علیرضا یوسفی امیری
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید علی رضا یوسفی امیری (۱۳۳۹ بابل _ ۱۳۶۵ ام الرصاص) متولد
شهرستان بابل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش غلامرضا نام داشت.علی رضا یوسفی امیری در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.علی رضا یوسفی امیری در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۰/۴ هجری شمسی در منطقه
ام الرصاص و در
عملیات کربلای چهار شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
امیرکلا به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
پاى تلويزيون نشستهام. مرد مسنّ بابلى، جلوى دوربين تعريف مىكند كه عليرضا متولد ۳۹ است. از بچگىهاى او تعريف مىكند. از نوجوانىاش و اينكه هميشه با ظلم مخالف بوده و در مدرسه چه فعاليتهايى داشته. انجمن اسلامى مدرسهاش در اميركلاه را راه اندخته. بعد مىگويد: - بين ما فقط او گواهينامۀ رانندگى داشت. مىگويد: - برايش يك نيسان خريدم كه كارهامان را انجام بدهد. قبل از اينكه به حوزۀ علميۀ قم برود، از رستمكلاه بار مىبرد به تهران. بعد تعريف مىكند كه روزى ماشين عليرضا بين راه خراب مىشود و هر كارى مىكند، روشن نمىشود. سيدى با شال سبز، به او نزديك مىشود و مىگويد كه سوار شو. شال سبزش را روى فرمان مىكشد و مىگويد استارت بزن. ماشين را روشن مىكند و حركت! بدون اينكه حضور ذهن داشته باشد كه خدايا اين كى بود در اين بيابان!؟ مرد مسن مىگويد: - من اين را كه شنيدم، ماشين را فروختم و يكى ديگر خريدم. من صداى تلويزيون را زياد مىكنم. مرد مُسن، پدر شهيد است. بعد همسرش مصاحبه مىكند. او تعريف مىكند كه پسرم قبل از رفتنش به حوزۀ علميۀ قم، با بسيج و پايگاه رستمكلا، شبانهروز همكارى مىكرد؛ براى جذب نيرو، براى اعزام و... پدر شهيد مىگويد: - خيلى زود توى جنگ، فرمانده گردان شد؛ از بس كه باهوش بود. مىگويند كه بعد از دوازده سال، فرزندشان از امالرصاص (كربلاى چهار) به ايران برگشته. مىگويد: - من بهش گفتم كه شما قرار نيست كه برگردى عليرضاجان؟! به خواب برادرش رفته بود كه من مىخواستم قبر نامعلومى داشته باشم؛ مثل قبر مادرم بىبى فاطمۀ زهرا عليها السلام؛ اما حالا چَشم، برمىگردم. به محض اينكه اسم عليرضا تكرار مىشود، يكهو چيزى مثل برق در ذهنم روشن مىشود. عليرضا، دوست تمام رؤياهاى بچگى من! كسى كه خيال مىكردم نامردى كرده و رهايم كرده! مادر شهيد مىگويد: - عليرضا خواب ديده كه بىبى بهش فرموده: چرا در جبهه، فرزندم را يارى نمىكنى. براى همين به جبهه مىرود. مادر شهيد مىگويد: - پسرم روضهخوان حضرت زهرا عليها السلام بود. صداى بسيار زيبايى داشت. من با اين حرفها، مىروم به آن نامههاى دوران بچگى خودم. عجب؛ عليرضا روضهخوان حضرت زهرا عليها السلام. دوربين مىچرخد به سمت پدر عليرضا. مىگويد كه يك گروه بسيجى، براى تقسيم نفت درست كرده بود. تانكر به ماشينش بسته بود و تقسيم مىكرد. - اگر ما مىگفتيم كه پس نفت ما چى، مىگفت كه هنوز وقتش نشده. مادرش مىگويد: - طلبه بود؛ اما براى كمك به مردم، همهكارى مىكرد. اسم طلبه هم در گوشم زنگ مىزند. من با اين حرفها، ياد روزهاى بچگى مىافتم. اصلاً باورم نمىشد كه نامهام برسد. همينطور باورم نمىشد كه اگر رسيد، رزمندهاى آن را تا آخر بخواند. تصور مىكردم كه در آن بحبوحۀ عمليات، يك رزمنده نامه را باز كند و نصفه بخواند و شروع كند به خنديدن: اين چه بچۀ سِرتقى است كه براى يك رزمنده نامه نوشته؟! همينطور باورم نمىشد كه يك رزمنده، مرا آدم حساب كند و جواب نامهام را بدهد. اما پُستچى زنگ زد و من به آرزويم رسيدم. يك رزمنده به نام عليرضا نامهام را خوانده و جوابش را برايم نوشته بود. بنابراين، تصميم گرفتم كه باز هم برايش نامه بنويسم. احساس كردم كه چقدر دوستش دارم. مرد قدرتمندى را تصور مىكردم كه سوار بر موتور و آر. پى. جىبهدوش، روزى مىآيد و مرا از در مدرسه سوار مىكند و همراه خودش به جبهه مىبرد. كمى هم پدرم را نصحيت مىكند كه اين پسرت را آنقدر كتك نزن! به مادرم هم مىگويد كه برايش دوچرخه بخر! بنابراين، نوشتم: «سلام بر شما صلحشوران!» آن روزها نمىدانستم با «سين» بايد نوشت. بعد نوشتم كه «نامهات به من رسيد و خوشحال شدم. از تو متشكرم كه نامهام را خواندى. حالا كه نامۀ دوم را برايت مىفرستم، امتحان ثلث اول را دادهام. نصراللّه، همكلاس من است. ما از خدا مىخواهيم كه به جبهه بياييم؛ اما سن ما كوچكتر از آن است كه بتوانيم به جبهه بياييم. ما عضو بسيج مدرسه هستيم.» خيلى چيزهاى ديگر هم در نامۀ دوم نوشتم. از او خواستم كه باز برايم نامه بنويسد و در آن بگويد كه حال رزمندگان چطور است. روحيۀ دشمن چطور است؟ آنها با بعضى سربازان ما كه به اصارت (اسارت) درمىآورند، چطور رفتار مىكنند؟ شما چطور رفتار مىكنيد؟ بعد خواستم كه برايم يك خاطره از شبهاى عمليات بنويسد. اما جواب اين نامه، آنطورى نشد كه من منتظرش بودم. اينبار عليرضا جواب نداده بود. يكى از دوستان عليرضا نامه نوشته بود و تعريف كرده بود كه عليرضا چطور در سنگر برايشان روضۀ حضرت زهرا عليها السلام خوانده و سنگرشان ميعادگاه عاشقان شده؛ سنگرى خاص كه صداى دعا و مناجات از آن قطع نمىشده و خيلىها به آن سرك مىكشيدند تا منقلب شوند. خيلى از سنگرشان نوشته بود كه بهبركت عليرضا، متبرك شده بوده. همينطور نوشته بود كه عليرضا روحانى بوده و روضۀ حضرت زهرا عليها السلام را با تمام وجود مىخوانده. به دعوت ايشان هم به جبهه آمده. اما اين نامه، خيلى مرا ناراحت كرد. بنابراين، باز نوشتم كه من مىخواهم دوستم عليرضا جواب بدهد. خيلى طول كشيد و ديگر نامهاى نيامد. من هميشه به خودم مىگفتم كه اين عليرضا يوسفىاميرى، پس چرا جواب من را نداده؟! برادر شهيد مىگويد كه شب آخر، چراغ را خاموش كرد. گفتم: «چه كار دارى مىكنى برادر؟» مىخواست وصيت كند. گفت: «اينبار كه بروم، خبرهايى هست و شهيد خواهم شد.» آن روزِ آخر، به خواهرمان كه باردار بود، گفت: «خواهر، نمىشود بچهات ششماهه به دنيا بيايد؟!» دوست داشت بچۀ خواهرمان را ببيند. بعد برادر شهيد، چيزى مىگويد كه من مىزنم زير گريه. او تعريف مىكند كه در اين دوازده سال كه عليرضا قبر نداشت، نامههايش مونس ما بود. ما حتى نامههايى داريم كه يك نوجوان از پشت جبهه برايش نوشته و او در همان بحبوحۀ جنگ و عمليات و حال و هواى شهادتش، به آنها احتمالاً پاسخ داده است.