ابوالقاسم حلاجیان
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید ابوالقاسم حلاجیان (۱۳۵۲ رامسر _ ۱۳۶۷ شلمچه) متولد شهرستان شهید پرور
رامسر در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش حاج علی نام داشت.ابوالقاسم حلاجیان در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود. ابوالقاسم حلاجیان در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته حفاظت و اطلاعات به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۷/۳/۴ هجری شمسی در منطقه
شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
بهشت زینبیه به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
گرماى خرداد ۶۷ بود؛ پشت دخل دكان نشسته بودم و دلم لك زده بود براى صداى ابوالقاسم. همهچيز جاى خودش بود؛ گونى نخود؛ گونى لوبيا، عدس. حتى جاروى مغازه هم جاى هميشگى ايستاده بود؛ فقط حال من سرجاى خودش نبود. از ديشب هم اينطور شده بودم؛ وقتى از خواب بيدار شدم، ديگر در حال خودم نبودم. وضو گرفتم و دوباره نماز خواندم. خيلى آهسته و پاورچين. با اينكه خانمجان خواب سنگينى دارد، مچم را گرفت و گفت: براى ابوالقاسم نگرانى؟ گفتم: نگران؟ نه چرا نگران باشم؟ نمىدانستم كه اين بىخوابى ربطى به وصيت ابوالقاسم دارد يا نه. او وقتى به خط اعزام مىشد، گفته بود: من شهيد خواهم شد و شما در شهادت من مشكى نپوشيد. پانزدهساله بود و درست مثل آب چشمه زلال؛ هنوز به سن تكليف نرسيده بود كه گناهى روى پيشانىاش نوشته باشند. از همان وقتى به مدرسه مىرفت، تكاليف شرعى را با عشق و علاقه انجام مىداد. اكنون هم كه ما را براى رفتن به خط راضى كرده بود، چنين وصيتى طبيعى بود كه باعث بىخوابى من شود. با خودم فكر كردم كه اى كاش، نماز شب را از ابوالقاسم ياد گرفته بود و حالا كه بىخواب شدهام، مىخواندم. او سالها بود كه نماز شب مىخواند. با خودم فكر كردم كه كاش باز برايش نامهاى بنويسم. همه نامههاى قبلى به دستش نرسيده بودند. او هم بيش از ده نامه نوشته بود كه از محتواى آنها متوجه مىشدم كه نامههاى من به دستش نرسيده. با خودم گفتم: كاش نوارى از روضهخوانى و دعاى او در مسجد ضبط كرده بوديم و وقت بىخوابى مىگذاشتم و با صداى او، استخوانى سبك مىكردم. بعد فكر كردم حالا هم مىشود كه صدايش را براى خودم يادآورى كنم و با يادآورى روضهاش زمزمه كنم و اشك بريزم. به هر حال ديگر نتوانستم درست و حسابى بخوابم و اول وقت هم دكان را باز كردم، بلكه حالم جا بيايد، اما نه، حال منقلبى داشتم. بعد احساس كردم كه صدايش در گوشم است كه مىگويد حاجى. يادم افتاد كه از مغازه يك كيلو لوبيا كشيد تا به همدرسهاى حوزهاش شام بدهد. آشپزىاش حرف نداشت و با اين سن و سال كم، هر وقت مادرش كارى داشت، او غذا مىپخت و به كارهاى بچههاى كوچكم رسيدگى مىكرد. آن روز در جيبش دست كرد تا پول لوبيا را داخل دخل بگذارد. هميشه همينطور كارهايش با حساب و كتاب بود و دلش نمىخواست خرجش روى دوش من باشد. با اين حال پولى در جيبش نبود و گفتم: حالا بعداً حساب مىكنى. گفت: حاجى اين را حلال كن، وقت اعزامم به جبهه است. فكر كردم صداى او كه در گوشم پيچيده بهخاطر بىخوابى و زمزمههاى ديشب خودم است. باز دلم خواست صدايش در گوشم بپيچد. اين حزن و سوز صدا موقع روضه، آدم را از خودبىخود مىكرد؛ شايد چون او روز شهادت حضرت زهرا عليها السلام به دنيا آمده بود؛ شايد چون از وقتى كه خودش را مىشناخت، هدفش را درست انتخاب كرده بود. وقتى با آن سن و سال كم، او را به حوزۀ علميه بردم، رييس حوزۀ المهدى عليه السلام رامسر به شوخى گفت: پسر، مىخواهى بيايى حوزه چه كار؟ پدرت كاسب است، برو پولدار شو، مىخواهى ملا بشوى كه چى؟ ابوالقاسم محكم بدون اينكه بخندد گفت: - حاج آقا من مىخواهم آيتالله شوم، نه پولدار. جناب مدير آن چنان خوشش آمد كه بىهيچ حرفى ثبتنامش كرد. به مدير مدرسه گفتم: حاجآقا، پشيمان نمىشويد، او از سن پنج، ششسالگى، به غيبت و دروغ حساس بوده. قدرت استدلالش قوى بود و در حوزه قوىتر شد. بنابراين خيلى زود توانست مسئولان اعزام رامسر را مجاب كند كه با اعزامش به خط مقدم، مخالفت نكنند. فقط كافى بود، بگويد: شما نمىتوانيد، جلوى تأسى ما به آقا قاسم ابنالحسن عليه السلام را بگيريد. حالا دلم مىخواست باز آن صداى محزون ابوالقاسم در گوشم بپيچد كه در مسجد روضۀ حضرت قاسم عليه السلام را مىخواند و همه گريه مىكنند. در همين لحظات بود كه آمبولانس سپاه از مقابل در مغازه رد شد. ديدم دلم آرام نمىگيرد و بهتر است سرى به سپاه بزنم و خبرى بگيرم. در دكان را بستم و به سمت ساختمان سپاه رفتم. همۀ كسانى كه با ابوالقاسم اعزام شده بودند، سر چهل و پنج روز برگشته بودند؛ اما ابوالقاسم مانده بود. از هركدام از همرزمهايش كه مىپرسيدم، مىگفتند: دورۀ ابوالقاسم ۷۵ روزه است. در سپاه كسى جواب درستى به من نداد و من آمبولانسى را به ياد آوردم كه از روبهروى مغازهام رد شده بود. به دلم افتاد كه سرى به تعاون بزنم. آمبولانس مقابل تعاون، ايستاده بود و من فكر كردم نكند آن آمبولانس، ابوالقاسم را آورده. داخل ساختمان كه شدم، فهميدم همينطور است. ابوالقاسم را آورده بودند. در شلمچه، موقع حمله به سمت دشمن، تركش خمپاره به پيكرش نشسته بود و اينطور خدا مىخواست كه او با عصمت اول، كه خدا به كسى مىدهد، از اين دنيا هجرت كند. وقتى ابوالقاسم را در گلزار شهداى رامسر تشييع مىكرديم، من دايم اين وصيت او در گوشم بود: در عزايم سياه نپوشيد و به صورتتان لطمه نزنيد، ناله بلند نكنيد، خوشحال باشيد كه دشمن شاد نشود.