ابوطالب اندی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
هفدهم مرداد ۱۳۴۹، در روستای
دلاکخیل از توابع
شهرستان ساری به دنیا آمد. چهارمین فرزند خانواده بود. پدرش اسماعیل، روحانی بود و مادرش زهرا عشوری نام داشت. تحصیلات خود را تا پایان دوره راهنمایی ادامه داد و پس از آن در
حوزه علمیه امامیه ساری به تحصیل علوم دینی پرداخت. مجرد بود. به عنوان بسیجی از
لشکر ۲۵ کربلا با تخصص امدادگر در جبهه حضور یافت. هجدهم فروردین ۱۳۶۶، در منطقه
شلمچه و در جریان عملیات
کربلای هشت، بر اثر اصابت ترکش
خمپاره به سر، به شهادت رسید.پیکرش در منطقه جا ماند و مفقودالاثر بود. بیست و هفتم فروردین ۱۳۷۰ در گلزار شهدای دلاکخیل به خاک سپرده شد. (برادرش ابوالقاسم روحانی است.)
[ویرایش]
برادر مهدى، سلام. حالتان چطور است؟ اگر از احوالات اينجانب بخواهيد الحمدللّه سلامتى حاصل است... بارى من فاو بودم. شايد بدانيد كه برادران حمله كردند. من هم شركت داشتم. حدود پنجنفر از برادران امدادگر ما شهيد شدند. سهنفر هم مجروح و هفتنفر هم موج انفجار گرفتند. فقط دونفر از ما امدادگران باقى ماند. حالا من برگشتهام هفتتپه. اول ماه رمضان دوباره مىرويم خط. به مادر چيزى نگو، چون نمىخواهم ناراحت شود. راستى اينجا دندانپزشكى داريم كه ازطرف سپاه اعزام شده. من يكى از دندانهاى جلويم را پركردهام. يكى هم مانده كه قرار است بعد پر كنم. نامه را مىدهم يكى از برادران اعزامى از كياسر براىتان بياورد. ديگر عرضى ندارم. سلام مرا به همۀ اعضاى خانواده برسانيد. از نانوايى كه برگشت، زن همسايه بعد از احوالپرسى گفت: «چشم و دلتون روشن مثل اينكه از پسرتون ابوطالب نامهاى اومده». خوشحال بهطرف خانه رفت. همينكه وارد حياط شد، پسرش مهدى را ديد كه بهطرف در حياط مىآيد. از او خواست كه نامه را برايش بخواند. چند روز گذشت. مادرش منتظر بود كه مهدى نامۀ ابوطالب را بياورد و برايش بخواند؛ اما اين دست و آن دست مىكرد. مادرش متوجه شد كه مهدى انگارى مىخواهد چيزى را از او پنهان كند. سرانجام مهدى مجبور شد و نامه را خواند. بعد از خواندن نامه، مادر گفت: «همش همين بود؟ خب اينكه نگرانى نداره. توى جبهه كه نقلونبات پخش نمىكنن. سپردم به خدا. راضيم به رضاى او». بعد رو كرد به مهدى گفت: «بلند شو، معطل نكن. كاغذ و قلم بيار جواب نامه شو بنويس». مهدى گفت: «باشه».
فرزندم، عزيزم، نور ديدهام، نامهاى كه براى مهدى نوشته بودى برايم خواند. نگران من نباش. من آنقدر دلم قرصه كه با اين چيزها ناراحت نمىشوم. هرچه قسمت باشد همان مىشود. بگذار يك چيزى بگويم تا خيالت را راحت كنم. وقتى چهارساله بودى و پدرت را از دست دادى، همۀ فاميل مانده بودند كه من چگونه مىخواهم تو، برادران و خواهرانت را بزرگ كنم؛ اما همان شب سر نماز از خدا خواستم كه كمكم كند تا بتوانم شما را سالم بزرگ كنم. آن زمان كه دوران ابتدايى را در دلاكخيل تمام كردى و قرار شد دوران راهنمايى را به كياسر بروى، بعضى از اقوام نگران بودند؛ اما من از روز اول با خدا عهد كرده بودم. خيالم راحت بود كه اتفاقى براىتان نمىافتد. وقتى دوران دبيرستان را به سارى رفتى باز نگرانت نبودم. بعد از انقلاب وقتى گفتى مىخوام در كميته كار كنم، باز چيزى نگفتم. نگفتم برو شغلى كه دردسر كمترى داشته باشد انتخاب كن. سهسال در كميتۀ انقلاب اسلامى بودى، بعدش كه به حوزۀ علميه رفتى خوشحال شدم كه راه پدرت را ادامه مىدهى. بگذار برايت بگويم كه همۀ اهل خانواده از اينكه تو راه پدرت را انتخاب كردى و طلبه شدى خوشحالاند. برادرت هميشه از آن روز ياد مىكند؛ روزى كه بعد از چندسال تحصيل در حوزۀ علميۀ سارى براى ادامه تحصيل به قم رفته بودى. مىگويد بركت آن روز باعث شد آيتاللّه گلپايگانى را در قم زيارت كنيد. پسرم، نگران من نباش. با خيال راحت وظيفهات را انجام بده. ديگر عرضى ندارم. جواب نامه را حتماً بنويس. وقتى در يازدهم بهمن سال ۶۵ در شلمچه به شهادت رسيد، وسايل شخصى و وصيتنامهاش را به روستاى دلاكفيل فرستادند؛ اما خبرى از جنازهاش نشد. مادر به انتظار ايستاده گاهى كه دلش براى ابوطالب تنگ مىشد، از بچهها مىخواست كه آن نامه را برايش بخوانند. «مادرم، آفرين بر تو كه چنين فرزندى تربيت كردى و به اسلام و قرآن تقديم كردى و بخشيدى. مادرم، شرمندهام از اينكه نتوانستم ذرهاى از زحمتهاى تو را جبران كنم. اميدوارم كه مرا بخشيده باشى. مادر، شنيدم كه تو بر اثر كارهاى زياد خانه و بيرون ناراحت هستى و مريض هستى. اميدوارم خداوند شما و تمام مريضها را شفا عنايت كند. هيچ يادم نمىرود كه آخرينبار مرا از زير قرآن رد كردى و خاطرم آسوده شد كه تو از رفتن من به جبهه راضى هستى». وقتى در سال ۷۰ پيكر ابوطالب را به روستاى دلاكفيل آوردند؛ تشييع كردند، در مزار شهيد يكبار ديگر وصيتنامهاش را خواندند.