهايم هرگز او را چنين نديده بوديم. نفهميدم كه گرفتگى چهره‌اش از ناراحتى است يا به چيزى مى‌انديشد. اگر مادر خانه بود، راحت متوجه مى‌شد. هنوز آخرشب نشده كه پدر درِ اتاقش را بست و تا صبح بيرون نيامد. من از سوراخ كوچك قفل نگاه كردم و ديدم رو به قبله نشسته، دست‌هايش را بر سرش گذاشته و دعا مى‌خواند. من هيچ‌وقت در اتاق پدرم سرك نمى‌كشم؛ اما آن شب فرق مى‌كرد. سردرگم بودم، به‌خصوص كه مادرمان، نيز در خانه نبود و براى شركت در مراسم ختم پسرخالۀ‌مان به روستاى كوهستان رفته بود. پدر، خبر شهادت را تلفنى به او گفت. گفت كه محمدمهدى در والفجر هشت تركش به سروسينه‌اش خورده و... فكر مى‌كردم صداى بلندگريۀ مادر را از پشت گوشى مى‌شنوم، اما صدايى نيامد. وقتى پدر تلفن را قطع كرد، خنديد. از آن خنده‌هايى كه كم پيش مى‌آمد از او ببينم. شايد مردم بابل نيز از پدرم حاج‌محمد فاضل، كه مؤسس حوزۀ علميه و امام جماعت شهرشان بود، چنين حالتى را نديده بودند. پدر لبخندى طولانى زد و به جايى خيره شد. من از حال مادر پرسيدم و او، حرف مادر را به من گفت: تا وقتى شهيد نداده بودم، پيش خانوادۀ شهدا خجالت مى‌كشيدم و نمى‌دانستم با چه رويى به آنها نگاه كنم. حرف عجيبى بود و تنم را لرزاند. ياد ديدار آخرمان با محمدمهدى افتادم.
مادر گلوى او را بوسيد و يك دل سير تماشايش كرد. نمى‌دانستم چرا مادر اين چنين با محمدمهدى خداحافظى مى‌كند. شايد به دلش افتاده بود كه ديدار آخر است و حرفى نمى‌زد تا بى‌تابى نكنيم. آن شب سردرگم بودم و دلم مى‌خواست از اين حالت جدا شوم. به قاب عكس سياه سفيد برادرم زل زدم و گفتم: داداش محمدمهدى! با اجازۀ شما! بى‌معطلى سر كمد كوچكش رفتم؛ ديده بودم كليدش را همان اطراف، زير فرش مى‌گذارد. كليد را برداشتم و در كمد را باز كردم و آلبوم عكس شخصيت‌هاى انقلابى را برداشتم. عكس‌هايى از شهيد دستغيب، بهشتى، رجايى، باهنر، مطهرى و امام خمينى رحمه الله در آن بود. ديده بودم كه پيش از اعزام، آنها را مرتب چيد و هركدام را با دقت خاصى نگاه كرد. نمى‌دانم در اين نگاه‌كردن‌ها چه چيزى پيدا كرده بود كه حالتش مانند حالت پدر شد و به فكر فرو رفت. وقتى عكس‌ها را ديدم، آلبوم را سرجايش گذاشتم. نمى‌خواستم مادر شاكى شود كه چرا سر اين كمد آمده‌ام. چشمم به نوارهاى كاست مى‌افتد؛ نوارهايى كه روى‌شان نوشته مداحى، روضه، دعاى كميل و ندبه، سخنرانى شهيد دستغيب. يادم مى‌آيد محمدمهدى روزها به جلسات سخنرانى مى‌رفت و شب‌ها در محل ديوارنويسى مى‌كرد. شعارى كه با يك كاسۀ رنگ نوشته بود، هنوز روى ديوار محلۀ‌مان است: «مملكت بدون روحانيت، مانند كشور بدون طبيب است.» عاشق روحانيت بود و قرار بود وقتى از جبهه برگشت، با دوستان طلبه‌اش در مدرسۀ فيضيۀ بابل لمعه بخوانند. كوچك‌ترين برادرم بود، اما گاهى او را بزرگ‌تر از ديگران مى‌ديدم. كارهايى مى‌كرد كه ديگران كمتر مى‌كردند يا حواس‌شان به انجام‌دادنش نبود. روزى كه دست ابراهيم ضربه خورد، كسى در خانه نبود. وقتى ابراهيم را به دكتر مى‌بردم در راه، محمدمهدى را ديدم. گفت: صديقه‌جان، خودم ابراهيم را به بيمارستان مى‌برم. تو به خانه برو! همسايۀ‌مان درخت انجيرى داشت كه شاخه‌اش روى ديوار حياط ما بود. وقتى محمدمهدى از بيمارستان برگشت، از انجيرهايش چيدم و جلويش گذاشتم. حتى يك دانه انجير هم برنداشت. گفتم: فاطمه خانم اجازه داده هروقت خواستيم از درخت‌شان انجير بچينيم. نگاهم كرد و گفت: شايد زبانى راضى باشد، اما قلبى راضى نباشد. چنين حرف‌هايى را فقط از او شنيدم. محمدمهدى آچارفرانسۀ خانه بود. هرچه خراب مى‌شد، درست مى‌كرد. تلويزيون، راديو، منبع آب و...؛ هر سال براى عيد فرش‌ها را خودش مى‌شست.... شب را با خاطرات محمدمهدى صبح كردم. پس از نماز صبح، سراغ لباس‌هايم رفتم. نمى‌دانستم براى مراسم تشييع چه بپوشم. مانتو شلوار مشكى‌ام بور شده بود و خجالت مى‌كشيدم از پدر لباسى نو بخواهم؛ زيرا بارها ديده بودم كه محمدمهدى، لباس‌هاى دست دوم برادر بزرگ‌ترش را مى‌پوشد تا مادر برايش لباس نو نخرد. او حتى از پدرومادرمان پولى نمى‌خواست. روز نخستين اعزامش پدرم بسيار دوست داشت پولى به او بدهد، اما نتوانست. تا مدت‌ها در دلش مانده بود كه آيا محمدمهدى پولى همراه دارد يا نه‌؟ در سه اعزام بعد نيز محمدمهدى پولى نخواست و پدر نتوانست مخفيانه به او مبلغى بدهد. از ميان لباس‌هايم همان مانتوى مشكى را برداشتم. به گمانم با همين بيايم و پدر را به زحمت خريد لباس نيندازم، بهتر است. دنبال مقنعه مشكى مى‌گشتم كه صداى مادر را شنيدم. نمى‌دانم كى آمده كه متوجه حضورش نشدم. بالاى سرم ايستاد و نگاهم كرد و گفت: چرا مشكى‌؟ متعجب نگاهش كردم. پيراهنى قرمز و مقنعه‌اى سفيد از كمدش بيرون آورد و گفت: عقد بچه‌ام است. انگشت به دهان ماندم كه چه بگويم. پدر با موهايى اصلاح كرده و لباسى نو مى‌خواست به حوزه برود؛ بوى عطر خوشى مى‌داد. چنان اتوكشيده بود كه ياد روزهاى عيد افتادم. به مادر تبريك گفت و رفت. كاش امروز تدريسش را تعطيل مى‌كرد؛ حتماً شاگردانش از حضورش سر كلاس تعجب مى‌كنند. به‌خصوص كه خبر تشييع محمدمهدى در گلزار شهداى فيضيۀ بابل در همۀ شهر پيچيده. برادرم بزرگم، رضا، جلوى در است. او پيراهنى سفيد پوشيده و مانند پدر به خودش عطر زده. من نيز سياه نمى‌پوشم و مانتوى رنگى و مقنعه‌اى سفيد برمى‌دارم. مادر نمى‌خواهد به تشييع جنازه بيايد. مى‌ترسد صدايش بلند شود و به گوش نامحرم برسد. از حرفش جا خوردم و چهرۀ محمدمهدى را پيش چشمانم ديدم. قد بلندى داشت و وقتى در محله راه مى‌رفت، نگاهش مى‌كردند؛ اما او چشم از زمين برنمى‌داشت تا نگاهش به نامحرم نيفتد. الحق كه او شير پاك اين مادر را خورده بود. به سمت گلزار شهدا راه افتادم. پدر با همان لباس اتوكشيده و معطر آمد و بر پيكر محمدمهدى نماز خواند و گفت: شنيدن خبر شهادتش، از خبر عروسى‌اش مرا خوشحال تر كرد؛ چون عروسى‌كردن افتخار نيست. مهم نيست. اين افتخار است. الحمدلله او خوشنام زندگى كرد؛ خوشنام هم شهيد شد.






جعبه ابزار