• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

حامد سروی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید حامد سروی (۱۳۴۵ جویبار _ ۱۳۶۵ هفت تپه) متولد شهرستان شهید پرور جویبار در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش محمد (روحانی هستند) نام داشت.حامد سروی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.حامد سروی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته مخابرات به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۷/۳۰ هجری شمسی در منطقه هفت تپه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای سروکلا به خاک سپرده شد.. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.


۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

همه ساكت باشيد. نمى‌خواهم هق‌هق كسى را بشنوم. برادرم دوست نداشت زيباترين روزش را كسى گريه كند. مى‌خواهم امروز يك دل سير حرف بزنم. برادر مى‌بينى‌؟! همان‌جايى است كه هميشه آرزويش را داشتى و حسرتش را مى‌خوردى. حالا به آرزوى ديرينه‌ات رسيدى. ذره ذره خاك گلزار شهداى سروكلا به تو خوشامد مى‌گويند و سروده‌هايت را در گوش باد زمزمه مى‌كنند. هنوز صدايت در گوشم مى‌پيچد كه در وصف دوستان شهيدت سروده بودى:
چون شمع كنون زديده خون مى‌بارم ••اى‌كاش مرا همره خود مى‌بردند
بقيۀ شعر در هق‌هق گريه‌هايت گم شد. دوباره سر به سجده گذاشتى و بلند گريه كردى. وقتى صدايت به گوش پدر رسيد، مثل مرغ پركنده تمام اتاق را قدم زد. برايش خيلى عزيز بودى. بچۀ اولش بودى و چشم‌وچراغ خانه. با آمدنت خوشبختى را در بيستم مرداد ۴۵ كامل كرده بودى، حق داشت از اين حال‌وهوايت اين‌طور پريشان باشد. هم‌سنگر، شيخ‌روح‌اللّه داوودى، برايش تعريف كرد كه بارها ديده بعد از نمازشب ساعت‌ها گريه مى‌كردى و ضجه مى‌زدى!... از تو پرسيد: «مگه از خدا چه مى‌خواى كه اين‌طور بى‌تابى‌؟» لبخندزنان جوابش را داده‌اى كه از خدا مى‌خواهى آتش قيامت را در همين دنيا نصيبت كند كه طاقت آتش جهنم را ندارى. چه توقعى داشتى كه پدر اين را بشنود و هربار كه هق‌هق گريه مى‌كنى خونسرد باشد. آن روز هم با شنيدن صداى ضجه‌هايت طاقتش طاق شد. رو به مادر كرد و گفت: «بازم شروع شد، اين بچه اين‌جورى دوام نمى‌آره، فكرى بكن زهرا!» مادر جواب داد: «من چكارش كنم محمدآقا؟! هوايى بود؛ اما از وقتى‌كه غلام‌رضا و عباس شهيد شدند، هوايى‌تر هم شده! شوخى كه نيست از وقتى جنگ شروع شد باهم بودند و كنار هم جنگيدند، باهم گريه كردند و خنديدند... چكار كنم كه فراموششون كنه‌؟ يادت نيست بار سومى كه اعزام شد و آر. پى. جى‌زن بود؟ سخت مجروح شده بود مى‌گفت: «من شهيد مى‌شم؛ اما حالا اونا شهيد شدند و حامد احساس مى‌كنه كه جا مونده، بايد كمى بگذره تا خودش رو با اين شرايط عادت بده». از صورت پدر مى‌شد فهميد كه اين جواب بى‌تاب‌ترش كرده؛ پنهانى از لاى در اتاقت تو را پاييد. ناگهان چشم‌هايش پر از ستاره شد و گفت: «چرا براش زن نگيريم‌؟» مادر با شنيدن اين حرف چشم‌هايش برقى زد و گفت: «چه فكر خوبى! شايد اين‌طورى از حال‌وهواى شهادت پسرعموها و رفقاش بيرون بياد!»؛ اما من مى‌دانستم كه تو راضى نمى‌شوى، دلت به آسمان وصل بود. به قدوقواره‌ام نگاه نكن اين را از خيلى قبل‌تر فهميده بودم. از كودكى مرد بزرگى بودى. انتخاب شده بودى تا زبان اسلام باشى و لباس پيغمبر را بپوشى و همين تو را به قم، كشانده بود. پدر آن‌قدر اصرار كرد تا داداش‌غلام‌رضا با تو حرف بزند و قانعت كند زير بار ازدواج بروى. داداش منتظر تمام شدن اشك‌هايت بود. همين‌كه سجاده‌ات را جمع كردى كنارت نشست و سر صحبت را باز كرد. وقتى با دخالت‌هاى پدر و اصرارهاى مادر راضى شدى، باورم نشد. خوب مى‌دانستم همان زمان يقين داشتى قسمتت اين دنيا نيست. حالا كه خوب فكرش را مى‌كنم قبول نكردى و محترمانه نه گفتى؛ اما به روش خودت. شرط گذاشتى كه عموجان، شيخ‌على، برايت استخاره كند. پدر آن‌قدر ذوق زده شده بود كه اين را نفهميد كه فقط براى نشكستن دلش قبول كردى. آن‌قدر دوستت داشت كه راضى شد آن‌همه راه را تا زادگاهش، سروكلا، نزد عموجان برود و براى ازدواجت استخاره بگيرد. پدر و مادر با اشتياق فراوان چند خانواده را نشان كردند تا براى هركدام استخاره‌اى بگيرند. عموجان هرچه استخاره گرفتند، همه بد آمد. ۴۵ روز گذشت و امروز هواپيماى منافقين هفت‌تپه را بمباران كرد تا در آتش عشقت شعله بكشى.
==!==

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

همه ساكت باشيد. نمى‌خواهم هق‌هق كسى را بشنوم. برادرم دوست نداشت زيباترين روزش را كسى گريه كند. مى‌خواهم امروز يك دل سير حرف بزنم. برادر! مى‌بينى‌؟ همان‌جايى است كه هميشه آرزويش را داشتى و حسرتش را مى‌خوردى. حالا به آرزوى ديرينه‌ات رسيدى. ذره‌ذره خاك گلزار شهداى سروكلا به تو خوش آمد مى‌گويند و سروده‌هايت را در گوش باد زمزمه مى‌كنند. هنوز صدايت در گوشم مى‌پيچد: ... ياران چو به راه دوست جان سپردند رفتند و مرا ز هجر خويش آزردند چون شمع كنون زديده خون مى‌بارم اى كاش! مرا همره خود مى‌بردند... بقيۀ شعر توى هق‌هق گريه‌هايت گم شد. دوباره سر به سجده گذاشتى و بلند گريه كردى. نمى‌دانم از چه زمانى شاعر شده بودى، همين‌قدر مى‌دانم وقتى صدايت به گوش پدر رسيد، مثل مرغ پركنده تمام اتاق را قدم زد. حق داشت. برايش خيلى عزيز بودى. هرچه نباشد بچۀ اولش و چشم‌وچراغ خانه‌اش بودى. با آمدنت خوشبختى‌اش را در بيستم مرداد ۱۳۴۵ كامل كرده بودى. بايد هم از اين حال‌وهوايت اين‌طور پريشان مى‌شد. از وقتى هم كه برادر گفت: «هم‌سنگرت، شيخ‌روح‌اللّه داوودى، برايش تعريف كرده كه بارها ديده بعد از نماز شب ساعت‌ها گريه مى‌كنى و ضجه مى‌زنى!...» مى‌گفت: «از تو پرسيده مگر از خدا چه مى‌خواهى كه اين‌طور بى‌تابى "؟»و تو لبخندزنان جوابش را داده‌اى كه از خدا مى‌خواهى آتش قيامت را در همين دنيا نصيبت كند كه طاقت آتش جهنم را ندارى. چه توقعى داشتى كه پدر اين را بشنود و هربار كه هق‌هق گريه مى‌كنى خونسرد باشد؟ آن‌روز هم با شنيدن صداى ضجه‌هايت طاقتش طاق شد. روبه مادر كرد و گفت: «باز هم شروع شد، بايد فكرى به حالش بكنيم زهرا!» مادر جواب داد: هوايى بود، اما از وقتى غلامرضا و عباس شهيد شدند، هوايى‌تر هم شده. شوخى كه نيست، از وقتى جنگ شروع شد باهم توى بسيج و سپاه بودند و كنار هم جنگيدند، باهم گريه كردند و خنديد. چكار كنم كه فراموششان كند؟ يادت نيست بار سومى كه اعزام شد و آر. پى. چى‌زن بود، سخت مجروح شده بود، اما ككش هم نمى‌گزيد؟ مى‌گفت: «من شهيد مى‌شوم.»، اما حالا آن‌ها شهيد شده‌اند و حامد احساس مى‌كند جا مانده، بايد كمى بگذرد تا خودش را با اين شرايط وفق دهد. از صورت پدر مى‌شد فهميد اين جواب بى‌تاب‌ترش كرده؛ از لاى در اتاقت تو را پاييد. ناگهان چشم‌هايش پر از ستاره شد و گفت: «چرا برايش زن نگيريم‌؟» مادر با شنيدن اين حرف چشم‌هايش برقى زد و گفت: «چه فكر خوبى! شايد اين‌طورى از حال‌وهواى شهادت پسرعموها و رفقايش بيرون بيايد!»، اما من مى‌دانستم كه تو راضى نمى‌شوى، دلت به آسمان وصل بود. به قدوقواره‌ام نگاه نكن اين را از خيلى قبل‌تر فهميده بودم. از همان كودكى مرد بزرگى بودى. البته بايد هم مى‌بودى. پدرومادر اهل معرفت و تقوى بودند. طبيعت زيباى روستاى سروكلا هركسى را جوانمرد بار مى‌آورد؛ تو كه جاى خود داشتى. در مدارسى درس خوانده بودى كه نامش يادآور بزرگ‌مردى چون حضرت ابوالفضل عليه السلام و رهرو صديقش، شهيد مصطفى خمينى بود. نمى‌دانم چه‌چيزى تو را به سرزمين بهشتى، قم، كشانده بود. شايد انتخاب شده بودى تا زبان اسلام باشى و لباس پيغمبرى را بپوشى، فقط مى‌دانستم حوزۀ علميّۀ قم مهد عارفان است و روزىِ هركسى نمى‌شود. پدر كه اين‌ها را نمى‌دانست. وگرنه آن‌قدر اصرار نمى‌كرد تا داداش‌غلامرضا با تو حرف بزند و قانعت كند زيربار ازدواج بروى. داداش‌غلامرضا كه منتظر تمام شدن اشك‌هايت بود، همين‌كه سجاده‌ات را جمع كردى، كنارت نشست و سر صحبت را بازكرد. اگر پدر خودش را دخالت نداده بود و اصرارهاى مادر نبود، ممكن نبود قبول كنى. وقتى راضى شدى، باورم نشد. مى‌دانستم همان زمان يقين داشتى در اين دنيا ماندنى نيستى. حالا كه خوب فكرش را مى‌كنم، قبول هم نكردى. محترمانه نه، گفتى، اما به روش خودت. وگرنه شرط نمى‌گذاشتى عموجان، شيخ‌على، برايت استخاره كند. پدر آن‌قدر ذوق‌زده شده بود كه اين را نفهميد. نفهميد كه تو فقط براى نشكستن دلش قبول كردى. آن‌قدر دوستت داشت كه راضى شد آن‌همه راه را تا زادگاهش، روستاى سروكلا، پيش عموجان برود و براى ازدواجت استخاره بگيرد. پدرومادر سرخوش از اينكه اصرارها نتيجه داد و تو تسليم خواستۀ آن‌ها شده‌اى، با اشتياق فراوان چند خانواده را نشان كردند. از عموى بزرگوارشان خواستند براى هركدام استخاره‌اى بگيرند. عموجان هرچه براى ايشان استخاره گرفتند، همه بد آمد. وقتى اين را ديدى، خنديدى و گفتى: «عموجان! من كه گفتم:" زن‌هاى اين دنيا قسمت من نمى‌شوند. خانواده اصرار دارند".» ۴۵ روز گذشت و امروز وقتى هواپيماى جنگى رژيم بعثى هفت‌تپه را بمباران كرد براى برآورده كردن آرزوى توآمده بود تا در آتش عشقت شعله بكشى. حالا ۴۵ روز از آن روز مى‌گذرد و تو امروز مهمان حوريان بهشتى هستى.






جعبه ابزار