• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

علی طالبی نتاج

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید علی طالبی نتاج (۱۳۴۵ بابل _ ۱۳۶۵ آبادان) متولد شهرستان بابل در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش رمضان نام داشت.علی طالبی نتاج در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود. علی طالبی نتاج در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۰/۲ هجری شمسی در منطقه آبادان بر اثر تصادف شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای ملامحله به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

مادرم هميشه در خلوت خودش شعر مى‌خواند. مخصوصاً وقت آشپزى. شعرخوانى‌اش باعث مى‌شد هر جاى خانه كه بود، زود پيدايش مى‌كرديم. همچنين از نوع زمزمه‌اش مى‌فهميديم در چه حال و هوايى است. بسته به حالش، گاهى ترانه محلى مى‌خواند، گاهى ترانه‌هاى كوچه بازارى و گاهى چيزهايى كه از كودكى در يادش مانده بود؛ حتى شعرهاى ميدان تره بار. داداش على از بچگى استخوان بندى درشتى داشت، خيلى خوب خودش را نشان مى‌داد و فرمانده اعزام سپاه را متقاعد مى‌كرد. با آنكه از سن سيزده سالگى به جبهه رفته بود، كلى درباره ما تعصب پيدا كرده بود. جالب اين كه از ما كوچك‌تر بود، ولى حرف‌هاى بزرگ بزرگ مى‌زد. ما دخترها رفته بوديم خانه شوهر، اما او و برادر كوچك‌ترم توى خانه بيشتر كنارمادر بودند. يك روز آمدم ديدم مادرم تسبيح مى‌گرداند و «يا سبوح يا قدوس» مى‌گويد. فهميدم بايد كار داداش على باشد؛ تسبيح و ذكر خدا گفتن باعث بركت زندگى مى‌شود. مادرم هميشه دنبال بركت و سلامتى بود. خود على از وقتى كه از جبهه برگشته بود، مقدارى از شيطنت بچگى‌اش كم شده و به‌جاى آن كارهاى ديگرى مى‌كرد؛ مثلاً نماز شب مى‌خواند؛ آن هم زمانى كه همه توى خواب ناز بودند. او نمى‌خواست بفهميم، ولى از سر و صدايى كه بلند مى‌شد معلوم بود كه على كارهايى دارد مى‌كند؛ به قول خودم او يا دارد سربه‌سر اهل زمين مى‌گذارد و يا نصف شبى با خدا درددل مى‌كند. مادرم خدا را شكر مى‌كرد بابت راهى كه على پيدا كرده است. دوستانش هم تغيير كرده بودند. يكى - دو نفر را مثل خودش اهل مسجد و منبر كرده بود و قرار مدار زندگى‌اش شده بود، مسجد. مادرم هروقت خيلى دلگير مى‌شد، مثل الآن، يك‌دفعه وسط ذكرهايش برمى‌گشت به شعرخوانى؛ شعرهايى كه شبيه رباعيات خيام بود؛ دلسوز و پر درد؛ و مخصوصاً وقتى نگران بود. على سرى اول كه خيلى كم سن و سال بود از طرف بسيج به جبهه اعزام شد وخدا را شكر، سالم برگشت. تصميم گرفت برود رستم‌كلاه، پاى درس آيت‌الله ايازى. ما خيلى خوشحال بوديم. چون از امير كلاه تا رستم كلاه راهى نبود و او با يك موتورسيكلت، سريع خودش را به درس مى‌رساند و شب هم بر مى‌گشت خانه. ديگر نگران آينده او نبوديم. خودش راهش را انتخاب كرده بود. اگر هم پاى بابا نماند براى كشاورزى و آييش، لااقل رفت درس دين خدا را ياد بگيرد و به ديگران ياد بدهد. هنوز دو سالى نشده بود كه باز هوايى شد برود جبهه. فهميديم قرار است عمليات شود. هرچه اصرار كرديم كه نرو! بگذار وقت سربازى‌ات بشود، فايده نداشت. درس و بحث را گذاشت و رفت. اين‌دفعه كه برگشت، گفت مى‌خواهد برود حوزه علميه قم، پاى درس آيت‌الله جوادى آملى. مادرم اين بار، ديگر خيلى خوشحال بود. قم شهر خوبى بود. على هيچ وقت به راه كج نمى‌رفت. آيت‌الله آملى هم كه ازخودمان بود و حتماً هواى همشهرى‌هاى خودش را داشت. على با رفتن به قم از زير ذره بين والدين فرار كرد؛ بدون اين‌كه خبر شويم، هر دفعه مى‌رفت جبهه. وقتى مى‌فهميدم كه ديگر خيلى دير شده بود. شش سال بود كه اين راه را در پيش گرفته بود. هر دفعه هم مادر كه مى‌شنيد رفته، دلواپس مى‌شد تا خبرى از او برسد. گاهى وقت‌ها هم راه و نيمه راه خبرهايى مى‌رسيد كه بعدها مى‌ديدم كه خودش پيدايش شد؛ خوش و خندان. اصلاً هم بروز نمى‌داد چه مى‌كند. هرچه مى‌پرسيدم، مى‌گفت خوبه. همه چى عاليه. اين دفعه آخر، ديگر فكر مى‌كرديم آخرهاى درسش است كه خبر آوردند از جنوب. نمى‌دانم چطور تلفن خانه همسايه من را پيدا كرده بودند. زنگ زدند كه براى «على طالبى نتاج» در جاده آبادان اهواز حادثه‌اى اتفاق افتاده. به خانواده خبر بدهيد. بايد به مادرم چه مى‌گفتم‌؟ هراسان آمدم خبر بدهم، اما ديدم در حال و هواى خودش، همه ذكرهاى روزانه‌اش را گفته است. داشت با هاون سنگى، برنج نرم مى‌كرد كه شيرينى بپزد. مادر، هميشه، كارى براى انجام دادن داشت. زن‌هاى شمال هميشه مشغولند. هيچ‌كس بيكار نيست. پشت پرده ايستادم و گوش دادم. با خودم گفتم كاش اين مأموريت سخت را مى‌انداختم گردن همسرم. او احساسى نمى‌شد و مى‌توانست منطقى‌تر حرف بزند؛ بدون اين‌كه شوكى وارد كند. مادر زير لب مى‌خواند: قسم به اون خدا كه مى‌پرستى مى‌سپارمت به اون هرجا كه هستى بعد شروع كرد يك شعر ديگر شبيه لالايى زمزمه كردن. بعد ساكت شد. آن‌جا بود كه درك كردم سكوت، همان چيزى كه على مى‌گفت، بهتر از هزار حرف است. مدام چهره على جلوى چشمم بود. يك‌دفعه ديدم مادرم بدون اين‌كه متوجه باشد، شروع كرد دعاى عهد خواندن. رفت نوار توى ضبط گذاشت و با آن شروع كرد خواندن. من همين‌طور كه صداى داداش را مى‌شنيدم، يك دفعه به دلم افتاد كه مادر خودش خبر دارد. آخه براى چى دعايى كه آن‌قدر داداش براى ارتباط قلبى با امام زمان دارد را گذاشته‌؟ چرا نوارهاى ديگر را نگذاشت‌؟ همان‌طور كه پشتش به من بود و داشت برنج‌ها را توى سينى بزرگى مى‌ريخت از پسِ پرده اتاق بيرون آمدم و سلام كردم. مادر نگاهى به من كرد و دست كشيد روى برنج‌ها تا از هم باز شوند و هوا بخورند. گفت: به دلم افتاده على شهيد شده. امروز و فرداست كه خبرش را بياورند. به دلم افتاده. امروز همه‌اش دارم لالايى مى‌خونم. بچه‌ام خوابيده. دست خودم نيست. مادرم مى‌دانست دوازده دى ماه سال شصت و پنج، روزى جدا از بقيه از روزهاى ديگر است؛ از روى لالايى‌هايش فهميده بود.






جعبه ابزار