غلامعلی معلمی جویباری
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید غلام علی معلمی جویباری (۱۳۴۷ جویبار _ ۱۳۶۶ فاو) متولد شهرستان شهید پرور
جویبار در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش علی نام داشت.غلام علی معلمی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.غلام علی معلمی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته عقیدتی سیاسی به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۶/۶/۱۰ هجری شمسی در منطقه
فاو بر اثر غرق شدن قایق شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
کلاگرمحله به خاک سپرده شد.. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
قايق كه چپ كرد دنياى من هم زيرورو شد. خودم هم در قايق بودم. خمپارهاى در چندمترى جلوى قايق به آب خورد و قايقران تعادلش را از دست داد. سنگينى قايق هم مزيد بر علت شد. فقط يكلحظه غلامعلى را ديدم كه از پشت داخل اروند افتاد. قايق هم رويش آمد. خمپارهها چپ و راست ما در آب فرود مىآمدند. دلم لرزيد. آتش از زمينوزمان مىريخت، همهچيز بههمريخته بود. چقدر سخت است امتحان فرزند. «خدايا، مرا از اين امتحان سربلند بيرون بياور.» تمام سختىهاى سفر به نجف، تحصيل و اخراج از آنجا در ۱۳۵۰ به دست صدام يكطرف، ديدن اين صحنه كه غلامعلى از زير آب بالا نيامد يكطرف ديگر. خدا براى هيچ پدرى نياورد. دلم خون شد. ۱۳۴۵ كه در نجف بهدنيا آمد اسمش را به عشق اميرالمؤمنين عليه السلام گذاشتم غلامعلى تا غلام على عليه السلام باشد. موقع سوار شدن در قايق هرچه به او اصرار كردم كه جليقۀ مرا بپوشد قبول نكرد. جليقه كم بود و به همه نمىرسيد. جبهه هم كه تجلّىگاه ايثار و ازخودگذشتى است. هريك از رزمندهها از حقشان مىگذشتند. هواپيماها مدام بمباران مىكردند. خمپارهها و شليك توپها هم امانمان نمىداد. حتماً بعثىها متوجه جابهجايى نيروهايمان بهطرف فاو شده بودند. قايقها پُر و به سرعت راهى مىشدند. بيشتر از ظرفيتشان سوار مىكردند. نه مجال بود و نه امكانات. بايد سريع همه جابهجا مىشدند. اصلاً قرار نبود غلامعلى با ما بيايد. با دوستان، از جويبار به قم آمديم تا زيارت كنيم و به جبهه اعزام شويم. گفتم كه سرى هم به غلامعلى بزنم. در حجرهاش تنها بود. در ۱۳۵۹ كه هواى طلبگى به سرش افتاد او را به مدرسۀ اماميۀ سارى فرستادم. سهسال بعد هم با ميرزاهاشم آملى صحبت كردم، او راهى قم شد و در مدرسۀ ولىعصر عجل الله تعالى فرجه الشريف ايشان مشغول تحصيل شد. زمانى با ايشان همدرس بودم. غلامعلى شاگرد ممتاز بود و همۀ اساتيدش از او راضى بودند. مخصوصاً حضرت آيتاللّه جوادى آملى. خدا حفظشان كند. وقتى شنيد عازم منطقه هستيم گفت: «من هم مىآيم.» گفتم: «نه پسرم. تو درست را بخوان.» وقتى گفت: «درس را هميشه مىشود خواند. الآن جبهه نياز به مجاهد دارد.» گفتم: «سنگر علم هم نبايد خالى بماند.» راستش دلم نبود كه بيايد، اما وقتى گفت: «در اين بُرهۀ حساس كه كشور نياز به دفاع در مقابل كفر دارد، جواب امامزمان عجل الله تعالى فرجه الشريف را شما مىدهى؟» ديگر زبانم بسته شد. بهطرف جنوب راه افتاديم. مثل هميشه ساكت و محجوب بود. از بچگى همينطور بود. روز اول تولدش او را بردم حرم اميرالمؤمنين عليه السلام و عهد كردم غلامش باشد. يكهفته بعد هم او را به كربلا بردم. گفتم: «پسرم نذر اباعبداللّه عليه السلام.» مثل برادرش، غلامرضا، كه نذر آقا امامرضا عليه السلام كردم. مرتب در آب دستوپا مىزد و من نمىتوانستم نجاتش بدهم. حالوروز خودم هم خوب نبود. قايقى كه ظرفيت دهنفر را داشت، هفدهنفر سوار شده بودند و با كمترين تكان چپ شد. اىكاش! مىشد جنازهاش را از آب بگيرم. آب حتى جنازهاش را هم پس نداد. اى كاش! مرا بهجاى او برده بود. از زمينوزمان آتش مىباريد. همۀ نيروها پناه گرفته بودند و نشد كسى براى كمك بيايد. بعد از عمليات فاو گفتند: «بگذاريد براى جستجوى جنازه به انتهاى اروند، در دهانۀ دريا، غواص بفرستيم.» گفتم: «اگر براى بقيۀ شهدا هم مىكنيد براى پسر من هم انجام دهيد.» گفتند: «نمىشود.» گفتم: «پس نمىخواهد.» در جويبار دست راست من بود. همۀ كارهاى دفتر را انجام مىداد. من كه هم امامجمعه بودم و هم نمايندۀ ولىفقيه، خيلى سرم شلوغ بود. هم درس مىخواند و هم به امورات رسيدگى مىكرد. وقتى وصيتنامهاش را خواندم فهميدم فرسنگها از من جلوتر بود. حقش بود كه خدا او را خريد. قدم از قدم بر نمىداشت مگر اينكه به فكر پاسخگو بودن براى هر عمل ريز و درشتش در آخرت بود. خداوند خودش فرمود: «وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِينَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ.» غلامعلى جهادش را در همۀ مراتب تمام كرده بود. چه جهاد علمى، چه جهاد عملى و چه جهاد فى سبيلاللّه در عرصۀ جنگ. در اعزام اولش به غرب بود مجروح شد و برگشت. با همين اعزام دوم آسمانى شد. از اعمال خيرش براى مردم خبر داشتم. زمانى همه غلامعلى معلّمى را با پدرش مىشناختند، اما حالا بايد من، على معلمى، را با پسرم بشناسند. تا مدتها بهطرف آب نمىرفتم. گاهى كه كنار دريا مىرفتم با تلاطم هر موج، خاطرههاى آن روز ۱۳۶۵ در ذهنم زنده مىشد. اروند خروشان واقعاً به هيچكس رحم نمىكند. با شهادت برادرش، غلامرضا، زودتر كنار آمدم، اما رفتن غلامعلى قلبم را جريحهدار كرده بود. روايت مىگويد: «كسى كه در آب غرق مىشود اجر شهيد را دارد.» حال اگر اين غرق شدن در معركه باشد كه اجر او غيرقابل احصاء است. چرا كه خداوند خودش مستقيماً ارواح شهداى دريا را قبض مىكند. طوبى لهم. اميدوارم انشاءاللّه در اعلىعلّيين به همراه برادرش، غلامرضا، از من هم شفاعت كند و دست مرا هم بگيرد.