محمدعلی کریمی محلی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید محمدعلی کریمی محلی (۱۳۴۰ جویبار _ ۱۳۶۲ بوکان) متولد شهرستان شهید پرور
جویبار در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش باباجان نام داشت.محمدعلی کریمی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.محمدعلی کریمی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته عقیدتی و با مسئولیت
فرمانده دسته به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۲/۷/۳۰ هجری شمسی در منطقه
بوکان شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
گل محله به خاک سپرده شد.. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
باگريه به مدرسه رفتم. حيف كه خوشحالىهاى اين دنيا، دوام زيادى ندارند. غمهايش هم همينطورى است. نه شاديش خيلى راستكى است و نه غصههايش. اما خب آدم وقتى كه غمگين است، اين را فراموش ميكند. فكر ميكند دنيا به آخر رسيده و ديگر قرار نيست كه حال آدم خوب شود. من آنقدر ناراحت بودم كه دلم نمىخواست ديگر به مدرسه بروم. دلم نمىخواست ديگر خانم معلم را ببينم. اى كاش پولهاى قلكم را هدر نداده بودم. حالا لابد خانم معلم مىآمد و مىگفت، كسانى كه براى كمك به جبهه پول آوردهاند، پولهاشان را بگذارند روى ميز. خب كريمى كه شاگرد اول است، لابد بيشترين پول را آورده. اما بيچاره من، هيچ پولى براى كمك به جبهه نبرده بودم. خانم معلم جا داشت كه بگويد اين ديگر چجور شاگرد اولى است كه ما داريم، ها؟ به مامان گفتم، مامان من چجورى بدون پول به مدرسه بروم؟ مامان هم جواب درستى نداد. من خودم مىدانستم كه بابا جبهه است و مدتى است كه براى جبهه بنايى كرده و مامان پولى ندارد كه به ما بدهد. همه چيز داشت همين طور پر از غصه، پيش مىرفت و من زيرزيركى گريه مىكردم تا وقتى كه خانم معلم برسد و پاك آبروى من برود. اما از آنجا كه غصهها الكى هستند، يكهو يك اتفاق خوب افتاد و من فهميدم كه نبايد انقدر گريه مىكردم. ناظم من را صدا كرد و گفت، خانم كريمى برادرت جلوى در مدرسه منتظر ايستاده تا تو را ببيند. بعد پرسيد، گريه كردهاى دختر؟ من گفتم نه خانوم ناظم. بعد دويدم به سمت در مدرسه. داداش محمدعلى خيلى آقاست. من از او ياد گرفتهام كه هميشه بايد شاگرد اول باشم. اين درست است كه او بچهى دوم باباجان و ننه سيدآبست است و سال ۴۰ به دنيا آمده و از من خيلى بزرگتر است. اما با اين حال، دايم مطالعه مىكند. او طلبهى حوزه علميه كوتناى قائم شهر است، و من خيلى از اشكالات درسيم را از او مىپرسم. او هميشه شاگرد زرنگ مدرسه بوده و اكثر درسهاى ما را هم بلد است. به علاوه قرآن هم درس مىدهد و من از او قران هم ياد گرفتهام. داداش محمدعلى وقتى از مادر، شنيده بود كه من با گريه به مدرسه آمدهام، برايم پول آورده بود تا براى كمك به جبهه بدهم و خجالت نكشم. اينجورى من تا به خانه برگردم، شاد بودم و فكر ميكردم چقدر دختر خوشبختى هستم. اما خيلى زود باز هم شادى طول نكشيد. چند روز بعد يك دعوايى درست شد. ما دو جور همسايه داريم. يك عده با ما مخالف هستند. يعنى با داداش محمدعلى كه قرآن درس مىدهد مخالفند و بابا بهشان ميگويد منافق. آنها آمدند در خانهى ما و دادوبيداد مىكردند كه شما بايد از اين محله برويد. من دويدم داخل خانه و بعد رفتم توى اتاق و گوشم را چسباندم به در اتاق تا ببينم چه اتفاقى افتاده. يكى از همسايهها به بابا مىگفت. خودتان در جريان هستيد كه اين محله در جويبار مازندران در تمام منطقه خاص است. خيلى از خانوادهها عضو يا هوادار سازمان هستند. براى همين بر عليه محمدعلى اين همه مدت، جبهه گرفتهاند و هى تهديدنامه در خانه مىاندازند. در خانهى ما هم از اين نامهها افتاده. تمام تلاششان را كردهاند تا محمدعلى كلاسهاى قرآنش را تعطيل كند. فقط تهديد نيست، توى گوش بقيه مىخوانند كه كلاسهاى قرآن و اخلاق محمدعلى بچهها را از درس خواندن باز مىكند. چند وقت است كه اين جنگ را شروع كردهاند؟ حالا هم كه خودشان آمدند در خانهى شما قشقرق كردند تا شما را تحريك كنند. آنقدر بددهنى كردند، تا شما عصبانى شدى و چوب برداشتى كه دورشان كنى و حالا يك سر چوبى هم خورد به كمر آن زن عفريته. ما كه بوديم و اصلا محكم هم نبود. حالا هم كه شكايت بردهاند به كلانترى. من فقط ميخواهم شما از محمدعلى بخواهيد آنجا، اگر كسى كه گزارش مىنويسد پرسيد، سكوت كند. بقيهاش را ما درست مىكنيم. اگر غير اين باشد و از ما كسى بگويد كه آن زن چوب خورده، آنها ادعاهاشان را پيش مىبرند و تا بياييم ثابت كنيم كه ماجرا از چه قرار است، كلى طول مىكشد و دردسر دارد. همسايه به محمدعلى گفت: در كلانترى نمىگذارند همهى ماجرا را تعريف كنى، فقط تك سوال مىپرسند و يك كلمهاى جواب مىخواهند. بله يا نه. شما جوابى نده لطفا اگر مىخواهيد راست بگوييد. حالا همه توى كلانترى بوديم. من پشت سر مامان راه افتادم و هر چه گفت، نيا، گوش نكردم. توى كلانترى پليسى كه پشت ميز نشسته بود، هى مىگفت، هيس. ساكت باشيد. آنها كه از بابا شكايت داشتند، گوش نمىكردند. ما هم ايستاده بوديم توى راهرو و خيلى از همسايهها هم يكى يكى مىآمدند و توى راهروى كلانترى خيلى شلوغ بود. پليس همانطور كه حرفها را يادداشت مىكرد، از محمدعلى پرسيد: - آقاى كريمى شما ديدى كه چوب پدر شما به اين خانم بخورد؟ همه به محمدعلى نگاه كردند و محمدعلى گفت: - بله ديدم، خورد يكهويى همه ساكت شدند. رييس كلانترى سرش را از روى كاغذ بلند كرد و گفت: - پس حرف اينها درست است. بابا هيچ حرفى نزد. آن شب همهى غصههاى عالم توى دل من ريخته بود. انقدر كه شادى آمدن محمدعلى به مدرسه را حتى يادم رفت. به نظرم بابا هم خيلى غصهدار بود. شايد محمدعلى هم خيلى غصهدار بود كه همه چيز را خراب كرده. اما يكهو يك اتفاقى افتاد. توى محله پيچيد كه مهندس بابالله شكرى، يعنى همان كه دشمن بود و خانواده اش شكايت كرده بودند، آمده مسجد و به محمدعلى گفته كه مىخواهد جلوى همهى مسجدىها از كارش توبه كند. راستگويى و برخورد داداش باعث شده بود كه اين اتفاق بيافتد. باز هم همهى غصهها رفت و باز هم همه خوشحال شدند. همسايههاى طرفدار اسلام، دوربين آوردند توى مسجد. ما همه به مسجد رفتيم تا مهندس حرفهايش را براى همه بزند. بعد از حرف زدنش كه من از آن خيلى سردرنياوردم، محمدعلى جلو رفت و مهندس را توى بغلش گرفت و گفت، كسى كه توبه مىكند، مثل وقتى است كه از مادر متولد شده. اينطورى است كه غم و شادى توى اين دنيا ناپايدار است. من باز خيلى خوشحال شدم. مدتى است كه محمدعلى كارهاى مسجد و درس حوزه را رها كرده و به كردستان رفته است. از جبهه رفتن محمدعلى، خيلىها حرف ميزنند. مىگويند آقامحمدعلى در بوكان خيلى مهم است. او نه تنها فرمانده دسته است، بلكه توى بوكان براى بچهها خودش آسايشگاه ساخته تا بچهها را از سرما حفظ كند. آخر محمدعلى از بابا بنايى ياد گرفته. مىگويند محمدعلى علاوه بر تبليغ دين اسلام، مسئول خيلى كارهاست. اينها همه باعث خوشحالى است. اما حالا يكى در زده و خبرى آورده. او مىگويد كه بيستم همين ماه مهر ۶۲، يعنى چند روز پيش به پادگانى كه محمدعلى توى آن بوده، حمله شده. اين خبر وقتى آمده كه بابا هم جبهه است. آنكه خبر را به مامان مىدهد، مىگويد، حاجآقا محمدعلى كريمى پشت تيربار مىنشيند و خيلى از دشمنان خدا را فرارى مىدهد و بعد يك تك تيرانداز ضدانقلاب قلب او را نشانه مىگيرد و محمد على در بوكان شهيد شده. مىگويد خدا به شما اجر و صبر بدهد. مىگويند، تمام وسايل شخصى محمدعلى را دوستانش براى تبرك برداشتهاند. حالا كه داداش در گلزار شهداى گُلمحله تشييع مىشود، همه آمدهاند. همهى همسايهها. رييس كلانترى هم همينطور. مهندس هم همينطور و همه طورى غصهدارند كه انگار قرار نيست اين غصه به اين زودىها از دلشان برود.