• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

سیدتقی رضاپور موسوی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



سوم خرداد ۱۳۴۳، در روستای برسمنان از توابع شهرستان بابل متولد شد. چندمین فرزند خانواده بود. پدرش سیدعلی‌اکبر و مادرش حوریه‌بیگم...؟ نام داشت. تا پایه دوم متوسطه تحصیل کرد و سپس تحصیلات حوزوی خود را در حوزه علمیه فیضیه بابل ادامه داد. مجرد بود. نخستین بار در هفده‌سالگی به جبهه اعزام شد و طی حدود سه سال، چندین نوبت به‌عنوان بسیجی از لشکر ۲۵ کربلا با تخصص تخریب‌چی در جبهه حضور یافت. چهارم تیر ۱۳۶۷، در جزیره مجنون بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید. پیکرش در منطقه ماند و مفقودالاثر شد. ششم بهمن ۱۳۷۴، پس از تفحص، در گلزار شهدای گله‌محله به خاک سپرده شد. او را حسین نیز می نامیدند.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

وقتى عكس سوم را جلوى صورت سيدعلى‌اكبر مى‌گيرد، شانه‌هاى زن زير چادر گلدارش تكان مى‌خورد. چادر را بر صورت مى‌كشد و مويه‌كنان مى‌گويد: «جان مادر به قربان چشم‌هاى سبزت!» ديدن عكس پسر، همۀ دلتنگى هشت ساله را در مادر زنده كرده است. دانه‌هاى برف بر شيشه پنجره مى‌خورد و كرسى ميان پذيرايى جواب‌گوى سرماى بهمن ماه ۷۴ نيست. طلبۀ جوان سربه‌زير مى‌اندازد و مى‌گويد: «مرا ببخشيد آقاسيد، نمى‌خواستم ناراحتتان كنم!» سيد بازوى طلبه را مى‌فشارد: «در اين سال‌ها هركدام از طلبه‌هاى فيضيۀ مازندران كه به ديدن ما آمده‌اند، دل ما را شاد كرده‌اند. دستت درد نكند كه عكس‌هاى سيدتقى را نشانم دادى». مادر ديگر گريه نمى‌كند و بغض خود را فرو مى‌برد تا مهمان پسرش را نرنجاند؛ برمى‌خيزد تا به آشپزخانه برود. سيد از لاى قرآن ميان تاقچه كاغذى را بيرون مى‌آورد و دست طلبه مى‌دهد: «برايم بخوان. يك نسخه‌اش را گذاشته‌ام در كشوى ميز كارم در ادارۀ مخابرات. خودم آن را بارها خوانده‌ام؛ اما دوست دارم با همان لحنى كه سيدتقى با شما مباحثه مى‌كرد، وصيتش را بشنوم». طلبه آهى مى‌كشد: «البته من هم‌بحث صرف و نحو او بودم. مسوغات ابتدا به نكره را با هم حسابى بحث كرده‌ايم. اما وصيت‌نامه...». دانۀ درشت تگرگى كه به شيشه مى‌خورد، حرف او را نيمه‌تمام رها مى‌كند. طلبه شروع مى‌كند به خواندن و گويى مادر از پشت ديوار هال صداى پسرش را مى‌كاود. طلبه مى‌خواند: «امت مسلمان، جريانى در كار است كه مى‌خواهد با كوبيدن نيروهاى پيرو خط امام، تفرقه را بر امت مسلمان حاكم گرداند. تفرقه، مخوف‌ترين سلاحى است كه ابرقدرت‌ها براى نابودى ملت‌ها به كار بسته و مى‌بندند...». مادر سرش را بر ديوار تكيه مى‌دهد و دردى را به ياد مى‌آورد كه درد سوم خرداد ۴۳ به‌شدت در رگ‌هايش مى‌پيچد؛ اما درد تولد سيدتقى كجا و درد فراقش كجا؟ آن روزها هنوز در سارى زندگى مى‌كردند. به ياد مى‌آورد كه در سارى آب لوله‌كشى نداشتند و مجبور بودند براى تهيۀ آب به خانه همسايه بروند. با هر سختى آب را به خانه مى‌آورد و پيش از آنكه آن را گرم كند، پسر خردسالش با آن وضو مى‌گرفت. يك‌بار با دلسوزى نصيحتش كرده بود كه: «سيدتقى، چرا با آب سرد وضو مى‌گيرى‌؟ سرما مى‌خورى، مادرجان!» آن‌گاه پسرش جواب داده بود: «مادر، وضو با آب سرد لذتى دارد كه با هيچ‌چيز عوض نمى‌كنم». وقتى به بابل آمدند، باز همين‌گونه بود؛ هرچه سيدتقى بزرگ‌تر مى‌شد، شوق عبادت و نماز و روزه در او فزونى مى‌گرفت. مادر خود كنار حوض همين خانه ديده بود كه او دخترك خردسال فاميل را نشانده بود و به او وضوگرفتن مى‌آموخت. سپس روسرى‌اش را برايش مرتب كرده و گفته بود كه بايد اين‌گونه حجابش را حفظ كند. در هر جمعى بچه‌ها دورش را مى‌گرفتند و او خوب بلد بود چگونه فرصت‌هاى بازيگوشى و شيطنت كودكانه‌شان را به يادگيرى اخلاق و آداب اسلامى تبديل كند. سيد براى طلبه از عملياتى مى‌گويد كه با پسرش همراه بوده است. او ماجراى شهادت اللّه‌وردى را تعريف مى‌كند: «چنان غرق خون شده بود كه ما جرئت نمى‌كرديم به او نزديك شويم. ناگهان ديدم كه سيدتقى چفيه را از سر خود باز كرده و به طرف شهيد مى‌دود و با دست‌هاى خودش جراحت اللّه‌وردى را بست». صداى طلبه بغض مادر را بيشتر كرده است: «سيدتقى عاشق شهادت بود. هميشه از قول پيامبر مى‌گفت: بالاتر از هر كار خيرى، خير و نيكى ديگرى است تا آنكه فردى در راه خدا كشته شود، و بالاتر از كشته شدن در راه خدا خير و نيكى نيست». مادر با خود مى‌انديشد، همين روايت بوده كه براى سه سال، سيدتقى را از پاى درس حوزه به ميان جبهه كشاند و شش‌بار او را زير آينه قرآن رد كرده بود. به ياد دارد نخستين‌بار وقتى پسرش قصد داشت به جبهه برود، هفده‌ساله بود. پسر دومش نيز در پانزده‌سالگى راهى شده بود. وقتى يك‌بار از جبهه برگشته بود، آقاى فاضل به او گفته بود: «دير آمدى، سيدتقى! خيال كردم شهيد شده‌اى!» وقتى پسر حرف مسئول حوزه را به مادر گفته بود، مادر گوشۀ لبش را گاز گرفته و گفته بود: «خدا نكند، پسرم!» آن‌وقت سيد حسين جواب داده بود: «اين‌طور نگو، مادر، من آرزو دارم شهيد شوم». پسر اين حرف را چنان بر زبان آورده بود كه به يكباره دل مادر فروريخت. پس از آن هرگاه سيدتقى عازم جبهه بود، تا لحظۀ آخر رفتنش را از مادر پنهان مى‌كرد. گاهى مادر لباس‌هايش را روى بند مى‌ديد و مى‌پرسيد: «كجا مى‌خواهى بروى، سيدتقى!» پسر سرش را زير مى‌انداخت و آهسته مى‌گفت: «جايى كه تو دوست ندارى!» طلبه از سادگى سيدتقى مى‌گويد؛ از اينكه به ساده‌ترين عبا و عمامه قناعت داشت. مادر به ياد مى‌آورد هربار وقتى از پسرش مى‌خواست لباس كهنه‌اش را كنار بگذارد، سيدتقى مى‌گفت: «مرا كه نبايد از روى لباسم بشناسند!» طلبه از تيرماه ۶۷ و عمليات والفجر ۸ مى‌گفت و مادر سراپا گوش شده بود؛ اكنون هشت سال است كه هرگاه اسم والفجر ۸ را مى‌شنود، همۀ هوش و حواسش جمع مى‌شود تا مگر نشانه‌اى از پسر گمشده‌اش بيابد. طلبه مى‌گويد: «تخريب‌چى بود. من نيز همراهش بودم. مسئوليت نظامى را قبول كرده بود و با تمام توان مى‌جنگيد. افسوس كه تك عراقى‌ها عرصه را بر همۀ ما تنگ كرد... آن روز نتوانستيم پيكر غرق خون او را از منطقه بيرون بياوريم، اما حالا...». بندبند قلب مادر مى‌لرزد: «اما حالا چه‌؟» از جا برمى‌خيزد و با شتاب به هال برمى‌گردد. طلبه به چشمان خيس مادر زل مى‌زند و آرام مى‌گويد: «مباركتان باشد. سيدتقى را پيدا كرديم. او برگشته اما فقط با پلاكش». مادر سرش را به ديوار تكيه مى‌دهد؛ صداى پسرش در خانه پيچيده: «مادر، من دارم برمى‌گردم. از جايى كه تو دوست ندارى!» مادر آه مى‌كشد و در دل مى‌گويد: «هرجا را كه تو دوست داشته باشى، من هم دوست دارم».






جعبه ابزار