سیدموسی حسینی ولمازویی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید سید موسی حسینی (۱۳۴۹ گلوگاه _ ۱۳۶۵ شلمچه) متولد روستای زیبای
ولمازو شهرستان شهید پرور گلوگاه استان
مازندران است. سید موسی حسینی در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد ، مادرش خدیجه یخکشی و پدرش سید عباس نام داشت. سید موسی حسینی در سايه محبت هاي پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکي را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت ، تحصیلات را در مقطع پنجم ابتدایی با موفقیت پایان رسانید و به مدت پنج سال در
حوزه علمیه کوهستان به فراگیری علوم دینی پرداخت.شهید بزرگوار مجرد و فرزند چندم؟ خانواده بود. سید موسی حسینی در عضویت
بسیجی و در
لشکر۲۵کربلا به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۲/۱۳هجری شمسی در منطقه
شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت . پیکر پاک شهید حسینی در مورخه ۱۳۶۶/۰۱/۲۶ تشییع و در گلزار شهدای ولمازو به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
زن زير بار نمىرفت كه آنكه ديده، پسرش باشد. مىگفتند خانم شك نكن اين سيدموساى خودت است. مىگفت نه. پسر من سر داشته. خب سرش را بريدهاند. قبول نمىكرد. مىگفتند: بابا اين پلاكش است. مىگفت پلاك ديگر چى است؟ از اينيك تكه آهن من چطور بفهمم اين سيدموساى من است؟ همه مستأصل شده بودند. نمىرفت. نشست داخل حياط و گفت من برنمىگردم خانه. برايش شربت آوردند. التماسش كردند كه برگردد خانه. او براى كارمندى كه شربت آورده بود تعريف كرد، پسرم را وقتى خدا داد، دكتر به من گفت كه توى شكمت مرده. شوهرم سيدعباس خادم مسجد است. نذر كرد كه اگر بچه سالم باشد، سيدعمه اسمش را انتخاب كند. بچه سالم آمد و سيدعمه اسم بچهام را گذاشت سيد موسى. به اسم جدش. باورت ميشه كه بچهى مرده، زنده بيايد؟ كارمند بىحوصله گفت: بله مادر بله. به سيد موسى از همان اول تا همين حالا، نذر مىكنند. نذرش مجرب است. شگون بود براى همهى محله. باورت مىشد؟ بعد چادرش را روى سرش جابهجا كرد و تعريف كرد ۱۲ روز بعد از رفتن سيدموسى، يعنى چهل روز پيش، خوابى ديده كه جدّ سيدموسى او را با خودش برد و بيدار شده و جيغ كشيده. همه گفتند كه خوابت درست نيست، خواب زن برعكس است. پس لابد اين بدن متعلق به سيدموسى نيست ديگر. بعد تعريف مىكند كه سيدموسى از همان بچگى غمخوارشان بوده. با فقرشان ساخته. قناعت كرده. يكروزاز طرف كميته امداد به سيدموسى يكدست لباس مىدهند. مادر موسى تعريف كرد كه من اشتباهى انداختمش روى بخارى و سوخت. بعد آنقدر دلم سوخت كه گريه كردم. سيد موسى دلدارىام داد و گفت مادر من با همان لباسهاى كهنه هم مىتوانم سر كنم. هنوز هفتسال بيشتر نداشت. حالا كه ماشاءالله شانزده سالش است. بعد حسابى مريض شد. دكتر به من گفت اين بچه چرا آنقدر لباسهايش نازك است؟ خب همين را داشتيم. همان سالها بود كه در مسابقات قرآن رتبهى اول آورد. مىرفت توى جنگل و ازگيل مىچيد و پول درمىآورد. آرامآرام معلمها فهميدند كه خيلى باهوش است. همهى برگههاى امتحانىاش را داريم. به من و سيدعباس مىگفت كه اگر من شما را روى گردنم سوار كنم و پياده حج ببرم، حق يكشب، زحماتتان ادانشده. از بچگى شروع كرد به روزه گرفتن. گفتم: مادر جان آخه به شما كه واجب نيست. مىگرفت و مىگفت تا عادت كنم. مادر موسى هقهق گريه كرد و گفت يكروزاز درخت باغ همسايه كه ميوه داده بود توى كوچه يك انار كندم اما سيدموسى مجبورم كرد كه آن را برگردانم. بعد چند بار هى قسمم داد كه تا حالا از اين چيزها خوردهاى و من قسم مىخوردم كه نه اولين بار بوده. مىخواست برود حلاليت بطلبد. تا آنكه گفت من مىخواهم بروم حوزه. پدرش گفت خيلى عالى است. بگذار ديپلم بگيرى. گفت نه بابا! من بهخاطر مال دنيا كه حوزه را نمىخواهم، بهخاطر آخرتم مشتاق حوزهام. توى مسجد شنيدند كه سيدموسى مىخواهد برود حوزه. برايش پول جمع كردند. سيد بدش آمد و گفت من پول كسى را نمىخواهم. از حوزه كوهستان گاهى پاى پياده برمىگشت بهشهر براى نماز جمعه و پول از كسى نمىگرفت. يكروز مىخواست برود كوهستان، داخل مينىبوس پيرزنى پول كرايه نداشته، راننده سرش داد زده، سيد هم پول راننده را داده بود و هم بقيۀ پولش را داده بود به پيرزن. هر وقت مىديد من ناراحتِ بىپولى هستم، مىگفت برو خدا را شكر كن كه ما اين دوتا اتاق را داريم، درحالىكه بعضىها توى چادر و كپر زندگى مىكنند. مادرموسى چادرش را كشيد روى صورتش و گريه كرد و نفهميد كه كارمند رفته است و همچنان تعريف كرد كه يكشب، بدجورى باران مىآمد. من خيلى ناراحت بودم كه اگر سيل آمد ما چكار كنيم؟ خانه داشت بر سرمان خراب مىشد. سيد گفت: مادر جان! ناراحت نباش، اگر سيل بيايد و همهى ما بميريم، راحت هستيم، چون نه فرش داريم و نه يخچال و... با خيال راحت مىميريم و دلمان گير چيزى نيست. پسرم عالم شده بود ديگر. اما عالمِ با عمل. چه روضهاى هم مىخواند. چه موعظهاى داشت. يكشب خوابديده بود حضرت زهرا به مكانى نظر دارد. فردا آن مكان را ديد و آنقدر گريه كرد كه از هوش رفت. سيمش خيلى وصل است پسرم. توى تشييع جنازۀ رفيقش هم از هوش رفت و بعد كه به هوش آمد آرزو كرد كه شهيد بشود. بعد هم كه رفت جبهه. مقدار كمى توى جبهه حقوق دادند. حقوق يك ماهش را داد به ما. بابايش سئوال كرد، بقيهاش را چكار كردى؟ گفت: همه را فرستادم دفتر حضرت امام. مادرموسى چادرش را جابجا كرد و ديد كارمند كارش را رها كرده و رفته. اشك چشمش را پاك كرد و رفت زير درخت توى حياط، نشست كنار يك زن غريبهى هم سن و سال خودش. زن به او گفت: - مادر چى شده؟ مادرموسى جوابى نداد و فقط گريه كرد. بعد از چند دقيقه كه آرام شد، گفت: - تو هم شهيد دارى خانم؟ غريبه جواب داد نه. مادرموسى گفت: - پس چرا آمدى اينجا؟ زن غريبه گفت: بهخاطر خواب ديشبم. خواب ديدم كه به من گفتند امروز پنجتا شهيد مىآورند بهشهر. يكى از آنها پشت لباسش با خودكار سبز نوشته سيدموسى حسينى. آمدم ببينم راست است اما از بس شلوغ است راهم نمىدهند. مادر موسى جيغ كشيد و از حال رفت. وقتى او را بهحال آوردند، دويد سر جنازهى بىسر. پشت و پر لباس او را نگاه كرد و موساى نوشتهشده پشت لباس با خودكار سبز را كه حالا با خون موسى عجين شده بود و سبزِ تيره به نظر مىرسيد هى بوسيد و هى به چشم گذاشت.