• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

سید محمدجواد میرباقری

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید سیدمحمدجواد میرباقری (۱۳۴۵ رامسر _ ۱۳۶۵ جزیره مجنون) متولد شهرستان شهید پرور رامسر در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش سید عیسی نام داشت.سیدمحمدجواد میرباقری در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.سیدمحمدجواد میرباقری در عضویت بسیجی و در لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب و در رسته عقیدتی سیاسی به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۲/۲۹ هجری شمسی در منطقه جزیره مجنون شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای سادات شهر به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

ماه آخر بهار هنوز به نيمه نرسيده بود. بوى بهارنارنج، نه‌تنها فضاى خانۀ حاج‌عيسى، بلكه تمام مازندران را پر كرده بود؛ اما بوى عطر خانۀ حاج‌عيسى فرق داشت. رايحۀ بهارنارنج با بوى چاى دارچين تركيب شده بود و صداى زمزمۀ قرآنِ سيده‌ربابه با قل‌قل سماور درهم مى‌آميخت! حاجى گوشش پر بود از آيات رحمانى و مشامش سرشار از بوى بهشت! نشسته بود روى زمين و به پشتى ترمه تكيه داده بود. يكى از پاهايش را به حالت خم روى زمين گذاشته بود تا بتواند عمامه‌اش را به‌شيوۀ مرسوم دور زانو بپيچد! هنوز خيلى مانده بود كه پيچ دستارش به پاى پيچ‌وخم افكارش برسد! فكر محمدجواد رهايش نمى‌كرد. تصوير قيافۀ معصومش در هزارتوى ذهن حاج‌عيسى دور مى‌زد و گويى تمام خاطرات محمدجواد برايش زنده مى‌شد. اصلاً بهار برايش يادآور بهار سال ۱۳۴۵ بود. همان موقعى كه به‌علت تحصيل دروس حوزوى همراه خانواده در قم ساكن بودند و خدا به آنها يك پسر بهارى عنايت كرد كه نامش را به عشق امام نهم محمدجواد گذاشتند. محمدجواد عزيزدردانۀ ربابه‌خانم شده بود؛ و چه سختى‌ها كشيد اين زنِ صبور! حاج‌عيسى پارچۀ سياه را مى‌پيچيد و صورت پسر دلبندش را در لباس طلبگى تصور مى‌كرد! آن نوزاد آرام و صبورِ بيست سال پيش، حالا براى خودش مردى شده بود؛ هم در دانشگاه درس مى‌خواند و هم در حوزۀ قم. در خانوادۀ ميرباقرى، كه ديگر علاقه به پوشيدنِ لباس روحانيت داشت براى جوان‌هايش كم‌رنگ مى‌شد، سيدمحمدجواد تصميم خوب و درستى گرفته بود. آرزويش پوشيدن لباس طلبگى بود و خدمت به مردم؛ اما جنگ همه‌چيز را عوض كرده بود؛ حتى آرزوى جوان‌ها را. اولويتى برايش پديدار شده بود به‌نام شهادت. حاج‌عيسى خوب مى‌دانست كه هر شهيدى از محله‌شان مى‌آورند، كارِ محمدجواد تبرك جستن به شال خونى آن شهيد است. آن‌قدر علاقه نشان داده بود كه بعد از آن سه ماه و نيم كه به كردستان رفته و برگشته بود، حالا حدود دو ماهى از رفتنش به جبهۀ جنوب هم مى‌گذشت. حاج‌عيسى پارچه را مى‌پيچيد و آرزو مى‌كرد جنگ تمام شود و بتواند براى پسرش عمامه بپيچد. اصرارهاى حاج‌عيسى براى اتمام تحصيلاتش هم كه بى‌نتيجه مانده بود. هنوز ملا نشده، در مقابل پيشنهاد پدر موعظه را شروع كرده بود كه تصور كنيد روز عاشوراست و امام حسين عليه السلام نداى «هل‌من‌ناصر» سر مى‌دهد! اعتقاد داشت كه حالا ولى‌امر مسلمين كه جانشين امام حسين عليه السلام است براى جهاد به جوانان نياز دارد و نمى‌توان تحصيلات را بهانه كرد و اطاعت امر ولى را به تعويق انداخت. حالا دو سه هفته‌اى مى‌شد كه از محمدجواد بى‌خبر بودند. آخرين‌بار پسر ديگرش روح‌الله در منطقه او را ديده بود و بعد هم آمده بود مرخصى. حاج‌عيسى پارچه را مى‌پيچيد و فكرش كجاها كه نمى‌پيچيد! اگرچه فكر فرزند دلبندشان از هر قندى برايش شيرين‌تر بود، اما اين بى‌خبرى دلش را شور مى‌انداخت. دنبال راهى مى‌گشت كه آرام شود و چه راهى بهتر از هم‌كلامى با سيده‌ربابه‌؟! پس بى‌درنگ طلب چاى قندپهلو كرد. ربابه‌خانم آيه‌اى را كه داشت مى‌خواند، تمام كرد و از جا برخاست. كنار سماور همه‌چيز آماده بود. چيزى نگذشت كه ربابه‌خانم دو استكان كمرباريك لب‌طلايى را از چاى پر كرد و كنار قندان، ظرفى خرما و كمى آبنبات‌قيچى هم گذاشت. همه را داخل سينى قرار داد و به‌طرف سيد آمد. همين‌كه مى‌آمد، فكر حاجى را هم مى‌خواند. نگرانى‌هاى او را مى‌دانست. شروع كرد به دلدارى دادنِ سيد؛ به يادآورى اينكه روح‌الله به‌تازگى محمدجواد را ديده است. سيده‌ربابه اينها را مى‌گفت، اما دل خودش هم قرار نداشت. محله‌شان را مى‌ديد كه هنوز پرچم شهيدى را جمع نكرده‌اند، شهيد ديگرى از راه مى‌رسد. چاى را جلوى سيد گذاشت و كنارش نشست . - مى‌دانى سيد! سر نمازهايم از خدا مى‌خواهم مجروح و مفقودالاثر نشود؛ به دست صدام هم نيفتد؛ اما ... ادامۀ حرفش را خورد. بغضش را بلعيد. اشك در چشمانش حلقه زد و ادامه داد: - اما اگر قابل است، شهيد شود ! حاج‌عيسى چشم در چشم ربابه‌خانم دوخته بود و به صلابت و پاكى همسرش افتخار مى‌كرد. جز از دامن چنين زنى محال بود چنين فرزندانى به‌بار بيايند. ربابه‌خانم بااينكه سواد نداشت و فقط مى‌توانست قرآن بخواند، چه خوب معارف دين را از خانواده روحانى‌اش فرا گرفته بود و همين تربيت دينى هم روى محمدجواد چه خوب نتيجه داده بود: از كودكى خوش‌اخلاق و درس‌خوان، و در نوجوانى دنبال كارهاى انقلابى مثل پخش اعلاميه و تظاهرات و شعارنويسى، و پس از انقلاب هم در خط مسجد و دعا و مطالعه و ورزش؛ نه! نانِ حلال معلمىِ پدر، اگرچه تأثيرگذار بود، اما كافى نبود! اين فكرها كه از سر حاج‌عيسى مى‌گذشت، ديگر دست‌هايش نمى‌پيچيد و چشمانش ماتِ چهره ربابه‌خانم بود. سيده‌ربابه اشكى را كه روى گونه‌اش غلتيده بود، با گوشۀ روسرى پاك كرد و سعى كرد خودش را جمع‌وجور كند. لبخندى زد و به حاج‌عيسى يادآورى كرد كه دو متر باقى‌مانده را هم بپيچد و برود به كارهاى ديگرش برسد. حاج‌عيسى لبخند را با لبخند پاسخ داد و به ادامه پيچيدن دستار مشغول شد. هنوز كارش تمام نشده بود كه صداى در را شنيد. از جا برخاست و به‌طرف حياط رفت. در را كه باز كرد، ديدن روى امام‌جمعه شهر تمام غصه‌ها را از دلش برد. همراهش دو سه نفرى از بنياد شهيد آمده بودند. شروع كردند به بيان فضيلت شهيد و شهادت! حاج‌عيسى انگار پاى منبر نشسته باشد، فقط گوش مى‌داد. مسئولان بنياد از حرف‌زدن‌هاى در لفافه به نتيجۀ دل‌خواه نرسيدند! حاج‌عيسى گويى پرده‌اى بر فكرش افتاده بود كه منظورشان را متوجه نمى‌شد. آنها ادامه دادند؛ اما حاج‌عيسى ديگر جملات را مقطّع مى‌شنيد. - چند روز پيش... ۲۹ ارديبهشت... جزيره مجنون... تير... قلب... محمدجواد. يادش آمد محمدجواد روى ديوار اتاقش برگه‌اى چسبانده بود و رويش اين كلام مولا را نوشته بود: «اليَوم يَومُ العَمَلِ وَ لاَ حِسَابٍ وَ غَداً يَومُ الحِسَابِ وَلاَ عَمَلٍ‌» چه زود روز عمل براى محمدجواد تمام شده بود و حاج‌عيسى هنوز هم باور نمى‌كرد كه مجبور است دائم به گلزار شهداى سادات‌شهر رفت‌وآمد كند!






جعبه ابزار