پنجم اسفند ۱۳۴۴، در روستای گلبستان از توابع شهرستان نکا دیده به جهان گشود. فرزند سوم خانواده بود. مادرش زینب خاتون طالبی و پدرش ابوطالب نام داشت. دیپلم را در دبیرستان امام خمینی نکا گرفت و تحصیلاتش را در حوزه علمیه ادامه داد. مجرد بود. با عضویت جهادسازندگی به اسلام خدمت می کرد. بیست و ششم مرداد ۱۳۶۵ (سال ششم جنگ تحمیلی) در منطقه فاو (سه راه امالقصر) بر اثر اصابت ترکش به شکم و کمر در بیست سالگی خلعت شهادت پوشید. پیکرش در بیست و نهم مرداد ۱۳۶۵ تشییع و در گلزار شهدای شهر نکا دفن شد. ۱ - تعهد سرخ[ویرایش]پس از چهار روز بارش باران پىدرپى، كسى در روستاى گلبستان بود كه صبح زود از غرش آسمان بيدار نشده باشد؟ باران عجيبى بود. بارانى كه شد سيل؛ سيلى كه همۀ زندگى من را با خودش برد. وقتى سراسيمه از خانه بيرون دويدم، فقط روبهرويم آب بود؛ گويى قيامت شده بود. هرچه زير لب دعا خواندم، مگر باران تمام مىشد؟ گويى قرار بود كشتى نوح حركت كند. سيل را مىگويم، اصلاً با كسى شوخى نداشت. از خانه كه دور شدم، قلبم ايستاد؛ بچهها با پدر راهى شده بودند؛ اما من ايستادم و گفتم بايد برگردم. قلبم جامانده است. تصوير قابشدۀ تو، هنوز به ديوار اتاق كاهگلى چسبيده بود. قدم برداشتم تا بيايم و تو را با خودم ببرم؛ اما خانه فرو ريخت. تمام راه گلبستان تا نكا را سيل گرفته بود. با اينكه سالها از آن روز گذشته است، هنوز آثار خرابى سيل، خاطرۀ تلخ مردم نكا شده است. خدا مىداند چقدر به درددل مادرهاى فرزند ازدستداده در سيل گوش دادم و با همۀ قطرات اشكشان اشك ريختم. درك مىكردم چه مىگويند، خودم سالهاست تو را ندارم. همۀ راه، نه غصه قالى دستبافى را مىخوردم كه قرار بود با فروشش جهيزيهاى براى خواهرت بخرم، نه اندوه آن سينى مسى بزرگ و قندانى كه هنوز كندهكارىهايش در ذهنم مانده. نه، اينها مال دنيا بود؛ به قول بى بى، همسايهمان كه مىگفت: «به جوونيت نناز به تبى بنده، به مالت نناز به شبى بنده». همۀ آنها فداى سرت. فقط ناراحت بودم چرا تصوير قاب شدۀ تو را از ديوار و كتاب و دستنوشتههايت را كه در چفيهات پيچيده بودم و لابهلايش گل خشك ريخته بودم، از صندوق نياوردم. بعدها هركه بگويد برايم از محمدصادق بگو يا بخواهد يادگارى از تو را نشانش دهم، چيزى ندارم جز اينكه صندوقچه قلبم را بگشايم و حرفها و خاطرات را بازگو كنم. ميان همۀ اشكها و داغهايى كه سيل برجا گذاشته بود، من آرامتر بودم؛ زيرا سيل، مزار تو را با خودش نبرده بود. گلزار، زيباترين جاى روستا كه هيچ، دلنشينترين نقطۀ مازندران براى من است؛ مانند همين حالا، از كارخانۀ برنجكوبى تا اينجا آمدم تا با تو حرف بزنم. ديروز چند نفر از حوزه سراغ تو را گرفتند؛ گفتند قرار است برايت كتابى چاپ كنند. من به آنها گفتم همۀ مدارك و عكسهايت را سيل برده؛ اما اصرار داشتند هرچه حرف و خاطره از تو به ياد دارم، برايشان بگويم. گفتند دوباره برمىگردند تا از تو بشنوند. حالا بايد پلكهايم را ببندم و خاطراتم از سال ۱۳۴۴ را مرور كنم تا از تو بگويم. هربار كه ننويت را تاب مىدادم تا آرام شوى، برايت از آرزوهايى مىگفتم كه در دلم بود. مىدانستم زود بزرگ مىشوى و درحالىكه خار هيزم را با سوزن از انگشتت بيرون مىآورم كنارت بنشينم و بخوانم: «آخ ته دسه هيمه و رسن بورده لالا لا لا. آخ ته قد نشا خرمن بورده لالا لالا». هرگز آن شب بهارى را فراموش نمىكنم. من از درد به خودم مىپيچيدم، نم باران به سقف چوبى خانه مىخورد و من در ميان دردهايم صداى گريه تو را شنيدم. وقتى تو را در آغوش گرفتم، حس ديگرى داشتم. فردا صبح ميان مباركباد اقوام، پدرت را ديدم كه طور خاصى تو را نگاه مىكرد و مىبوسيد. پرسيدم اتفاقى افتاده؟ گفت: «نه، فقط ديشب خواب عجيبى ديدم، مزار را چه به بازارچه؟ آن هم دكانى كه از همه رونقش بيشتر بود، چقدر بازارچهام نورانى بود» نمىدانم چرا حس كردم اين خواب به تو ربط دارد؛ اما نتوانستم تعبيرش كنم. روزها درست مانند برگههاى دفترت ورق خورد و بزرگ شدى. كيسه كتابهايت را روى طاقچه گذاشتى و گفتى مدرسهام تمام شد، مىروم مسجد. از همان روزها فقط مىشد تو را در مسجد و صاحب الزمان پيدا كرد يا در راهپيمايىهايى كه نام روحاللّه را بر زبان داشتى. انقلاب كه پيروز شد نمىشد شادىات را ناديده گرفت. كتابهاى راهنمايىات را دور خودت چيده بودى كه راديو خبر حمله عراق و اشغال خرمشهر را پخش كرد. دست و دلت به كتاب نمىرفت. در ابتداى نوجوانى سرت شلوغ بود. بايد هم درسهاى مدرسه را مىخواندى، و هم درسهاى حوزه؛ علاقه ات تو را به حوزه كشاند و به يادگيرى درسهايش. خرمشهر آزاد شد و خبر برگشتن پدرت همۀ روستا را پر كرده بود. پدر بود و حرفهايى كه دل هر سنگى را آب مىكرد؛ چه برسد به دل تو كه از گنجشكهاى روى شاخه نارنج هم نازكتر بود. پدر از سال ۶۱ مىگفت؛ از عمليات آزادسازى خرمشهر. از اينكه عراقىها روى در و ديوار شهر نوشته بودند: «جئنا لنبقى». صورتت سرخ شده بود، قند را كنار چاى گذاشتى و گفتى: «كور خواندهايد، آمديد كه بمانيد؟ حالا خودتان و آن صدام از خدا بىخبر فهميد چه شعار خندهدارى داديد». وقتى عصبانيتت آرام شد كه زير آينه قرآن و عازم جبهه بودى. وقتى برگشتى موج انفجارهاى پياپى سردرد و حال بدى را براى تو به ارمغان آورده بود؛ اما تو گفتى: «اينها چيزى نيست ما رفتيم كه مقابل دشمن سينه سپر كنيم». پدرت به مكه رفت و تو به جبههها برگشتى. اوايل مهر سال ۶۵ برايمان خبر آوردند كه زخمى شدى. پدرت زودتر از من در صحراى عرفات خواب تو را ديده بود كه در زلالى آب به او لبخند زدى. بعد از همرزمهايت شنيدم. بىدليل نبود كه اوايل مهر سال ۶۵ قلب من از گنجشكهاى روى شاخه نيز تندتر مىزد. عمليات والفجر ۸ وقتى تركش خمپاره پهلوى تو را دريد و روى خاك افتادى، حتماً ذكر يا زهرا عليهاالسلام به لب داشتى. شبهايى كه در بيمارستان اصفهان تا صبح بالاى سرت نشسته بودم ذكر يا زهرا عليهاالسلام از زبانم نيفتاد. پلكهايت را باز كردى و گفتى همه شهيد شدند. از همرزمهايت شنيده بودم در فاو دشمن تو را هدف گرفته بوده و تو مجروح شده بودى. تقديرت چنين رقم خورده بود كه عيد قربان اسماعيلگونه به ديدار با خدايت بروى. به آرزوهاى خودم فكر مىكنم. به سنگ مزارى كه نام تو را در خود حك شده دارد و به روزهايى كه پدر گفت: «همينجا باش و درست را بخوان، مدرك بگير» و تو لبخند زدى: «مدرك مىخواهيد؟ من برايتان مدرك خوبى مىآورم». شهادتت همان مدركى بود كه آرزويش را داشتى؛ خودت نوشته بودى: «آرزوى هر مسلمان مؤمن شهادت است. هر كس و هر جوانى در زندگى آرزوهاى متفاوتى دارد؛ اما تنها آرزوى من اين است كه فردى باشم كه خدا از من راضى باشد و هيچ كارى بر خلاف اللّه تعالى نكنم». راستى تعبير خواب پدرت را از لحظهاى كه در اين گلزار آرامگرفتهاى، ديدم. ردههای این صفحه : روحانیون شهید شهرستان نکا | شهدای جهاد سازندگی استان مازندران | شهدای روحانی استان مازندران | شهدای روستای گلبستان | شهدای شهرستان نکا
|
||||||||||||||||||||
