حسن بابویه دارابی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
هفتم شهریور ۱۳۴۸، در روستای
دارابکلا از توابع
شهرستان میاندورود به دنیا آمد. چهارمین فرزند خانواده بود. پدرش حسین، در
شرکت نکاچوب مشغول به کار بود و مادرش معصومه ملائی نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی در مدرسهٔ روستای دارابکلا تحصیل کرد، سپس برای ادامهٔ تحصیل در علوم دینی به
حوزهٔ علمیهٔ مصطفی خان ساری رفت. مجرد بود. به عنوان بسیجی از
لشکر ۲۵ کربلا در جبهه حضور یافت. هشتم مرداد ۱۳۶۴، در منطقه
هورالعظیم بر اثر اصابت ترکش
خمپاره به شهادت رسید. تشییع پیکر وی در دوازدهم مرداد ۱۳۶۴ برگزار شد و در
امامزاده باقر دارابکلا به خاک سپرده شد.
[ویرایش]
سر آستين پيراهنم را كشيدم روى پيشانىام تا عرق آن را خشك كنم. ملحفه گلگلى سفيد را از روى خودم كنار زدم. هنوز جايىكه قرار بود نيزه بنشيند، تير مىكشيد انگار. هياهو و گردوغبار دشت، حلقم را مىسوزاند. نيزه به سمتم پرتاب شده بود و تا به گردنم برسد، به قدر يك انتخاب به من زمان داده شده بود. باريكهاى از نور چراغ زنبورى از حياط در اتاق افتاده بود. مقابل جمعيت ايستاده بودم. خواستم زير لب زمزمه كنم: اميرى حسين ونعم الامير؛ اما شك به جانم افتاد. ترس برم داشت. دشمن نيزهاش را به سمتم پرتاب كرد و من ماندم بين نشستن و ايستادن. اگر مىنشستم، تير از من مىگذشت و به مولايم مىخورد و اگر مىايستادم، نيزه داشت با تمام سرعت به سمتم مىآمد. ترس از درد و خون و جراحت سرتاپايم را گرفته بود. ترس از مرگ، وجودم را مىلرزاند. ته گلويم مزۀ خاك و خون مىداد. انگار هيچ رمقى براى جنگيدن نداشتم. فقط بايد زودتر انتخاب مىكردم: من يا اربابم. خيس عرق بودم. پتو را پرت كردم به گوشۀ اتاق. به مامان گفتم: «يه ليوان آب بده.» مامان گفت: «خواب بوده. نترس. من اينجام.» بايد باز مىخوابيدم تا فردا با بابا برويم سر زمين. كارگر يك روزش را هم كه از دست بدهد، هشتش گرو نُهش مىماند. حسن هم با صداى من از خواب پريده بود و نشسته بود در رختخوابش. من مىدانستم كه امروز در زمين فوتبال گل كاشته و خيلى نزديك است كه به تيم اصلى دعوت شود. شك نداشتم كه اگر وقتى بچه بود از درخت نمىافتاد و پايش نمىشكست و يكسال در رختخواب نمىخوابيد، حالا در تيم ملى با امير قلعهنويى و ناصر حجازى بازى مىكرد، يا دستكم در تيم ملى نوجوانان توپ مىزد. از آن وقتىكه داداش بزرگه به جبهه رفت، حسن بلافاصله بعد از زمين فوتبال مىآمد سر زمين و شروع مىكرد به كارگرى. حيف اينهمه استعداد. بابا طبق معمول هر سال، تازه از مشهد برگشته بود و كارهاى تكيه، كارهاى زمين را عقب انداخته بود و بايد خيلى كار مىكرديم. بنابراين، حالا وقت آن نبود كه به معناى اين خواب عجيب فكر كنم و بايد به هر قيمتى بود مىخوابيدم. چند ساعت بعد متوجه شدم كه خواب قرار نيست كه به چشمش بيايد. تا اذان صبح به آن صحراى عجيب فكر مىكردم. برايم جالب بود كه در آن لحظه، فقط از جانم مىترسيدم و ديگر نه به فكر كار و زمين بودم و نه به فكر درس و مطالعه. فقط ترس از مرگ تمام وجودم را پر كرده بود. سر اذان صبح، گوشه پتو را با انگشت شست پا و انگشت كنارىاش گرفتم و پرتاب كردم به جلو. بعد از نماز صبح خوابيدم و نزديكىهاى ظهر كه بيدار شدم، به سمت زمين دويدم. بابا نشسته بود و داس را تيز مىكرد. پرسيدم: «حسن كو؟ امروز كه تمرين نداشت.» بابا داس را روى سنگ گذاشت و با حال متغيرى گفت: «صبح در راه به من گفت كه داس را جا گذاشته خانه.» گفتم: «به خانه كه نيامد. من الآن از خانه مىآيم.» بابا از جا بلند شد و گفت: «كار خودش را كرد.» حسن رفته بود. در شناسنامهاش دست برده بود و از تعطيلات حوزه استفاده كرده بود و از پايگاه سورك اعزام شده بود به پايگاه شهيد بهشتى اهواز. دو ماه از آن شب گذشت. دو ماه بود كه حسن در جبهه داشت مىجنگيد. شب ولادت امام رضا عليه السلام بود و هيئت مراسم مفصلى داشت. بابا بايد به كارهاى هيئت مىرسيد. من زودتر به خانه برگشتم. نمىدانم چطور اين اتفاق افتاد. همان جايىكه رختخواب انداخته بودم، نفسم به شماره افتاد. ناگهان صحنههاى همان خواب پيش چشمم حاضر شد: همان صحراى كربلا؛ همان تيرى؛ اميرى حسين ونعم الامير. اما من روى عرشۀ يك شناور روى آب هورالعظيم بودم، نه در صحرا. درواقع من، من نبودم و حسن بود. با همان رفيق قديمىاش، عماد. همان نيزه به سمت عرشۀ شناور پرتاب شده بود. حسن پاسبخش بود، و عماد را در پست نگهبانىاش گذاشت. بعد به سمت عرشه برگشت و نگاهى به آسمان انداخت و شروع كرد به زمزمه: اميرى حسين ونعم الامير. تير پرتاب شده بود. آن شب از زمان پرتاب تير، تا هر سانتىمترى كه تير نزديك مىشد، بين مرگ و زندگى خودم و مولايم مانده بودم. رمقى براى هيچ حركتى نمانده بود و فقط بايد انتخاب مىكردم. ناگهان داد كشيدم: «فهميدم؛ فهميدم.» انگار وصيتنامه حسن جلو چشمهايم آمد كه چند ساعت قبل نوشته بود. او نوشته بود: «الآن خيلى شوق دارم و كذب نمىگويم كه ديگر از مرگ هراسى ندارم و شهادت را افتخار خود مىدانم. اگر شهيد شدم، سلام مرا به امام امت برسانيد.» او موفق شده بود كه ترس از مرگ را از خودش دور كند. حالا آماده بود و تير داشت به او نزديك مىشد و من اينجا توى دارابكلا به آن آگاه بودم. حسن انتخاب كرد و تير نشست. خمپاره روى عرشه تركيد و در جا عماد شهيد شد و حسن را به ديوار عرشه كوبيد و بعد داخل آب انداخت. تمام اين حالات تا آن وقتىكه روح حسن از پيكرش پر بكشد، آن شب ميلاد حضرت رضا عليه السلام بر من موبهمو عرضه شد. بعد از شهادتش بود كه به خودم آمدم و فقط مانده بودم كه چطور خبر را به پدر و مادرم برسانم.
[ویرایش]
... الان که دارم وصیت نامه را می نویسیم چند ساعت دیگر
خط مقدم جبهه می خواهیم با برادران دیگر برویم. تا دشمن ما و دشمن اسلام و قرآن را از سرزمین مقدس بیرون کنیم و تا مملکت خود ایران را از قید و بند دشمنان اسلام و قرآن نجات دهیم. و الان خیلی شوق دارم، کذب نمی گویم که دیگر از مرگ هراس ندارم و شهادت را افتخار خود می دانم و اگر شهید شدم سلام مرا به
امام امت برسانید... و شما ای خواهرانم باید
زینب وار باشید و با حفظ کردن حجاب خود خون شهیدان را زنده نگه میدارید و مشت محکمی بر دهان یاوه گویان می زنید. و اما شما ای برادرانم نگذارید
سلاح من بر زمین بیافتد تا دشمن بتواند بر رزمندگان ما ضربه بزند. و سلاح مرا بدست بفشارید و قلب دشمن را نشانه بگیرید و دشمنان را نابود سازید... حسن بابویه دارابی ۱۳۶۴/۰۴/۱۰