• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

عبدالواحد تیلکی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



دهم دی ۱۳۴۹، در روستای جره‌سر از توابع شهرستان ساری به دنیا آمد. چندمین خانواده بود. پدرش موسی و مادرش شهربانو محمدی نام داشت. تا پایان پایه اول راهنمایی تحصیل کرد. به مدت سه سال در حوزه علمیه سعادتیه ساری و دو سال در حوزه علمیه امام محمدباقر مشهد به فراگیری علوم دینی پرداخت. مجرد بود. به عنوان بسیجی از لشکر ۲۱ امام رضا، تیپ جوادالائمه در جبهه حضور یافت. سی‌ام آبان ۱۳۶۶ در منطقه ماووت در جریان عملیات نصر هشت بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سر به شهادت رسید. سوم آذر ۱۳۶۶ در گلزار شهدای امامزاده قاسم دازمیرکنده به خاک سپرده شد.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

نه پسر هفت هشت ساله زودتر رفته بودند روى ديوار و بين شاخۀ درخت‌هاى پرتقال و نارنج حياط مسجدجامع نشسته بودند تا همه مراسم را دقيق ببينند. معلم قرآن‌شان آقاى عبدالواحد تيلكى را مى‌خواستند بياورند. يكى از پسرها گفت: تيكلى به ما گفت مى‌رود حوزۀ مشهد. چى شد سر از جبهه در آورد؟ يكى از پسرها گفت: خوش به حالش رفته جنگ. كاش منم مى‌رفتم. آخ، خدا كى مى‌شه منم بزرگ بشم. الهى جنگ تموم نشه تا وقتى‌كه من هفده سالم شد بتونم برم جنگ. يكى از آنها يك هسته پرت كرد طرف آن يكى و گفت: كمى عقل داشته باش. جنگ جون آدم را مى‌گيره. مى‌ميرى بدبخت! يكى ديگر جواب داد: وقتى به كشورت حمله مى‌كنند، بايد بجنگى. نمى‌شه كه نگاه كنى لباس تنت رو بدزدند ازت. يك نفر هسته به نفر آخر پرت كرد. آخ طرف را در آورد. يكى از بچه‌ها گفت: دايى! خيلى مهربون بود. كاش بود، الآن همگى براش قرآن مى‌خوانديم. بچه‌ها گفتن باشه، ولى از جايشان تكان نخوردند و زير لب شروع كردند به حمد و سوره خواندن و نگاه دوختند به جمعيتى كه داخل مسجد مى‌شد و به تابوت كه در راه آمدن بود و نبود. يكى از بچه‌ها گفت: محمد! ها! محمد! ها! محمد جواب داد. پسر گفت: يادته داييت لباس شهرى پوشيده بود. رفتيم تا دم جاده دنبالش. يادته‌؟ چرا آن روز ناخن‌هايش را حنا بسته بود؟ قبل از اينكه محمد جواب بدهد آن يكى گفت: به همۀ ما آبنبات هلى زرد مشهدى داد. همون روز مى‌گى‌؟ محمد گفت: ناخن‌ها را حنا كرده كه مى‌رود جنگ ناخن‌هاش كلفت بشود و نشكند. بتواند چشم دشمن را دربياورد! پسرى كه هسته پرت كرده بود، گفت: بهش سفارش دادم. آقامعلم برام از جنگ دشمن يك عالمه چيزى بيار! موشك بيار! تانك بيار! اسلحه بيار! اون گفت اگر برگشتم بهت مى‌دم. حالا اين‌جورى برگشت، دست خالى. يك پوكۀ خالى هم نياورد. اى بخشكى شانس! محمد گفت: يك‌ماه توى خاك ماووت عراق بوده. گيرافتاده بوده. الآن بعد يك ماه كه زير آفتاب و باد بوده ازش سوغاتى مى‌خواهى‌؟ خيلى شاگرد زرنگى بودى كه آن‌قدر چيزى هم مى‌خواهى! بقيه خنديدند. چون او در روان‌خوانى قرآن مشكل داشت و قرار بود تا برگشتن آقامعلم درسش را آماده كند كه نكرده بود. پسر گفت: من همين‌جورى گفتم. به خودم گفتم. از صداى يا حسين مظلوم و مدد خواستن از امام شهيد عليه السلام بچه‌ها آن بالا بغضشان گرفت. نزديك بود يكى از آنها بيفتد. محمد صدا زد: دايى عبدالواحد بيدارشو! بلندشو از تابوت! من مى‌دانم تو زنده‌اى! بيدارى! بلندشو! خادم مسجد متوجه حضور پسرها شد. چوب جارو را بلند كرد و آنها را مجبور كرد پايين بيايند. جمعيت زيادى از مسجدجامع راه افتاد و به سمت محلۀ «جره سر» حركت كرد. جمعيت دم گرفته بودند: «مسافر كربلا خوش‌آمدى خوش‌آمدى» يك نفر زير بازوى مادر شهيد را گرفته بود. مادر شهيد به زبان محلى گفت: دلم از اين مى‌سوزد بى خداحافظى رفت. او كه آن‌قدر احترام من و پدرش را نگه مى‌داشت. پايش را جلوى ما دراز نمى‌كرد. او اقلاً با ما خداحافظى مى‌كرد. گفت: مى‌رم حوزۀ مشهد درس بخوانم. بعد نامه‌اش از ايلام رسيد. كاشكى يك خداحافظى كرده بود. لااقل وصيت‌نامه‌اش را نوشته بود. وصيت نكرد و هيچ نگفت و رفت به راه امام حسين عليه السلام. جمعيت به محله رسيدند و وارد گلزار شهداى دازميركنده شدند، هم‌چنان شعر مى‌خواندند و شور و صداى «اين گل پرپر از كجا آمده، از سفر كرب و بلا آمده» بلند بود. تابوت را عاقبت زمين گذاشتند و درش را باز كردند. بچه‌ها دويدند و خودشان را جلو رساندند. مى‌خواستند ببينند بعد از يك ماه مردن چه اتفاقى براى بدن آدم مى‌افتد. مادر آقامعلم چادر به گردنش بسته بود. اجازه دادن او پارچۀ سفيد را كنار زد. پيشانى و موى سر شهيد وجود نداشت. يك چشمش هم پيالۀ خون بود با يك دستمال بسته بودند. بدنش هيچ بوى بدى نمى‌داد. بچه‌ها نگاهش كردند. مداح گفت: جنازۀ سالار شهيدان، كه بعد از چهل روز به خاك سپردند، حتماً اين‌جورى بوده، اما بدن اين جوان ديگه پاره‌پاره نيست و صد تير نخورده بود. پسرها با چشم‌هاى گرد شده نگاه مى‌كردند. اصلاً ترسناك نبود. مثل كسى بود كه سرش زخمى‌شده و بى‌حال خوابيده. بدنش از بى‌خونى بى‌حال و بى‌حس شده. دست‌هايش هنوز خون خشك چسبيده بود كه روى پايش گذاشته بودند. لباس بسيجى تنش بود. بدون اينكه گرگ يا حيوان وحشى بدن را پاره كرده باشد. بدون هيچ دستكارى او را به مادرش نشان دادند. مداح آهسته از برادر بزرگ‌تر آقامعلم پرسيد: از حوزۀ مشهد كسى آمده تا ازش تشكر كنم‌؟ برادر آقامعلم به مردى كه عبا و عمامه ساده پوشيده بود، اشاره كرد: از حوزۀ سارى هم خيلى‌ها آمدند. با لشكر بسيج مشهد رفته جبهه، بدون خداحافظى. مى‌ترسيد نگذاريم برود.... مداح گفت: خدا اجرش دهد. برادرش گفت: توى نامه نوشت براى اسلام نبايد استخاره كرد و اجازه گرفت. مرد مسلمان خودش مى‌رود از ناموس و كشورش دفاع مى‌كند. مداح در بلندگوى دستى رو به جمعيت تكرار كرد: «اين گل پر پر از كجا آمده‌؟» و بقيۀ مردم جواب دادند: «از سفر كرب و بلا آمده!» پسرها خودشان را از لاى دست و پاى مردها عقب كشيدند. يك گوشه ايستادند. يكى از آنها گفت: منم روزى از جُره سر مى‌روم حوزه‌؟ كلاس اول راهنمايى تمام كنم مى‌روم سارى درس حوزه بخوانم. منم مى‌خواهم بروم بسيجى شوم. مى‌خواهم بروم جنگ، انتقام عبدالواحد را بگيرم. يكى از پسرها گفت: منم مى‌آيم. منم مى‌خواهم بيايم. منم از خدا مى‌خواهم حتماً مثل آقامعلم وقتى هفده‌سالم شد، شهيد شوم.






جعبه ابزار