• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

محمدابراهیم رضایی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



چهارم اسفند ،۱۳۴۵ در روســتاي كياســر از توابع شهرستان بهشهر به دنيا آمد. پدرش ســعداهلل، كشــاورز بود و مادرش ليال نام داشــت. تا پايان دوره راهنمايي درس خواند. طلبه بود. از سوي بســيج در جبهه حضور يافت. چهارم دي ،۱۳۶۵ با ســمت تك‌تيرانداز در خرمشــهر بر اثر اصابت تركش به دســت، شهيد شد. مزار او در گلزار شهداي امامزاده لرماي زادگاهش قرار دارد.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

دست خودم نبود. زبانم به هيچ حرف ديگرى باز نمى‌شد. اين نوحه را از خودت ياد گرفته بودم. يادت هست برادر؟ وقتى تو را آوردند، دورت حلقه زديم. مثل همان نوجوانى‌هايت كه توى اتاق دورهم جمع‌مان مى‌كردى و برايمان سخنرانى مى‌كردى. ولى اين بار تو خوابيده بودى ميان تابوت و دست‌هايت غرق خون بود. از وقتى رفته بودى انگار قد كشيده بودى. هنوز ۱۸ سالت تمام نشده بود كه رفتى عزيز خواهر! براى من انگارهمين ديروزبود ابراهيم جان! ده روز از عيد سال ۴۵ مى‌گذشت كه توبه دنيا آمدى و خدا دنيا را به من داد. چهارسال مدرسه سپاه دانش كياسر درس خواندى و يك سال بندرگز. بعد هم رفتى مدرسه حوزه علميۀ رستم‌كلا. پدرومادرمى‌خواستند زير سايۀ اهل بيت باشى. هنوز خيلى كوچك بودى كه موقع برداشت محصول كمك حال من شدى. بابا آن موقع مريض بود. همۀ محل دوستت داشتند. بس كه محجوب و سربه زير بودى جان خواهر! نوجوانى و جوانى‌ات با انقلاب گره خورد و شدى سرباز امام. حوزه علميۀ نكا درس مى‌خواندى كه رفتى پابوس امام رضا عليه السلام. رفيقت مى‌گويد «ابراهيم زيارت كرد و زيارت نامه خواند. بعد گفت: حالا كه امام رضا توفيق داده. هم آمدم پابوسش، هم حوزۀ مشهد قبول شدم، كاش خودش نظر كند شهادت هم نصيبم بشود» برادر جان! شايد همان جا توى حرم امام هشتم عليه السلام تصميمت را گرفته بودى كه بعد از آن سفر، ثبت‌نام كردى براى جبهه و از سپاه بندرگز اعزام شدى. شايد هم توى مراسم تشييع پيكر برارقلى حسن پور، اولين شهيد كياسر دلت آسمانى شد. ابراهيم جان! هم رزم‌هايت چه چيزها از تو تعريف مى‌كنند: يكى‌شان مى‌گويد: موقع آموزش غواصى، مسيرى حدود يك كيلومتر بود كه بايد دو بار مى‌رفتيم و برمى‌گشتيم. توى آب سرد اروند و هواى تاريك منطقه، گاهى رفقايت راه را گم مى‌كردند و تو با اسم اهل بيت، به طرفِ سنگر راهنمايى‌شان مى‌كردى. ديگرى مى‌گويد: يك بار خواستم ته و توى كار اين جوان را دربياورم ببينم هر روز يك ساعت مانده به اذان مغرب كجا مى‌رود. يك روز بى سروصدا پشت سرش راه افتادم. ديدم رفت توى نخلستان‌هاى خرمشهر و با چه حال خوشى شروع كرد به زيارت عاشورا خواندن. به حال اين جوان غبطه خوردم و همانجا نشستم با صداى دلنشينش، بنا كردم به گريه كردن. بس كه محجوب و نجيب بودى برادر. هروقت آخرين ديدارمان يادم مى‌آيد قلبم آتش مى‌گيرد. پسرعمو تازه شهيد شده بود. ملاحظۀ خانواده‌اش را كردى، گفتى توى كوچه مرا بدرقه نكنيد، همين‌جا توى حياط خداحافظى كنيم. ما به حرف رزمنده‌مان گوش كرديم اما تو نمى‌دانستى اين جان ماست كه از تن مى‌رود عزيزِ خواهر. يكى مى‌گويد: محمدابراهيم آن‌قدر خوش اخلاق بود كه همه دوستش داشتند. وقتى فهميديم طلبه هم هست، سؤال‌هاى دينى و شرعى‌مان را هم ازش مى‌پرسيديم. طورى برخورد مى‌كرد كه حظ مى‌كرديم با او هم كلام شويم. اصلاً برايمان نمونۀ انسان مومن واقعى بود. راست مى‌گويند. هيچ وقت آن شب را كه براى مرخصى آمده بودى فراموش نمى‌كنم. ديروقت رسيده بودى شهر. تا صبح توى حياط مدرسه علميه مانده بودى كه ما را بيدار نكنى. صبح كه شد آمدى كياسر و بعد هم دوباره راهى جبهه شدى. مى‌گويند گاهى براى بچه‌هاى گردان مداحى مى‌كردى. مى‌گويند صدايت سوز داشته، شور مى‌انداخته بين بچه‌ها. خدا را شاهد مى‌گيرندكه شب عاشورا را برايشان تداعى مى‌كردى. از قرارگاه راه مى‌افتاديد طرف نخلستان‌ها. تو نوحه مى‌خواندى ورفقايت سينه مى‌زدند. يكى از بچه‌هاى كياسر مى‌گويد قبل از عمليات رفتى سراغش و خداحافظى كردى. گفتى به پدر و مادرم بگو از شهادت من ناراحت نباشند چون يقين دارم راه درست را انتخاب كرده‌ام. توى وصيت نامه‌ات هم نوشته بودى: بارالها! تورا سپاس مى‌گويم از اينكه مرا لايق دانستى تا به سوى توپرواز كنم. مى‌گويند شب عمليات چهره‌ات از هميشه بشاش‌تر بوده. لباس و باله‌هاى غواصى و ماسك را تحويل گرفتى و با رفقايت زدى به دل آب اروند. مى‌گويند چيزى نگذشته بوده كه خود را زير رگبار دشمن بعثى ديديد. مى‌گويند توى آبِ سرد و سياه اروند هر دو دستت تير خورده و حتى ناله هم نكردى عزيز خواهر. مى‌گويند تا هوا كمى روشن شود و آمبولانس بيايد هرچه خون توى بدنت بود آب دريا را سرخ كرد. مى‌گويند هنوز به اورژانس نرسيده بودى كه پركشيدى. تو آمدى. اول مسجدجامع بندرگز، بعد كياسر. تا گلزار شهداى لِرما، با جگر سوخته همراهى‌ات كرديم. ابراهيم جان! بعد از تو خيلى از جوان‌هاى روستا آمدند جبهه. چون شنيدند كه گفتى: «برادرانى كه وصيت نامه‌ام را گوش مى‌دهيد، اميدوارم كه اسلحۀ به زمين افتاده‌ام را برگيريد.» راستى برادر! از رفقايت چه خبر؟ همان‌ها كه بعد از شما با دست‌هاى بسته آمدند. ما رفتيم استقبالشان. زياد بودند. ۱۷۵ شهيد از هم سنگرهايت. كنار تابوت‌هايشان همان نوحه را خواندم كه از توياد گرفته بودم. همان را كه وقتى تابوت تو را باز كردند و دست‌هاى غرق خونت را ديدم به زبانم آمد: نيزه شكسته‌ها را.. نيزه شكسته‌ها را.. بزن كنار زينب.. حسينت اينجا خفته.. عزيزت اينجا خفته..






جعبه ابزار