• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

اسماعیل گلزاده گروی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید اسماعیل گلزاده گروی (۱۳۴۹ سوادکوه _ ۱۳۶۷ حلبچه) متولد شهرستان شهید پرور سوادکوه شمالی در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش علی نام داشت.اسماعیل گلزاده در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار متاهل و فرزند ؟ خانواده بود.اسماعیل گلزاده در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۷/۱/۵ هجری شمسی در منطقه حلبچه و در عملیات والفجر ده شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک شهید گلزاده پس از تشییع در گلزار شهدای شیرگاه به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

مريم‌خانم نشست وسط اتاق و كميل را نشاند پهلوى راستش و زينب را فرستاد آشپزخانه تا سه‌تا استكان چاى داغ بريزد. هميشه فكر مى‌كرد بزرگ شدن دخترها به چاى‌آوردن است و حالا شك نداشت كه زينب بزرگ شده و آماده است حرف‌هاى مادرش را بشنود. كميل بيشتر از ماجرا باخبر بود و جلوجلو وصيت‌نامه را دست گرفته بود. وقتى پدر رفته بود، بزرگتر بود و تصويرهاى بيشترى داشت از روزهاى اول نبودن پدر. زينب ولى فروردين شصت و هفت فقط نُه ماهش بود. زينب سينىِ چاى را گذاشت وسط و مريم‌خانم كاغذ را از دست كميل گرفت. اسماعيل سفارش كرده بود يك روزى همه‌چيز را براى بچه‌ها بگويد و حالا آن يك‌روز فرا رسيده بود. مريم‌خانم اولش حس كرد خودش چيز زيادى از اسماعيل نمى‌داند. اسماعيل را از بچگى‌اش تقريبا مى‌شناخت. فاميل بودند و دورادور همديگر را مى‌ديدند. براى مريم‌خانم اين دورادور معنى خاصى نداشت ولى بعدها فهميد كه براى اسماعيل چندان هم دورادور نبوده. وقتى كه وقت ازدواجش شده بود، كامل مى‌دانست چه‌كسى را مى‌خواهد و براى چه. به مادرش شهربانو خانم گفته بود مريم را برايش خواستگارى كند. همه چيز زود و ساده پيش رفته بود و سال اول زندگى‌شان را هم پيش پدر و مادر اسماعيل گذرانده بودند كه كم‌كم بچه‌ها آمدند و روزگارشان را تغيير دادند و مستقل شدند. مامان شهربانو از قم خاطره زياد تعريف مى‌كرد. از روزهايى كه اسماعيل حجره نداشت و شرط تأهل داشتند براى طلبه‌ها و مامان شهربانو رفته بود پيش رئيس مدرسه وساطت كند ولى به او گفته بودند همه اين طلبه‌هايى كه اينجا مى‌بينى همين‌قدر سختى كشيده تا به اينجا رسيده اند و اگر دنبال راحتى پسرش است دستش را بگيرد و او را برگرداند سوادكوه. بحث سختى و راحتى نبود. مامان شهربانو بعد از شهادت پسرش ديگر طاقت سختى كشيدن بچه‌هايش را نداشت. بين اسماعيل با نصرت‌الله و فيض‌الله و ربابه فرقى نبود. فقط اينكه اسماعيل كوچك‌تر بود و هميشۀ خدا مظلوم‌تر و مادر هميشه فكر مى‌كرد بايد براى گرفتن حق او خودش پا پيش بگذارد. مريم‌خانم نمى‌دانست از كجا شروع كند براى همين رو به كميل و مريم گفت مى‌توانند هر كدام يك خاطره از پدر بگويند. بچه‌ها كوچكتر از سن خاطره‌داشتن بودند و خاطره‌هايشان، شنيده‌هايشان از ديگران بود كه آن‌قدر تكرار شده بود برايشان كه فكر مى‌كردند خاطرۀ خودشان است. كميل دست بالا برد و خواست اول شروع كند. چند كلمه كه گفت مريم‌خانم و زينب لبخند به‌لب آوردند. كميل هميشه عاشق اين خاطره بود و هرجا مى‌نشست همين را مى‌گفت. تصوير رويايى پدر برايش در اين خاطره زنده مى‌شد: وقتى اسماعيل همراه چندتن از فرماندهان براى شناسايى به مناطق شمالى عراق رفته بودند و گرفتار برف و بوران شده بودند. ارتفاع برف در بعضى قسمت‌ها تا سه چهار متر مى‌رسيد و هوا حتى بيشتر از آن چيزى كه نشان مى‌داد سرد بود. خون توى رگ‌هايشان منجمد شده بود و كم‌كم از نا افتاده بودند و از حركت ايستادند. كميل ولى گرم تعريف مى‌كرد چون پايان خوش قصه را مى‌دانست. مى‌دانست كه پدر با خدا قول و قرار داشته. از اولى كه به جبهه رفته بود قصدش شهادت بود و باكى از آن نداشت ولى سرخ‌تر از اين را مى‌خواست. قرار بود در اين راه سر بدهد و اين‌طور مردن در كوه برف و از سرما را خوش نداشت. قول و قرار عملى شد و اسماعيل از مهلكه جان به‌در برد. گرما توى تنش دويد و خون يخ زده دوباره توى رگ‌هايش جارى شد.... مريم بغضش را خورده بود چون اگر گريه‌اش مى‌گرفت ديگر بند نمى‌آمد و نوبت خاطره گفتنش را از دست مى‌داد. مريم از جبهه نمى‌گفت. پدرها توى خانه هم براى دخترها قهرمان بودند. هرچند هيچ‌طور نمى‌شد خودش اين خاطره را به ياد بياورد و فقط توى حرف‌هاى مامان شهربانو و باباعلى شنيده بود. وقتى پدر قم درس مى‌خواند و هرچندوقت يك‌بار مى‌آمد مازندران سرى به خانه بزند و اتوبوس و مينى‌بوسى كه مى‌گرفت هميشه شب‌ها مى‌رسيد و ديروقت اسماعيل را به دم در خانه مى‌رساند. پدر اين‌طور وقت‌ها هيچ‌وقت در نمى‌زد. از ديوار خودش را بالا مى‌كشيد و مى‌رفت داخل خانه. در اتاق را اگر باز مى‌كرد، قژقژ در اهل خانه را بيدار مى‌كرد براى همين اسماعيل پشت در و توى ايوان مى‌خوابيد. اوركتش را مى‌گذاشت زير سرش و تا صبح همانجا سر مى‌كرد. زينب بغض كرده بود و مريم‌خانم پيشانى‌اش را بوسيد. ديگر نوبت خودش بود. گذاشت اول خود اسماعيل حرف بزند و چند خط از وصيت‌نامه را خواند. و اما تو اى همسرم! شوهرى خوب براى تو و پدرى خوب براى فرزندانم نبوده‌ام،. به‌هرحال مسؤوليت بس عظيم بعد از شهادتم، به عهده تو است. مانند زينب خون‌خواهِِ خون من باش. كميل را كميل‌وار و زينب را زينب گونه تربيت كن و پدر و مادرم را محترم‌دار، همان‌گونه كه تا به‌حال داشتى... خدا در روز عيدقربان شهربانو خانم را صاحب پسر كرده بود و براى همين اسمش را گذاشتند اسماعيل. پسر بزرگش كه والفجر هشت شهيد شد، شهربانو خانم فكر كرد اسماعيلى كه در راه خدا داده همان او بوده ولى اشتباه مى‌كرد. خود اسماعيل هم مى‌خواست برود و منع مادر افاقه نمى‌كرد. به‌خصوص كه اسماعيل لباس امام‌زمان را پوشيده بود و مى‌گفت نمى‌خواهم به امام زمانم خيانت كنم. خدايا! مى‌ترسم روزى كه محشور مى‌شوم، در جمع ياران تو نباشم بلكه در كنار منافقين محشور شوم؛ زيرا دم از اسلام و يارى كردن حسين عليه السلام در كربلا مى‌زدم، ولى بدون عمل بود؛ چون‌كه در حال حاضر يكى از ذريه پاك و مطهر امام حسين عليه السلام نداى «هل من ناصرش» از جماران بلند است و من اگر جواب ندهم، چطور با منافقين محشور نشوم‌؟ دوستىِ مريم‌خانم و بچه‌ها هم مانع رفتنش نشد. اسماعيل پنج بار اعزام شد و هربار بااينكه طلبه بود ولى نيروى رزمى هم بود. شانزدهم اسفند بود كه رفت. شهربانو خانم يكى‌دوهفته بعد از رفتنش بود كه خواب ديد و خوابش را براى مريم‌خانم تعريف كرد. خواب ديده بود گوسفندى آورده اند به خانه‌شان براى قربانى كردن. حتماً عيد قربان بود و نمى‌شد بدون قربانى بگذرد. دوزن به تعبير خوابى كه مادر ديده بود يقين داشتند ولى هيچ‌كدام حرفى نزدند. پنجم فروردين بود كه خبر اسماعيل را از حلبچه آوردند. خانه هنوز شلوغ ديدوبازديدهاى عيد اقوام بود كه گفتند پسر ديگرى از شهربانو خانم در والفجر ده پرواز كرده است. ديگر مادر بقيه‌اش را بلد بود. سوگوارى نكردن درعين سوگوارى كردن. نبايد دشمن شاد مى‌شدند و بچه‌ها از او همين را خواسته بودند؛ زينب باشد و شهربانو خانم در اين راه حتى بهتر هم شده بود. قربانى در راه خدا وليمه مى‌خواست و بدن پسرش را كه به سواد كوه برگرداندند، جلوى پيكرش گوسفند قربانى كرد.






جعبه ابزار