• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

قربانعلی پوراکبر کرانی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



یازدهم دی ۱۳۵۰، در روستای تلیکران از توابع شهرستان بابل به دنیا آمد. پدرش علی‌اکبر و مادرش خیرالنساء شامی نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی تحصیل کرد؛ سپس در حوزه علمیه صدر بابل و پس از آن در حوزه علمیه قم به تحصیل علوم دینی پرداخت. مجرد بود. به عنوان بسیجی از لشکر ۲۵ کربلا، گردان مسلم‌بن‌عقیل در جبهه حضور یافت. پنجم مرداد ۱۳۶۵ در منطقه مهران و در جریان عملیات کربلای یک بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. پیکرش هفتم مرداد ۱۳۶۵ در گلزار شهدای تلیکران به خاک سپرده شد.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

بعضى چيزها را كه مادرش برايم گفت، خودم از قبل مى‌دانستم. مگر مى‌شد از حال دوست و هم‌سنگرم خبرى نداشته باشم‌؟ هرچند سن آن‌چنانى نداشت، قد بلندى داشت و رفتارش طورى بود كه سنش را بزرگ‌تر نشان مى‌داد. متولد ۱۳۵۰ در يكى از روستاهاى بابل به نام تليكران بود. بعد از پنجم ابتدايى، به حوزۀ علميۀ بابل رفته بود. به او گفته بودند برود قرآن را آموزش ببيند، بعد بيايد براى ثبت‌نام. بعد از آموزش قرآن رفته بود حوزۀ علميۀ بابل و بعد از مدتى به قم رفته بود و ادامه تحصيل داده بود. اين را كه قربانعلى كم غذا مى‌خورد و لباس‌هاى ساده مى‌پوشيد مى‌دانستم؛ اما بعضى حرف‌هاى مادرش برايم تازگى داشت و قبلاً نشنيده بودم. مثلاً مادرش به قربانعلى گفته بود: «تو كه اين‌قدر لاغرى، براى چى ورزش مى‌كنى‌؟» قربانعلى خنديده و گفته بود: «مادر، ورزش كردن به لاغرى و چاقى نگاه نمى‌كند. بعد از ورزش كردن، روحيه‌ام تازه‌تر مى‌شود و احساس سبكى مى‌كنم.» من هم چيزهايى داشتم كه برايشان بگويم، اما مادرش اصرار داشت لحظۀ شهادتش را تعريف كنم. من بيشتر مايل بودم صحبت‌هاى مادرش را بشنوم تا اينكه غم مادرش را دوباره تازه كنم. مى‌گفت: «يك روز رو كرد به من و گفت: مادر، آرزو دارم مثل امام حسين عليه السلام شهيد شوم.» گفتم: «مادرجان، اين حرف‌ها را نزن. من طاقتش را ندارم.» بااين‌حال، چطور جرئت مى‌كردم لحظۀ شهادتش را با جزئيات برايش تعريف كنم‌؟ اما مادر قربانعلى مدام اصرار مى‌كرد كه بگويم فرزندش چگونه شهيد شد. سرانجام، به اصرار مادر قربانعلى آرام‌آرام آنچه را كه در آن روز گذشته بود، گفتم: «بعد از عمليات كربلاى ۱، به مدت يازده شب با چند نفر از بچه‌هاى تخريب مانديم تا بين منطقه قلاويزان عراق و پاسگاه بهرام‌آباد، كه تقريباً دو كيلومتر بود، مين‌گذارى كنيم. بعد از تمام شدن كار، چند نفر مرخصى رفتند و من به همراه چهار نفر ديگر مانديم. فرداى آن روز خبر آوردند كه مين‌هاى كاشته‌شده غيراستاندارد بوده و تعداد زيادى از آنها منفجر شده. دوباره با چند نفر از بچه‌هاى تخريب رفتيم و مين‌ها را عوض كرديم و مين‌هاى تازه كاشتيم. در آنجا قربانعلى نيز همراهمان بود. كارمان تا ساعت يك نصفه‌شب طول كشيد. به مقر كه برگشتيم، بچه‌ها نماز شب خواندند و خوابيديم. فرداى آن روز فرمانده لشكر پيغام داد كه چند نفر از بچه‌ها را براى تشويقى بفرستيم مشهد. قربانعلى هم در ليست بود. قبلش از ما خواست كه سه - چهار نفر از بچه‌ها بروند و مين‌هاى باقى‌مانده در محل مين‌كارى‌شده را جمع‌آورى كنند و بياورند. دو نفر از بچه‌ها به همراه قربانعلى با ماشين تداركات رفتند تا مين‌هاى باقى‌مانده را برگردانند انبار مهمات. قرار بود بعد از تمام شدن كار، به‌طرف مشهد حركت كنند. خبر را كه شنيدم، بغضم تركيد. نزديك مهران انبار مهمات داشتيم. با دوستم، محمدرضا شفيعى، سوار موتور شديم و به‌طرف انبار مهمات رفتيم و ديديم هر سه نفرشان براثر انفجار مين، به شهادت رسيده‌اند.» ديگر جزئيات را به مادرش نگفتم؛ نگفتم كه براثر انفجار انبار مهمات، چالۀ بزرگى ايجاد شده بود و پيكر شهدا هر يك به‌سويى پرتاب شده بود. اما مادر قربانعلى گفت: «تو هم ملاحظۀ من را كردى. همه‌چيز را به من نگفتى. از همان روز اول كه جنازه‌اش آمد تا در مزار روستاى تليكران به خاك بسپاريم، همه‌چيز را فهميدم. گفتم اجازه بدهيد قربانعلى را ببينم، اما انگارى مى‌خواستند نگذارند فرزندم را ببينم. مى‌گفتند براى حالتان خوب نيست، اما من اصرار كردم. آنها فقط يك دستش را به من نشان دادند. نمى‌دانم سر داشت يا نداشت. اگر داشت، نشانم مى‌دادند.» مادر قربانعلى راست مى‌گفت. دلم نمى‌آمد تكه‌تكه شدن پيكر شهدا را در آن حادثه به مادرش بگويم؛ اما او براى اينكه دلش را خالى كند، باز از قربانعلى حرف زد: «روزى در خواب ديدمش. گفتم: من تو را با هزار بدبختى بزرگ كردم. چرا رفتى‌؟ قربانعلى گفت: اگه نمى‌رفتم، دشمن به كشورمان حمله مى‌كرد و ديگر هيچ‌كس در امان نبود.» وقتى از خانه‌شان بيرون آمدم و به‌طرف مزار روستاى تليكران رفتم، روز پنجم مرداد ۶۵ را به خاطر آوردم كه قربانعلى به همراه رحمت‌الله و محمدرضا به شهادت رسيدند. همان لحظه در سنگر نگاهم به عروسكى خورد، گفتم: «مال كيه‌؟» يكى از هم‌سنگرانم گفت: «مال رحمت‌الله است. براى دختر كوچكش خريده.» قربانعلى آن زمان كه به شهادت رسيد، شانزده سال داشت و مجرد بود. از مزار كه برمى‌گشتم، با خود گفتم خوب شد قسمتى از وصيت‌نامه شهيد را براى مادرش يادآورى كردم: «آنجا كه مسئلۀ دفاع از دين و قرآن پيش مى‌آيد، جان و مال را بايد ايثار كرد. اگر ديديد من جان را فداى اسلام كردم، ناراحت نباشيد؛ زيرا خداوند مى‌فرمايد من خود سرپرست بازماندگان شهيدم.»






جعبه ابزار