• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

علی اصغر نجف نژاد

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید علی اصغر نجف نژاد (۱۳۴۶ بابلسر _ ۱۳۶۵ حاج عمران) متولد شهرستان بابلسر در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش غلامعباس نام داشت.علی اصغر نجف نژاد در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.علی اصغر نجف نژاد سرباز سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۶/۱۱ هجری شمسی در منطقه حاج عمران و در عملیات کربلای دو شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از سالها مفقودالاثر بودن در ۱۳۷۶/۷/۱۹ تشییع در گلزار شهدای امامزاده ابراهیم بابلسر به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

پستچی را از سنگر دیده بانی میبینم که دارد به سنگرها نزدیک میشود امروز باید نامه ای از علی برساند و گرنه خودم راهی میشوم طرف حاج عمران آدم بچه بابلسر باشد و بهترین خاطرات نوجوانی اش گره خورده باشد به ،علی آن وقت بی خبری اش را طاقت بیاورد؟! برایش نامه ای فرستاده ام و قرار است در جواب برنامه مرخصی اش را مشخص کند. از اولین اعزامش به کردستان کنار هم بودیم؛ از همان دوران آموزش نظامی در پادگان مرزن آباد همه سه ماهی را که در بدترین شرایط جنگ داخلی باید با ضد انقلاب مبارزه میکردیم همین چند سال قبل بود که همراه علی توی قرارگاه ،کردستان شبانه از خیانت فرمانده مان باخبر شدیم منافقین محاصره مان کرده بودند و در این درگیری ناجوانمردانه تعدادی از بچه ها کشته شدند اگر نیروهای کمکی به دادمان نمیرسیدند من و علی هم نمی توانستیم از مهلکه جان به در ببریم با این همه خاطره شبهایی که از گشت زنی چند ساعته برمیگشتیم به قرارگاه رهایم نمی.کند با آن که نای ایستادن نداشتیم، همین که علی می فهمید به نیروی گشت نیاز هست دوباره با نفسی تازه همه خستگی اش را میتکاند و برنامه گشت شبانه را شروع می کرد. اوضاع کردستان که آرام شد برگشتیم به خانه بعد از مدتی رفتیم به قرارگاه سپاه و نام نویسی کردیم بعد هم با تیپ ویژه شهدای مهاباد اعزام شدیم به عملیات والفجر نه. در بحبوحه عملیات بود که فرمانده مان شهید شد قبل از آن که روحیه بچه ها به هم بریزد علی فرماندهی دسته را عهده دار شد و با مدیریت او بعد از مبارزه ای سخت پنج قله مرتفع را تصرف کردیم در همین اثنا خمپاره ای نزديك او افتاد و موج آن باعث شد که علی راهی بیمارستان شود نوزده روز خودش روی تخت بیمارستان کرمانشاه بود و شایعه شهادتش سرتاسر شهر تا این که با پای خودش به خانه رگشت و امیدی تازه به دل همه برگرداند. قامت رعنایش به متولد ۱۳۴۶ شبیه .نبود جثه اش را ورزشکار بارآورده بود تکواندو از جسم او قامتی توانمند ساخته بود. اخلاصش اما بی ربط به حوزه علمیه قائم شهر .نبود با آن که فقط سه ماه در آنجا رفت و آمد داشت اما طوری درس خوانده بود که انگار همه معارف جهاد را می دانست. پستچی با موتورسیکلتش کنار سنگرها ترمز میکند و من بی صبرانه میدوم طرفش و کیسه نامه ها را زیر و رو میکنم به این امید که علی برایم پیغامی فرستاده باشد. شهریور است و هوا خیلی گرم عرق بر پیشانی پستچی نشسته و من دارم به شبی میاندیشم که میان رود کارون شهادت دوستانم را به چشم خود دیدم توی آب بودیم که علی کوله اش را باز کرد و آن را داد دست من دستش را کشیدم از آب بیرون آمدیم. گفت میخواهد برگردد و بچه ها را نجات بدهد. زیر تیربار ،دشمن موج خون از کارون فواره میزد بعضی از بچه ها وسایلشان را رها کرده و به نجات جان خود فکر می کردند. از چنین شرایطی که مرگ از هر سو ما را محاصره کرده بود علی کوله اش را روی بازوی من رها کرد و برگشت طرف آب مرا رها کرد تا صبح فردا که از او بی خبر مانده بودم بی خبری ای که برای من با هزار بار جان دادن همراه بود یکی یکی اسم شهدای کارون را میپرسیدم و منتظر بودم کسی اسم علی را به زبان بیاورد اما هنوز آفتاب پهن نشده بود که خودش را دیدم جلو دویدم و معترضانه سینه در سینهاش ایستادم این چه کاری بود که تو کردی، علی نفس عمیقی کشید و خیره شد به امتداد رود کارون خوشحالم که توانستم چند نفر را نجات بدهم به لطف خدا من شناگر خوبی هستم. حق با او بود همه اصول شنا را میدانست ماهیگیری اش هم حرف نداشت اصلاً اوقات فراغت به نظر او یعنی ماهیگیری متمرکز میشد روی آبهای رودخانه ما جز ماهی چیزی نمی دیدیم و او از خیال ماه گمشده خود در نمی آمد از طرز نگاه و سکوتش معلوم بود که میان رود و آب و طبیعت به جست وجوی خدا آمده است. پستچی در سکوتی تلخ کیسه نامه ها را روی دستم رها کرده و میرود توی سنگر نامه ای از علی نرسیده اما نامه خودم را میبینم؛ نامه ای را که چند روز قبل برایش فرستاده ام روی پاکت خط قرمز خورده با تعجب خیره میشوم به خط خوردگی علی کسی نیست که بیخبر و بدون خداحافظی برگردد به شمال نامه به دست میآیم سراغ فرمانده و میپرسم علامت قرمز یعنی چه؟ فرمانده نگاهش را میاندازد به نقطه ای دور و آهسته میگوید یعنی علی شهید شده. قلبم به یکباره تیر میکشد دعا میکنم چیزی که شنیده ام اشتباه .باشد اما آنچه که دارد زبان به زبان میان بچه ها می چرخد، امید مرا قطع کرده است. همه جا سخن از دهم شهریور است و منطقه حاج عمران و شهادت شهید کاوه؛ صحبت از ترکشهایی است که پای علی را قطع کرده. نفسم را در سینه حبس می کنم و میگویم میخواهم بروم برای آخرین بار ببینمش. اصلاً خودم را میرسانم به شمال؛ به امام زاده ابراهیم بابلسر؛ جایی که علی را میخواهند در آنجا دفن کنند. اشك كه بر محاسن پستچی جاری میشود کنجکاوانه در سکوت جمع محو می.شوم وقتی به خود میآیم که چهل و پنج روز از شهادتش گذشته. حالا همه چیز را همه مردم میدانند؛ این که علی در خداحافظی آخر به مادرش گفته که برنخواهد گشت. علی هرگز برنگشت. وقتی پای قطع شده اش را توی حاج عمران گذاشتند روی سینهاش و منتقلش کردند به آمبولانس هیچ کس فکرش را هم نمی کرد که تنها چند ثانیه دیگر راکت هواپیمای عراقی آمبولانس را با مجروحانش منفجر کند و از آن چیزی جز مشتی خاکستر باقی نگذارد. هرچند خودش در وصیت نامه اش نوشته در تشییع جنازه ام پرچم آمریکا را به آتش بکشید تا همه بدانند که هر کشور ستمگری را می شکنیم و خود را در برابر خدا قربانی میکنیم کنار مزار خالی اش می ایستم و به سرخی شفق نگاه میکنم فکر میکنم امتداد آن میرسد به همان خط قرمز روی پاکت نامه!






جعبه ابزار