ابراهیم ترابی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
دوم شهریور ۱۳۴۵، در روستای
نجارکلا قدیم از توابع
شهرستان سیمرغ به دنیا آمد. دومین فرزند خانواده بود. پدرش امامقلی و مادرش معصومه محمودی نام داشت. تا پایان دوره متوسطه تحصیل کرد و موفق به اخذ دیپلم علوم انسانی شد؛ همچنین به مدت دو سال در
حوزه علمیه رستمکلا به فراگیری علوم دینی پرداخت. مجرد بود. به عنوان بسیجی از
لشکر ۲۵ کربلا، گردان امام حسین در جبهه حضور یافت. پنجم اردیبهشت ۱۳۶۵ در
جاده فاو-امالقصر بر اثر اصابت ترکش
خمپاره به سر و صورت به شهادت رسید. پیکرش هجدهم اردیبهشت ۱۳۶۵ در مسجد صاحبالزمان روستای نجارکلا قدیم به خاک سپرده شد.
[ویرایش]
آسمان و زمین داغ فاو انگار هوای عشق بازی به سرشان زده بود آسمان اشعههای سوزان آفتاب را نثار خاك می کرد. خاک هم بوی خون را به هوا میفرستاد بوی خون و باروت همه جا را پر کرده بود. بادی که از سمت دریاچه نمک میوزید هرم گرما را به جان آدم می انداخت لباسهای خاکی ام به عرق تنم چسبیده بود. هرچند آزاردهنده بود دیگر به این وضع عادت کرده بودم احساس عجیبی داشتم. مثل کسی که سر دوراهی گیج مانده ،باشد نمیدانستم خوشحال باشم یا ناراحت خوشحال بودم که توانسته بودیم در عملیات والفجر هشت با پاتکی که به نیروهای عراقی زده بودیم فاو ،را که شش چنگولی چسبیده بودند، از چنگشان بیرون بکشیم و این پیروزی طعم شیرینی داشت؛ اما دلم گرفته بود که از آن روز آخر، بيست و يك روز گذشته بود اما هنوز چیزی عایدم نشده بود. در ذهنم گرمای هوا را مثل غول بی شاخ و دمی تصور میکردم که دستهایش را روی سینه ام گذاشته بود و به من فرمان عقبگرد میداد هرچه مقاومت میکردم مثل اینکه زور ،او اراده من را شکست میداد. هريك از بچه ها به سمتی رفته بودند من هم در حالی که سرم را به اطراف می،چرخاندم، سر جایم ایستادم. نمی دانستم دچار توهم شده بودم یا واقعاً این صدای زمزمهٔ ابراهیم بود که در گوشم می پیچید: «پروردگارا، از تو میخواهم در لحظه های آخر عمرم آن زمانی که مورد اصابت گلوله های دشمن قرار گرفته ام مرا از فکر و خیالهای دنیوی دور گردانی و فقط یاد خودت را در قلبم آشکار کنی چهره مظلومش آمد جلوی چشمهایم که لباس رزم پوشیده بود و عمامه سفیدش روی سرش بود. یاد شبهایی افتادم که در سنگر برایمان زیارت عاشورا میخواند و قبل از شروع عملیاتها با صحبت هایش دلهایمان را قرص می.کرد برایم تعریف کرده بود که در روستای نجار کلای قائم شهر به دنیا آمده و همان جا هم درس خوانده بود سیکلش را که میگیرد به رستم کلای بهشهر میرود و در مدرسه علمیه امام جعفر صادق علیه السلام مشغول تحصیل علوم دینی می.شود الحق والانصاف که رفتار و اعمالش درخور يك روحانی واقعی بود. «مثل اینکه توی جبهه یه چیزی پیدا کردی بارها به شوخی این جمله را به او گفته بودم و او در جوابم فقط خندیده بود. خاک جبهه طوری پاگیرش کرده بود که طی پنج سالی که جبهه بود، فقط سه بار به مرخصی رفته بود روزهای اول جنگ به جبهۀ کردستان رفته بود. بعد از آن هم به جبهه های جنوب اعزام شده بود. نفس عمیقی کشیدم و اراده کردم که این غول گرما را کنار بزنم و به راه بیفتم داغی خاک از پوتین هایم گذشته بود و کف پاهایم را میسوزاند با خودم فکر کردم هر طوری که شده، تا قبل از تاریکی هوا، باید او را پیدا کنم قدمهایم را تندتر برداشتم و دستم را سایبان چشمهایم .کردم دریاچه نمک گويا به من چشمك میزد و من را به سوی خودش میکشاند هروقت دلت هوام رو ،کرد بیا گلزار شهدای «نجار کلا حرفی بود که ابراهیم قبل از شروع عملیات والفجر به من گفت از همۀ رزمندهها حلالیت طلبید و به نوعی از همۀ ما خداحافظی کرد. من کلی سربه سرش گذاشتم که جبهه با او قرارداد دارد و تا پایان جنگ باید خاک منطقه را بخورد و اصلاً و ابداً فکر خلاصی از آنجا به سرش نزند او هم لبخند همیشگی اش را به من حواله کرده بود و بس. روز عملیات درست تا اینجا پیش آمده بودیم ابراهیم که جلوتر از ما حرکت میکرد در چند قدمی دریاچه نمک بود که ترکش خمپاره به بدنش اصابت کرد و غرق در خون روی خاک افتاد با عجله خودمان را به او رساندیم. می خواستم او را روی دوشم بگذارم و با خودم ببرم که مانع شد از ما خواست که تا عراقیها سرنرسیدند او را همانجا بگذاریم و برویم قرار بر این شد که در راه برگشت او را هم با خودمان به عقب برگردانیم اما برگشتی در کار نبود قبل از آمدن ما عراقیها آنجا را به تصرف خودشان درآورده بودند. چندروز بعد فرمانده به سنگر آمد و از تصمیم فرماندهان جنگ برایمان صحبت کرد و اینکه باید به هر طریقی که ،شده فاو را از عراقیها پس بگیریم آن روزها خیلی جای ابراهیم بین رزمنده ها خالی بود. بالاخره، روز موعود فرارسید و با پاتکی که به عراقیها ،زدیم فاو را پس گرفتیم تا پایم به اینجا رسید، پی ابراهیم گشتم اما انگار آب شده و رفته بود زیر زمین من مانده بودم و عذاب وجدانی که مثل خوره به جانم افتاده بود هرچند جراحات روی بدنش خیلی عمیق ،بود مدام خودم را سرزنش میکردم که شاید اگر او را با خودم برده بودم حالا زنده بود. «بیاید اینجا.» یکی از بچه ها بود که در ضلع شرقی دریاچه نمک ایستاده بود و برای ما دست تکان میداد. قلبم تندوتند میتپید با خودم فکر میکردم یعنی ممکن است ابراهیم را پیدا کرده باشد. صدای هق هق بچه ها در منطقه پیچیده بود با پشت دست عرقهای روی صورتم را پاک کردم و خودم را به بچه ها رساندم که دور هم جمع شده بودند آنها را که پس میزدم نگاهم به جنازه پوسیده ای افتاد که داغی آفتاب مثل آتش، او را سوزانده و خون لخته شده و خشک همه جای بدنش را پوشانده بود روی پنجه پاهایم نشستم و به او خیره شدم اشتباه نمی کردم. او خود ابراهیم بود.