علی اصغر عابدینی فرمی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید علی اصغر عابدینی فرمی (۱۳۴۵ فریدونکنار _ ۱۳۶۱ عین خوش) متولد شهرستان شهید پرور
فریدونکنار در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش موسی نام داشت.علی اصغر عابدینی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.علی اصغر عابدینی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته ترابری به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۱/۸/۱۱ هجری شمسی در منطقه
عین خوش و در
عملیات محرم شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای فریدونکنار به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
قرار بود كه پنج شهيد گمنام را به فريدونكنار ببريم. قرار بود شهدا را در روستاها بگردانيم. مردم به اين شهدا عقيده دارند و گرداندن تابوتها فضاى متبركى را ايجاد مىكرد و روحيهاى براى مردم زجركشيده كشاورز مىشد. هرچند گاهى براى ما پاسداران و سربازها كار طاقت فرسايى مىشد و بعضى وقتها صبح تا شب خبردار، بالاى يك كاميون، خسته مىشديم و درد دلمان را به شهيد مىكرديم. در روستاى فرم اتفاق متفاوتى افتاد و مردم روستا از چند كيلومتر آنطرفتر به استقبالمان آمدند و از قبل منتظرمان بودند. خيلى تعجّب كرديم. چه اسفند و هلهلهاى. تعجّب ما را كه ديدند، گفتند كه از يك ماه پيش منتظر شهدا هستيم. تعجبمان كه بيشتر شد، همه، زن و مردى را به ما نشان دادند كه خبر آمدن ما را از يك ماه پيش به آنها داده بودند؛ حاجموسى عابدينى و بىبى نجيبه. بىبى نجيبه نزديك ماشين شد و مردم كمك كردند تا كنار تابوت يكى از اين پنج شهيد بنشيند. آنها را وارسى كرد و بعد كنار تابوت سوم نشست و سرش را روى تابوت گذاشت. ما غرق در اين عجايب بوديم كه در اين روستا داشت اتفاق مىافتاد. مردم ما را به سمت خانه حاجموسى بردند تا استراحت كنيم و مهماننوازىشان را تكميل كنند. به نجيبه خانم گفتم: مادر، مگر اين شهيد گمنام را مىشناسى؟ گفت: مگر تاريخ شهادت اين شهيد، يازدهم بهمن ۶۱ توى عينخوش نيست؟ عمليات محرم؟ لشكر ويژه ۲۵ كربلا. بعد چند تا نشانه ديگر هم از تابوت گفت كه همه مطابقت داشت. گفتم: مادر، شما از كجا اين چيزها را فهميدى؟ از كجا مىدانستى كه امروز ما شهيد را به اينجا مىآوريم؟ او گفت: يك ماه پيش علىاصغر به خوابم آمد و گفت كه چنين روزى، شما مىآييد و بعد نشانههاى تابوت را هم به من گفت كه اين شهيد همزمان با علىاصغر شهيد شده. من هم خوابم را براى ملّاى روستا تعريف كردم. چون علىاصغرِ من هم طلبه حوزه علميه قم بود. خدا بيامرزدش. ملا هم گفت به خوابت اعتنا نكن. فردا را كى ديده تا برسد به يك ماه بعد. بار بعدى باز علىاصغر به خوابم آمد و گفت: اينهايى كه قرار است براى تشييع شهدا به روستا بيايند، در اين منطقه غريبند، ازشان پذيرايى كنيد. گفتم: اسم و فاميل پسرت كه شهيد شده، چيه؟ گفت: علىاصغر عابدينى فرمى، پسر حاج موسى. توى عينخوش تركش خورده به سرش. همه چيز منطبق بود و سرهنگ عبادى كه مسئول بود، پىگير كارها شد. ما همچنان به بىبى نجيبه گوش مىداديم كه تعريف مىكرد: علىاصغر چطور طلبهاى بوده. از زندگىاش مىگفت و از تحصيلش؛ از اينكه لباس وصلهدار مىپوشيد و با فقرا همدردى داشت. از اينكه از همان شيرخوارگى حتى براى شير هم گريه نمىكرد و متوقع نبود. معلمش به ما گفته بود كه من تا به حال همچين شاگردى نداشتهام و قدر اين بچه را بدانيد. تا كلاس ده را در روستا خواند و كلاس يازده را خودش درس مىداد. خيلى از اينها شاگردهاى او هستند. خيلى از اختلافات زندگىها را او پادرميانى كرده بود. نمىدانستيم در مواجهه با حرفهاى بىبى نجيبه چه بگوييم. وارد خانه حاجموسى شديم و او ما را بغل كرد. از او خواستيم تا از علىاصغر براىمان بيشتر بگويد. تعريف كرد كه در آن شبهاى سرد كه مردم به امنيت و آسايش احتياج داشتند، او گشت مىزد و دير به خانه مىآمد. در يك شب زمستانى، وقتى علىاصغر به منزل برگشته بود، ديده بود كه درِ اتاقها بسته است. آنقدر مناعت طبع داشت كه حاضر نشد در را بكوبد تا ما بيدار شويم و در را به رويش باز كنيم. بنابراين، در همان هواى سرد بدون هيچ تنپوشى روى ايوان منزل تا صبح نشسته بود. وقتى شهيد شد، يكى از مردم روستا دو گونى برنج آورد براى مراسم شهادتش و گفت آن وقتىكه اعلاميههاى امام را پخش مىكرده و روى ديوار شعار مىنوشته با او دعوا كرده كه چرا عليه شاه شعار مىنويسد. هى مىگفت كاش زبانم لال مىشد و خدا كند حلالم كند. به خيلى از فقراى اينجا خير رسانده على اصغر، درحالىكه خودش شلوار وصلهدار مىپوشيد. گريه مىكرد و مىگفت: هر چه از مهربانى و اخلاق خوبش بگويم، باز هم كم است. ما از او راضى هستيم. إنشاءالله خدا هم از او راضى باشد. بىبى نجيبه گفت: موقع آخرين اعزام علىاصغر، من در زمين كشاورزى پدرىمان در منطقه كله بست كار مىكردم كه او براى خداحافظى آمد. وقتى او را از دور ديدم، احساس كردم كه چهرهاش خيلى نورانى شده. وقتىكه به من رسيد، مرا در آغوش گرفت و پيشانىام را بوسيد. هنوز چند قدمى از من فاصله نگرفته بود كه ناگهان ايستاد و رويش را برگرداند و نگاه معنادارى به من كرد و دستش را به نشانه خداحافظى برايم تكان داد. در همان لحظه احساس كردم كه روحم دارد از بدنم جدا مىشود. حال عجيبى داشتم. يقين داشتم كه اين آخرين ديدار مادر و فرزند است و علىاصغر ديگر برنمىگردد. ما از او خواستيم كه يك يادگارى از شهيد به ما بدهد و حاجموسى كاغذى از يادداشتهاى علىاصغر به ما داد كه براى يكى از دوستانش نوشته بود: - ايشان خواستند كه مطلبى را بهعنوان يادگارى بنويسم و من اگر چه لياقت آن را ندارم، ولى بهعنوان يك برادر كوچك و بهعنوان تذكر نوشتهام كه: اى برادر كوچك! مواظب باش كه در قلبت چيزى جز حب خدا قرار نگيرد. علاقههاى دنيا را از دل بِزُدا و هميشه در دعا با قلب شكسته بگو: «الهى قلبى بحبك متيماً؛ خدايا قلب مرا به علاقۀ خودت زيبا جلوه بده.» اى برادر! هر چه زودتر با اسلحه ايمان خدمت به خلق نما و با ريسمان توبه، به او كه خالق تو است، نزديك شو كه دنيا جاى گذر است و عمر همچون ابر مىگذرد. زندگى با عشق به خدا لذتبخش و شيرين خواهد بود. والسلام.