• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

حمیدرضا شیرازی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید حمیدرضا شیرازی (۱۳۴۱ جویبار _ ۱۳۶۷ شلمچه) متولد شهرستان شهید پرور جویبار در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش عابد نام داشت.حمیدرضا شیرازی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.حمیدرضا شیرازی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۷/۳/۴ هجری شمسی در منطقه شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از سالها مفقودالاثر بودن در سال ۱۳۷۷ تشییع در گلزار شهدای کردکلا به خاک سپرده شد.. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

با يك شيشه گلاب آمده‌ام به ديدار هردوتان. مانده‌ام اول سر مزار تو بيايم يا بر سر خاك پدر. احترام به بزرگ‌تر را از خودت آموخته‌ام. مى‌روم سر خاك بابا. بابايى كه تو فقط تا سال سوم راهنمايى او را در كنار خود داشتى. او اما از چهارمين روز مرداد ۴۹ كه در روستاى كردكلا به دنيا آمدى، تا همين لحظه هميشه و همه‌جا تو را داشته است. مثل روزى كه تو را برد به دبستان «شهيد سجادى» و ثبت‌نامت كرد. وقتى هم كه از دنيا رفت، مادر جاى خالى او را براى ما پر كرد. نگذاشت خم به ابرو بياورى. همه تاب‌وتبش اين بود كه از تو مردى بسازد براى همه روستا. اصلاً براى همه قائم‌شهر. يا نه. براى همه ايران. نمى‌دانم امتداد رؤياهايش به كجا ختم مى‌شد، اما يادم هست كه وقتى سيزده‌ساله شدى، تو را تشويق كرد كه بروى به حوزه علمية قائم‌شهر و زير نظر حجت‌الاسلام سليمانى يادگيرى علوم دينى را پيش بگيرى. داشتى درس و بحث حوزه‌ات را پيش مى‌بردى، كه هياهوى جنگ و تابوت‌هاى شهدا، هواى رفتن را به سرت انداخت. آموزش نظامى ديدى و خود را رساندى به عمليات والفجر مقدماتى. پر از اشتياق بودى و تلاش مى‌كردى به‌عنوان پيك و مسئول تبليغات گردان به‌خوبى نقش خود را ايفا كنى. يك‌بار هم رفتى به جزيره مجنون و در عمليات شركت كردى. مدتى هم در گردان مسلم‌بن‌عقيل پيك بودى و بعد در عمليات كربلاى چهار حضور يافتى. هجدهمين روز بهار ۶۶ بود كه تو در خاك شلمچه مجروح شدى. پاى راستت به‌شدت آسيب‌ديده بود. تو را منتقل كردند به بيمارستانى در اصفهان. تيم پزشكى شرايط تو را بررسى كرد و به اين نتيجه رسيد كه شدت جراحت به حدى است كه ديگر اين پا براى تو پا نخواهد شد. وقتى شنيدى كه قرار است پايت را قطع كنند، با چشمان اشك‌بار به التماس افتادى. صدايت هنوز ميان سالن بيمارستان به گوش مى‌رسد كه مى‌گفتى: پايم را قطع نكنيد. من به اين پا احتياج دارم. و من خوب مى‌دانستم كه تو پا و اصلاً تمام جانت را تنها براى اين مى‌خواهى كه دوباره برگردى به جبهه. همين‌طور هم شد. تو را جراحى كردند. در عمل جراحى، با دعاها و توسل‌هايى كه خودت و ما بدان دل‌بسته بوديم، از قطع پايت جلوگيرى شد. اما بخشى از پوست پايت را كندند و وصله زدند به قسمتى كه آسيب‌ديده بود. به هوش كه آمدى، دردى شديد، افتاده بود به جانت. روزها و ماه‌ها درد مى‌كشيدى. تو را پس از مدتى به بيمارستان بوعلى‌سيناى سارى منتقل كردند. سه ماه، روزها را مى‌شمردى تا بتوانى دوباره روى پايت بايستى. رفته بودى به پابوس امام رضا عليه السلام. يقين دارم كه در آن زيارت اولين و آخرين خواسته‌ات براتِ شهادت بود. اين را وقتى به خانه آمدى، از نورى كه نشسته بود ميان پيشانى‌ات به‌راحتى مى‌شد فهميد. حتى اگر به مادر نمى‌گفتى كه اگر من شهيد شدم، طورى گريه نكن كه صدايت را نامحرم بشنود. اين حرف را كه به مادر زدى، انگار تا آخر قصه را گفته بودى. به خانه كه آمدى بايد ميان بستر استراحت مى‌كردى. اما عصا را برمى‌داشتى و مى‌گفتى بايد به مسجد بروى. هر بار التماست مى‌كرديم به پايت فشار نياورى، مى‌گفتى كه حالت خوب است. حتى گاهى عصا را مى‌انداختى بر زمين و تظاهر مى‌كردى كه ديگر دردى در پايت ندارى. اين در حالى بود كه رنگ رخسارت نشان مى‌داد كه با چه مشقتى اراده كرده‌اى كه درد خود را پنهان كنى. روزهاى آخرى بود كه خواستى بروى به حوزه. با همين پاى پر از درد. براى آنكه ثابت كنى، مى‌توانى؛ پايت را مى‌زدى به تيرآهن خانه و مى‌گفتى: ببينيد پايم خوب شده. مادر اما كسى نبود كه بتوانى حقيقت را از او مخفى كنى. دلش راضى نبود به رفتن تو. اجازه نمى‌داد كه دوباره با اين پا بروى به جبهه. التماس‌هايت در او تأثيرى نداشت. اگر برادرمان اسماعيل را واسطه نمى‌كردى، محال بود قبول كند. چند روزى نگذشت كه براى اعزام دوباره، در گردهمايى عاشقان كربلا در قائم‌شهر شركت كردى و به لشكر ۲۵ كربلاى مازندران پيوستى. اين بار با لباس روحانيت در عمليات كربلاى پنج شركت كردى. خردادماه ۶۷ را نمى‌شود در تقدير تو ناديده گرفت. نه‌فقط تو. كه تك‌تك ما. هم‌خانواده و هم دوستان طلبه‌ات. چهارمين روز خردادماه بود و تو در اوج دلاورى‌ها در ميدان كربلاى پنج، دل‌سپرده بودى به آسمان. تيرى كه به سينه‌ات شليك شد، تو را براى هشت سال، مهمان بى‌كفنى روى خاك شلمچه كرد. هشت‌سال پى‌درپى، مادر پايى در خانه داشت و پايى در پايگاه. حتى گاهى از دوستان طلبه‌ات سراغ تو را مى‌گرفت. رمضان آن‌سال را با اشك انتظار افطار مى‌كرديم. پنجمين روزه را كه گرفتيم، تمام روستا پر شد از نور اميد. خبر رسيد كه تو دارى برمى‌گردى. بدون پا. بدون دست. تنها چند قطعه استخوان از تو به روستا رسيد. مردم با زبان روزه تو را در گلزار شهداى بخش جويبار در روستاى كردكلاى همراهى كردند تا در آرامشى جاودانه مهمان مولايت باشى. تو نيز در افطار دل‌نشينِ اولين غروبى كه برگشتى، با سفره وصيت‌نامه‌ات، جان‌هاى تشنه مردم را ميزبان شدى: اى مردم! بدانيد كه دنيا و مال‌ومنال آن‌همه رفتنى است و عاقبت اين‌همه زحمت‌ها، يك كفن و اعمالتان است كه از اين دنيا مى‌بريد، پس بياييد به كارهاى خوب و اعمال نيك بپردازيد و در راه اسلام، مال و حتى جان خود را فدا كنيد. زانو زده‌ام پاى مزار تو و شيشه گلاب را مى‌گيرم روى خاك. عطرش كه تمام گلزار را پر مى‌كند، زير لب مى‌گويم: برادر! اولين عيد فطرت در بهشت مبارك.






جعبه ابزار