• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

سیدجواد باقری تیجی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



چهارم مرداد ۱۳۴۲، در روستای قائمیه از توابع شهرستان بابل به دنیا آمد. دومین فرزند خانواده بود. پدرش سیدمحمد و مادرش سیده بتول محسنی نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی تحصیل کرد، سپس در حوزه‌ علمیه رستمکلا، حوزه علمیه فریدونکنار و حوزه علمیه آیت‌الله شهید صدوقی مشهد به تحصیل علوم دینی پرداخت. سال ۱۳۶۲ ازدواج کرد. به عنوان بسیجی از لشکر ۵ نصر به عنوان مسئول تبلیغات گردان در جبهه حضور یافت. پنجم آذر ۱۳۶۲ در منطقه پنجوین و در عملیات کربلای چهار بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سر به شهادت رسید. شش سال مفقودالاثر بود. سال ۱۳۶۸ در قبرستان اگرتیچ کلا به خاک سپرده شد.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

دست‌هايش را قنوت‌مانند روبه‌روى صورتش گرفته است. انگار دنبال كشف نشانۀ تازه‌اى باشد. طرح گل حنايى كف دستش او را مى‌برد به شب حنابندان. خطۀ سرسبز بابل بود و رسوم عروسى. خانه‌اى با سقف چوبى ساده كه پر شده بود از آهنگ هلهله و شادى مهمان‌ها. تازه‌عروس اشك‌هايش را كه پاك مى‌كند، نگاهش مى‌افتد به آينه‌شمعدان روى طاقچه. باورش نمى‌شود اين همان آينه‌اى است كه دو ماه پيش، تصوير سپيدپوش خودش و سيدجواد را در آن ديده بود. اصلاً روبه‌روى همين آينه بود كه در چشمانش رازى غريب را به تماشا نشسته بود. رازى كه خيلى زود در سينۀ مردم روستا جا خوش كرد. حرف قاصدك زبان‌بسته‌اى را كه گاه‌وبيگاه لب پنجره مى‌آمد، حالا فهميده بود. روزى كه ميان شاليزار قاصدكى چسبيده بود به گوشۀ روسرى‌اش، نمى‌دانست اين خبر با بقيۀ خبرها فرق دارد. وقتى به خانه رسيد، عطر خوش به‌جامانده از مهمان رفته، با لبخندهاى معنادار مادر درهم آميخته بود؛ همان رايحه‌اى كه بعدها بوى خوشش را از سيدجواد مى‌شنيد. در اين مدت كوتاه بارها از او شنيده بود كه مگر نشنيدى پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم فرموده‌اند: سه چيز بر هر مسلمانى لازم است: غسل جمعه، مسواك زدن و استفاده از بوى خوش‌؟ مادر استكان چاى را به دستش داد و گفت: برايت خواستگار آمده. قرار است عروس حضرت زهرا عليهاالسلام شوى. از سادات است، يك طلبۀ مؤمن. سرش را از خجالت پايين انداخت و سرخ شد. به دلش برات شده بود تقديرش همين طلبه است. كنار سيدجواد نشسته بود و عاقد براى بار سوم منتظر جواب بود. تازه‌عروس، نه رفته بود گل بچيند، نه اينكه گلاب بياورد. تنها غرق در انديشۀ زندگى با طلبه‌اى بود كه خدا را در حجره‌هاى مدرسۀ علميه رستم‌كلا و فريدون‌كنار و مشهد يا سنگرهاى جبهۀ جنوب و شمال دنبال مى‌كرد. بله را كه گفت، حس كرد بابل كه خيلى كوچك است، اصلاً تمام دنيايش شده است سيدجواد. هنوز بشقاب سبزى را وسط سفره نگذاشته بود كه سيدجواد زودتر از او قابلمۀ مسى آبگوشت را از اجاق آورد و كنار سفره گذاشت. پيش از اين در روستا نديده بود مردى تا اين اندازه كمك‌حال همسرش باشد. حتى روزهاى بعد، بارها او را ديده بود كه در كارهاى خانه كمك مى‌كرد. وقتى جارو را از دستش گرفت، گوشۀ حياط نشست و با شرمندگى رو كرد به سيدجواد: شما روحانى هستيد؛ چرا در كارهاى خانه به من كمك مى‌كنيد؟ شايد درست نباشد كارهاى منزل را انجام بدهيد. با لبخندى مهربان روبه‌رو شد و پاسخى شايسته. سيدجواد كنارش نشست و به شكوفه‌هاى درخت پرتقال نگاهى انداخت: على عليه السلام در كارهاى خانه به همسرش كمك مى‌كرد. هيچ‌گاه همسرش را برده و نوكر نمى‌دانست. پس من چطور پيرو مولى‌الموحدين على عليه السلام نباشم‌؟ آن روز هم بارها خدا را شكر كرد كه همسفر زندگى سيدجواد شده است. قطرات اشك روى صورتش مى‌لغزد. ليوان آب‌جوش‌نبات را كه مقابلش مى‌گيرند، تصوير خودش را مى‌بيند كه چاى را مقابل سيدجواد مى‌گذارد و چشمانش را مى‌دوزد به نگاه پر از تفكر او. اين لحن مهربان تازه‌داماد است كه مى‌پرسد: به من اجازه مى‌دهى به جبهه بروم‌؟ در قندان را برمى‌دارد و به او تعارف مى‌كند. بغضش را فرو مى‌خورد؛ درحالى‌كه نگاهش به نگين انگشتر ازدواجش خيره مانده است. تپش‌هاى قلب نوعروس بى‌شباهت به ضربان قلب مرغ عشق نيست. پاسخ مى‌دهد: من كه هستم كه از من اجازه بخواهيد؟ سيدجواد به بال‌هاى گشودۀ پرندۀ گلدوزى‌شدۀ كنار پرده نگاه مى‌كند و مى‌گويد: من مى‌خواهم بعد از شهادتم شما و حتى پدر و مادر عزيزم از من راضى باشند. براى همين ترجيح دادم كه از شما اجازه بخواهم. تازه‌عروس مى‌دانست دير يا زود چنين روزى مى‌آيد كه سيدجواد بخواهد به جبهه برود. ماه پيش سر سفرۀ عقد از او شنيده بود كه من براى دفاع از اسلام به جبهه مى‌روم و عمرم طولانى نخواهد بود و به شهادت خواهم رسيد. ديگر نمى‌دانست كه چهارمين اعزامش به جبهه، آخرين بارى است كه او را در چهارچوب در با سينى آينه و قرآن بدرقه مى‌كند. چند هفته‌اى است كه چشم‌انتظار است تا از جبهه برگردد و از زلالى همرزمانش بگويد. روزهاى آخر آبان سال ۶۲ است و هوا سرد. نخ سبزرنگ را كه دور انگشتش مى‌پيچد، به اين فكر مى‌كند كه تا سيدجواد برمى‌گردد، شال‌گردن را تمام كند. چهرۀ زيباى او را درحالى‌كه شال كاموايى سبز بر گردن دارد، بالاى منبر مسجد روستا مى‌بيند؛ همان مسجدى كه بعد از نماز پاسخگوى همۀ سؤالات و مشكلات مردم بود. هوا اينجا سرد است؛ اما حال و هواى دفاع از اسلام براى طلبه‌اى كه با لباس روحانيت از اسلام دفاع مى‌كند، هميشه گرم است و جان‌بخش. عمليات والفجر ۴ است و منطقۀ پنجوين براى سيدجواد كربلاى مجسمى است كه او در ميدانش وهب‌گونه از حسين عليه السلام زمان خود دفاع كند. گلوله كه به بدنش مى‌خورد، خون سرخش را ميهمان خاك‌هاى جنوب مى‌كند و روحش را بعد از بيست سال زندگى در زمين به ميهمانى آسمان مى‌برد. به زمين كه مى‌افتد، فرازهايى از وصيتنامه را با خود زمزمه مى‌كند؛ نوشته‌هايى كه چراغ راه مى‌شوند براى آنان كه مشتاق روشنايى‌اند: «اگر پرچم برادرت به زمين افتاد و اگر سلاح گرمش به زمين افتاد، برويد سلاحش را بگيريد و پرچم او را بلند كنيد و بر دشمنش بتازيد...». خبر شهادت همسفر روزهاى كوتاه زندگى‌اش را تازه شنيده است. نمى‌داند باور كند يا نه. يعنى ديگر سيدجواد نيست كه از بچگى‌هايش بگويد؟ از مكتب‌خانه تا حوزۀ علميه‌؟ وقتى نگاهش به تصوير قاب‌شدۀ او مى‌افتد، دلش آرام‌تر مى‌شود. گرچه دورى از همسفرش سخت است، ولى از اينكه سيدجواد به آرزويش رسيده، راضى است. صداى سيدجواد را مى‌شنود كه از او مى‌خواهد همانند حضرت زينب عليهاالسلام صبور باشد. ياعلى عليه السلام مى‌گويد و از جا برمى‌خيزد تا براى آرامش دلش نمازى بخواند. نگاهش به كودكى مى‌افتد كه در اتاق با كامواى گلوله‌شده بازى مى‌كند. نفس آرامى مى‌كشد. هنوز نمى‌داند قرار است اين چشم‌انتظارى يازده سال ديگر هم طول بكشد تا باز رايحۀ خوش حضور سيدجواد در روستا بپيچد و مردم را در گلزار شهداى روستا گرد خودش جمع كند.






جعبه ابزار