قربان رضی پور آقامحلی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید قربان رضی پور آقامحلی (۱۳۴۶ بابل _ ۱۳۶۵ فاو) متولد
شهرستان بابل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش محمدحسن نام داشت.قربان رضی پور آقامحلی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.قربان رضی پور آقامحلی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۲/۸ هجری شمسی در منطقه
فاو و در
عملیات تکمیلی والفجر هشت شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
درزیکلا شیخ به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
كه ديشب، مثل چند شب گذشته كه گردان ديگرى در خط مستقر بود، سر زدى به رزمندگان آن. رفته بودى به سنگر كوچك آنها و دعاى توسل خوانده بودى. طورى مىخواندى انگار كه مىدانستى آخرين دعاى توسل توست. بعد هم برگشتى به سنگر و به همراه دوستان طلبه خود، شروع كردى به برگزارى مراسم شب قدر. غرق در تمناى وصال بوديد كه خمپاره ۱۲۰ روى سنگر فرود آمد و مسير پرواز را براى شما گشود. نمىدانم كدام فراز از دعاى جوشن كبير يا نام كدام امام را هنگام بر سر گذاشتن قرآن، به لب داشتى كه سيل خون از سينهات فوران كرد! همينقدر مىبينم كه چشمانت همانطور كه خواهرمان در خواب ديده، به رنگ آبى درآمده. بىگمان تو در لحظه پرواز داشتى بىكرانههاى آسمان را شهود مىكردى. براى همين است كه رنگ آبى حك شده روى چشمانت؛ نه فقط ميان خاك فاو و در اين لحظه كه من سر گذاشتهام روى بازوهاى غرق خونت و دارم ضجه مىزنم، بلكه حتى تا دو روز بعد كه پيكرت برسد دست مادر و خواهر و مردمِ سارى تا بر دوش خود، بدرقهات كنند سمت گلزار شهدا! حتى تا آن لحظه كه بدنت در خاك خفته باشد و صدايت از دل وصيتنامهاى كه زير آسمان جبهه نوشتهاى، از بلندگوى مسجد محله به گوش همه برسد كه: نمىخواهم در گوشهاى خزيده، بىتفاوت با روح مرده، در ظاهر با حيات باز بميرم، بلكه مىخواهم با روح زنده در اين دنيا، با هجرت و شهادت در راه خدا زندهتر شوم. خدايا تنها آرزويم را برآورده گردان! آرزويت برآورده شده برادر! مردم روزهدار سارى، همراه با عزاى مولاى غريبمان على عليه السلام دارند نام تو را زمزمه مىكنند. هرچند جاى نوحههاى تو خالى است، اما مردم سارى از اين پس، تو را هميشه در كنار خود خواهند داشت؛ آن هم با چشمهاى آبىاى كه از سمت زلالى چشمه كوثر شاهدشان خواهد بود. كه ديشب، مثل چند شب گذشته كه گردان ديگرى در خط مستقر بود، سر زدى به رزمندگان آن. رفته بودى به سنگر كوچك آنها و دعاى توسل خوانده بودى. طورى مىخواندى انگار كه مىدانستى آخرين دعاى توسل توست. بعد هم برگشتى به سنگر و به همراه دوستان طلبه خود، شروع كردى به برگزارى مراسم شب قدر. غرق در تمناى وصال بوديد كه خمپاره ۱۲۰ روى سنگر فرود آمد و مسير پرواز را براى شما گشود. نمىدانم كدام فراز از دعاى جوشن كبير يا نام كدام امام را هنگام بر سر گذاشتن قرآن، به لب داشتى كه سيل خون از سينهات فوران كرد! همينقدر مىبينم كه چشمانت همانطور كه خواهرمان در خواب ديده، به رنگ آبى درآمده. بىگمان تو در لحظه پرواز داشتى بىكرانههاى آسمان را شهود مىكردى. براى همين است كه رنگ آبى حك شده روى چشمانت؛ نه فقط ميان خاك فاو و در اين لحظه كه من سر گذاشتهام روى بازوهاى غرق خونت و دارم ضجه مىزنم، بلكه حتى تا دو روز بعد كه پيكرت برسد دست مادر و خواهر و مردمِ سارى تا بر دوش خود، بدرقهات كنند سمت گلزار شهدا! حتى تا آن لحظه كه بدنت در خاك خفته باشد و صدايت از دل وصيتنامهاى كه زير آسمان جبهه نوشتهاى، از بلندگوى مسجد محله به گوش همه برسد كه: نمىخواهم در گوشهاى خزيده، بىتفاوت با روح مرده، در ظاهر با حيات باز بميرم، بلكه مىخواهم با روح زنده در اين دنيا، با هجرت و شهادت در راه خدا زندهتر شوم. خدايا تنها آرزويم را برآورده گردان! آرزويت برآورده شده برادر! مردم روزهدار سارى، همراه با عزاى مولاى غريبمان على عليه السلام دارند نام تو را زمزمه مىكنند. هرچند جاى نوحههاى تو خالى است، اما مردم سارى از اين پس، تو را هميشه در كنار خود خواهند داشت؛ آن هم با چشمهاى آبىاى كه از سمت زلالى چشمه كوثر شاهدشان خواهد بود. كه ديشب، مثل چند شب گذشته كه گردان ديگرى در خط مستقر بود، سر زدى به رزمندگان آن. رفته بودى به سنگر كوچك آنها و دعاى توسل خوانده بودى. طورى مىخواندى انگار كه مىدانستى آخرين دعاى توسل توست. بعد هم برگشتى به سنگر و به همراه دوستان طلبه خود، شروع كردى به برگزارى مراسم شب قدر. غرق در تمناى وصال بوديد كه خمپاره ۱۲۰ روى سنگر فرود آمد و مسير پرواز را براى شما گشود. نمىدانم كدام فراز از دعاى جوشن كبير يا نام كدام امام را هنگام بر سر گذاشتن قرآن، به لب داشتى كه سيل خون از سينهات فوران كرد! همينقدر مىبينم كه چشمانت همانطور كه خواهرمان در خواب ديده، به رنگ آبى درآمده. بىگمان تو در لحظه پرواز داشتى بىكرانههاى آسمان را شهود مىكردى. براى همين است كه رنگ آبى حك شده روى چشمانت؛ نه فقط ميان خاك فاو و در اين لحظه كه من سر گذاشتهام روى بازوهاى غرق خونت و دارم ضجه مىزنم، بلكه حتى تا دو روز بعد كه پيكرت برسد دست مادر و خواهر و مردمِ سارى تا بر دوش خود، بدرقهات كنند سمت گلزار شهدا! حتى تا آن لحظه كه بدنت در خاك خفته باشد و صدايت از دل وصيتنامهاى كه زير آسمان جبهه نوشتهاى، از بلندگوى مسجد محله به گوش همه برسد كه: نمىخواهم در گوشهاى خزيده، بىتفاوت با روح مرده، در ظاهر با حيات باز بميرم، بلكه مىخواهم با روح زنده در اين دنيا، با هجرت و شهادت در راه خدا زندهتر شوم. خدايا تنها آرزويم را برآورده گردان! آرزويت برآورده شده برادر! مردم روزهدار سارى، همراه با عزاى مولاى غريبمان على عليه السلام دارند نام تو را زمزمه مىكنند. هرچند جاى نوحههاى تو خالى است، اما مردم سارى از اين پس، تو را هميشه در كنار خود خواهند داشت؛ آن هم با چشمهاى آبىاى كه از سمت زلالى چشمه كوثر شاهدشان خواهد بود. دهد تا مبادا قربان باز حرف رفتن را پيش بكشد. اولين بار بعد از شهادت عليرضا سرِ همين حوض از مادر اذن رفتن به ميدان را گرفته بود و حالا باز براى بار پنجم هواى سفر داشت. تشت رختها را خوب شست و كنار ديوار آجرى و لخت خانه قرار داد. با همان نجابت و مهربانى دست روى شانۀ مادر گذاشت: ننه! يك عمليات تو جنوب شده، اگر اجازه بديد برم منطقه.... مادر مىدانست نمىتواند پاهاى پسر را روى خاك سرسبز «اميركلا» بند كند. اصلاً گويى قربان براى اين آبادى و زمينهاى سرسبزش ساخته نشده بود. از كودكى عزم رفتن داشت، يكبار كنار رودخانه بازى مىكرد كه داخل رود افتاد و خواست با آب برود اما مادر او را پس گرفت. در نوجوانى هم وقتى براى ادامۀ تحصيل رفت بهشهر پيشِ حاج آقا ايازى، همه فكر مىكردند ديگر حال و هواى جبهه از سرش افتاده اما مادر گفته بود اين پسر ماندنى نيست. و چند ماه بعد همان شد. يكدفعه آمد و گفت: بابا جان! اگر اجازه بديد مىخوام برم مشهد پابوس آقا امام رضا عليه السلام انشاءاللّه اونجا شاگردى كنم و درس حوزوى بخوانم. پدر كه ارادت عجيبى به علما و روحانيان داشت بىدرنگ قبول كرد. با اينكه ديگر عليرضا نبود و قربان مىتوانست در كارهاى زمين كمك حال خانواده باشد اما با روى گشاده او را تشويق به رفتن كرد. حالا قربان بعد از سه سال درس و مجاهدت آمده، با قبايى كه به تنش بسيار برازنده است و عمامهاى كه مثل سيرت پاكش سفيد و درخشان است. مردم روستا عجيب او را دوست دارند و با اينكه سنش هنوز به بيست هم نرسيده بسيار پخته و سنجيده رفتار مىكند و بزرگان آبادى از او در رتقوفتق امور كمك مىگيرند. مادر نگاهى به پسر مىكند كه هنوز منتظر پاسخ او سر به زير كنار ايوان ايستاده است. دستش را داخل كيسۀ گندم مشت مىكند و روى زمين مىپاشد. مرغ و خروسها سراسيمه به طرفش مىدوند و دور دامن گلدارش حلقه مىزنند. گويى آنها هم براى گرفتن رضايت براى قربان پادرميانى مىكنند. آن سال عيد نوروز با رضايت مادر كامِ قربان خيلى شيرين شد و هنوز فروردين به شش نرسيده، قربان بار سفر بست. پدر پايين پلهها كنار حوض نشسته بود و خيره به كارهاى پسر سر تكان مىداد. رنج دورى از او و درد فراق عليرضا كمرش را شكسته بود. قربان با نخ و سوزن رنگى روى پلۀ سوم نشسته و جورابهايش را وصله مىكرد. پدر با تعجب گفت: جوراب كه زياده بابا جان! چرا اينا رو وصله مىكنى؟ بگو ننه يك جفت ديگه برات بگذاره. پسر بدون آنكه صورتش را بالا بياورد جواب داد: بابا جان! اين وصلۀ رنگى رو روى جورابهام دوختم كه اگه جنازهام رو آوردن، از روى اين وصلهها پيدام كنيد. پدر خم شد و صورت سفيد و نمكآلود جوان را بوسيد: خانم! چشمت روشن، قربان برگشته.... با نهيب پدر صداى شيون دختران و همرزمانش بلند شد. مادر صبور و زينبگونه فرزند را در آغوش كشيد. پدر برگشت و دستش را روى شانههاى اكبر گذاشت: داداش جان! خودشه، روز آخر جورابهاش رو وصلۀ رنگى زد تا پيداش كنم....