مهدی ساوخی درمی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
دوازدهم اسفند ۱۳۴۴، در روستای
درم از توابع
شهرستان نکا به دنیا آمد. فرزند دوم خانواده بود. مادرش ربابه بخشی و پدرش علیجان نام داشت. پنجم ابتدایی را در روستای درم خواند و سپس در
حورزه علمیه امام جعفر صادق علیه السلام شهرستان نکا به مدت چهار سال مشغول تحصیل علوم دینی شد. مجرد بود. به عنوان بسیجی از
لشکر ۲۵ کربلا در
رسته مهندسی با تخصص
تخریبچی و
غواص در جبهه حضور یافت. قبل از شهادت هشت بار به منطقه اعزام شد، در
عملیات کربلای یک تخریبچی بود و در
عملیات والفجرهشت به عنوان غواص شرکت کرد، در
کربلای پنج نیز
آرپیجیزن بود. هشتم بهمن ۱۳۶۵ (سال هفتم جنگ تحمیلی) در منطقه
شلمچه در
عملیات کربلای پنج بر اثر اصابت تیر مستقیم
کالیبر ۵۰ در بیست سالگی خلعت شهادت پوشید. پیکرش یک سال و پنج ماه در منطقه جا ماند و
مفقودالاثر بود. پنجشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۶۷ از مقابل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به همراه شهید
حسین واحدی اطربی تشییع و در زادگاهش درم دفن شد.
[ویرایش]
مينىبوس همچنان پيش مىرفت و ما هم در نوسان بوديم. هربار كه از روى دستاندازى عبور مىكرد، يكى از مسافران از روى صندلى پرتاب مىشد و غرغركنان برمىخاست و دوباره سر جايش مىنشست. محكم دو طرف صندلى جلويى را گرفتم و چشمهايم را بستم. هنوز هم باورم نمىشد. نمىدانم حس ناباورى بود يا به من الهام مىشد؟ به هر حال بايد مىرفتم. خودم اينجا بودم، ولى روحم توى هواپيمايى بود كه تا دقايقى ديگر در فرودگاه دشتناز سارى مىنشست. نمىدانم از دلشوره بود يا هيجان كه زانوهايم مىلرزيد. پيشانىام را به صندلى جلو چسباندم و چشمهايم را بستم. صداى خندههايش دوباره در گوشم پيچيد و تصويرش جلوى چشمم نقش بست، هنگامى كه پابهپاى من دنبال گله مىدويد. چوب دستى كوچكى برايش درست كرده بودم تا محافظت از گله را ياد بگيرد. تا پايان دوره ابتدايى همراه با درس چوپانى هم مىكرد، اما بعد از آن به شهر رفت و در حوزه امام جعفر صادق عليه السلام نكا مشغول تحصيل شد. شهريور ۵۸ حزب بعث عراق به ايران حمله كرد و مطابقِ دستنوشته مهدى امتحان الهى فرا رسيده بود و او بىدرنگ بايد براى جهاد مهيا مىشد. چرا كه اعتقاد داشت: صبح نزديك است و راه سرخ حسين عليه السلام تا قيام مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف ادامه دارد. مهدى رفت. بار اول كه به جبهه رفت، تخريبچى بود. بار دوم آرپىجىزن و دفعات بعدى از خاطرات غواصىاش صحبت مىكرد. آرزويش نابودى صدام و حزب بعث بود و برقرارى نظامى مردمى و اسلامى براى مردم عراق. كاش آن روز يك دل سير نگاهش كرده بودم. صداى اخبار كه از راديوى مينىبوس در حال پخش شدن بود، فكرم را بههم ريخت. خبرها بد نبود، اما بس كه طى اين پنج سال گوشهايم را تيز كرده بودم و لابهلاى خبرها فقط حسرت كشيده بودم، اما اينبار حس و حالم با دفعههاى قبل فرق مىكرد. رگهاى از اميد ميان نگرانىهايم به جريان افتاده بود. پرده رنگ و رو رفته را كنار كشيدم و به منظره اطراف چشم دوختم. صداى هواپيمايى به گوشم رسيد كه به ما نزديك مىشد. قلبم بدجور مىتپيد؛ يعنى آيا اين همان هواپيماست؟ توى آسمان پيش مىرفت و دودى خاكسترى رنگ، مثل دم موش آن را همراهى مىكرد. چشمهايم پر شد. بغضم را فروخوردم و به صندلى تكيه دادم. گويا ديگر صداى راديو را نمىشنيدم. دوباره صحنه آخر برايم تداعى شد. بعد از خداحافظى، لحظهاى برگشت و به مادرش خيره شد. نگاهش با دفعههاى قبل فرق مىكرد. براى بار هشتم به جبهه مىرفت، اما دفعههاى قبل موقع خداحافظى حس و حالش اينطور نبود. گويا مىخواست چيزى به مادرش بگويد، اما منصرف مىشد. دستهايش را به نشانه خداحافظى بالا آورد و رفت. روز آخر كه به اتفاق من به گرمابه رفته بوديم، برگشتنى من را به خانه فرستاد و خودش براى ديدن تعدادى از بستگان رفت. چرا آن شب متوجه نشدم كه براى طلب حلاليت رفته است؟ اينبار از لشگر ۲۵ كربلا در عمليات كربلاى پنج شركت كرده بود كه عمليات تهاجمى نيروهاى ايرانى عليه نيروهاى عراقى بود. ششمين عمليات نيروهاى مسلح براى فتح بصره كه تلفات زيادى داشت. نيروهاى خودى از هدف اصلى كه فتح شهر بصره بود، بازماندند، اما موفق شدند بخشهايى از شلمچه را كه در تصرف دشمن بود، آزاد كنند و قسمتهايى از جنوب عراق را به تصرف خود دربياورند. راستى، پسر من تا كجا پيش رفته بود؟ دستى شانهام را فشرد. سرم را به طرف دست چرخاندم. يكى از بزرگان محل بود كه به اتفاق دوستان و همرزمان مهدى من را همراهى كرده بود و از من مىخواست پياده شوم. به طرف فرودگاه حركت كرديم. چقدر اين سالها خبرهاى ضد و نقيض به ما داده بودند. اول گفتند مهدى در اين عمليات مفقود شده است. بعد هم كه خبر آوردند شهيد شده است، مدتى گذشت و متوجه شد خبر شهادت صحت نداشته و اشتباهى رخ داده است. هيچ تجربهاى تلختر از حالت بيم و اميد اين سالها نبود. نمىدانستم پسرم شهيد شده يا اسير؟ مادرش با فكر اينكه مبادا مهدى به دست عراقىها در حال شكنجه شدن است، شبها تا صبح خواب نداشت. هربار گمانى مىزدم، اما دليلى براى اثباتش نداشتم. بلاتكليفى روحم را خراش مىداد. بعد از مدتى كه هيچ خبرى از او نشده بود، فكر كرديم شهيد شده است. مزارى در زادگاهش ساختيم و به جاى پيكرش، لباسهايش را توى قبر گذاشتيم كه شايد با رفتن سر مزارش كمى آرام بگيريم. من و مادرش و حتى خواهر و برادرهايش ديگر پذيرفته بوديم كه او شهيد شده است و برنمىگردد، ولى يك روز از ستاد آزادگان به ما خبر دادند كه اسم پسرم در ليست اسراست. شور و شوقى در خانه و اهل فاميل برپا شده بود كه قابل وصف نيست. تمام كوچه و حياط خانه را چراغانى كرديم. براى تدارك ميهمانى به شهر رفتيم. وقتى برگشتيم، حياط خانه پر از جمعيتى بود كه با گل و شيرينى براى استقبال از او آمده بودند. مادر برايش كلى خريد كرده بود. منتظر بود بيايد و تمام حرفهاى ناگفتهاش را به او بگويد. خيلى دلم مىخواست بدانم چه به سر پسرم آمده، اما... فرودگاه جاى سوزن انداختن نبود. هواپيما كه بر زمين نشست، جمعيت به طرف آن هجوم برد. جوانى حين پايين آمدن از پلهها حلقه گلى به گردنش آويزان شد. جوان لاغر اندام ديگرى كه مثل پيرمردى قامتش خميده شده بود، هنوز پايش به زمين نرسيده، جمعيت او را برداشتند و روى دستهايشان بردند. مادرى خودش را در آغوش پسرش انداخته بود و چهارستون بدنش را بوسه مىزد. بعضىها ذوقزده، مىخنديدند. تعدادى هم در هجوم نور دوربين خبرنگارها سرشان را به زير انداخته بودند و گريه مىكردند. همچنان كه به در هواپيما چشم دوخته بودم، حس مىكردم پسرم ميان اسرا نيست. همراهانم به طرف هواپيما رفتند، اما من روى زمين نشستم. يكى از جوانان محل كه همراه ما آمده بود با صداى بلند اسم «مهدى ساوخى» را صدا زد. جوانى جلو آمد. دقيق نگاهش كردم؛ يعنى پنج سال اسارات او را اينقدر تغيير داده بود؟! ايستادم و به چشمهايش خيره شدم. نگاهش آشنا نبود. دوباره فاميلىاش را پرسيدم دنيا روى سرم آوار شد. او «مهدى ساوجى» بود و تفاوت، تنها در يك نقطه بود كه باعث شده بود دوباره پس از چند روز خوشحالى و ناباورى، اميدوارى ما به نااميدى مبدل شود. خدايا، چطور با مادرش روبهرو شوم؟! كلى تدارك ديده، چطور دلم بيايد با اين خبر، لبخندى را بخشكانم كه پس از سالها گريه و چشمانتظارى، روى لبهايش نشسته است؟ مىدانم كه اينبار ديگر از پا در خواهد آمد. پسرم، عزيز بابا، چى به سرت آمده؟! عكسالعمل مادرش هنگام شنيدن اين خبر، دل سنگ را به درد آورد؛ گويا به يكباره تمام غم دنيا در نگاهش نشست. مدتى گذشت و ما دوباره به همان قبرى كه لباسهايش را در خودش جا داده بود، خو گرفتيم. پنج سال ديگر هم به همين منوال گذشت. روزى از كميته جستوجوى مفقودين خبرى آوردند، ولى اينبار گوشمان بدهكار حرفهاىشان نبود؛ تا اينكه متوجه شديم پلاك مهدى را پيدا كردهاند. آنجا بود كه بر ما معلوم شد در عمليات كربلاى پنج، همان روزى كه مفقودىاش را اعلام كرده بودند، بر اثر جراحات زياد، شهيد شده است. پيكر پسر بيستويك سالهام بعد از ده سال در غربت ماندن به ميهن بازگشت.
[ویرایش]
سپاس بیکران خداوند یکتا را که در
جهاد را بر روی ما گشود و به ما هستی بخشید تا نثار مکتبمان کنیم. درود بر پیامبران بزرگ الهی ، بویژه
پیامبر بزرگ اسلام کـه مـا را بـه نـور ایمان هدایت فرمود و چگونه زیستن را به ما آموخت. درود بر شهیدان تاریخ پر فراز و نشیب ایران که برای استقرار مكتـب ســـرخ تشیع علوی و تمامیت ارضی خود جهاد کردند و تن به ذلت ندادند و با خون خویش وضو ساختند و یـر سـجاده خاک به نماز ایستادند. درود بر
امام خمینی ، این نور الهی تابیده بر زمین و ایـــن روح خروشـــان الله که با قیام پیامبر گونه خویش ما را به خویشتن اسـلامیمان باز گرداند و از اسارت چند ساله
طاغوت رهایی بخشید و می رود تا پرچم
لا اله الا الله و محمد رسول الله را بر بلندترین قله گیتی به اهتزاز در آورد. درود بر امت مسلمان و انقلابی که به زودی وارث زمین شده و مدال افتخار و سرافرازی را از دستان مبارک
حضرت مهدی دریافت خواهند داشت.
کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا هر روز عاشورا و هر زمینی کربلاست براستی صبح نزدیک است و خط سرخ حسین تا قیام مهدی ادامه دارد.
پدرم ، آن چه که می تواند گلوی تشنه ی مرا سیراب کند ، شهادت است. پدر و مادر خوبم ، آن چه که بیش از اندازه روح را شکنجه می دهد ، ناراحتی و گریه و زاری شما در قبال نبودن من است ، اگر می خواهید شاد و خوشحال باشم ، از شما می خواهم : صبور و بردبار و شکیبا و خوشحال بوده و افتخار کنید و خدای را شکر و سپاس بیکران بگذارید که چنین فرزندی را با تلاش و کوشش و زحمات فراوان بدینجا رساندید. پدرم ، شاید من اولین حرکت را در خانواده آغاز کردم ، شما هم بقیه فرزندانت را با توجه به این که مسئولیت سنگینی در قبال خاک وطن ، دین و مکتب و آیین و آرمان و هدف و عقیده ات و انقلاب بر گردن توست دین خود را اداء کن . پدر و مادرم ، روز امتحان الهی ، فرا رسید، بی درنگ به جهاد برخیز ، یکسره با تلاش و کار بیشتر و تولید بیشتر و با اتحادتان ، پشتوانه محکمی برای این انقلاب خونبار اسلامیمان باشید . مادر، آیا می توانم صحبت تو را که همچون آتشی در زیر خاکستر نهفته است، فراموش کنم. مادر، من جایگاهی می روم که همه می روند، به آن جایی می روم که آغاز زندگی جاوید است. مادر ، می دانم صحبت های تو را با چه زبانی بر روی کاغذ بیاورم و از شما و پدر زحمتکشم تشکر کنم. نظرم در مورد جنگ ایران و عراق ، این می باشد که جنگ فوق باید تا محو و نابودی کامل رژیم بعثی
صدام کافر ادامه یابد تا یک حکومت مردمی / اسلامی از طرف ملت مسلمان و قهرمان
عراق بر سر کار آید . این جنگ ما ، در واقع با
آمریکا و عوامل مزدورش _ بویژه دولت بعث عراق _ در منطقه می باشد .
برادر بزرگوارم هادی جان، از شما می خواهم تلاش گسترده ای را جهت ساختن اعضای خانواده ، چه از نظر فکری و عقیدتی ، آغاز کرده و ادامه دهنده ی را هم باشید . پدر و مادر ، شما زحمات و سختی ها و مشکلات فراوانی را متحمل شدید تا ما را بدین سن و سال رسانیدید و من اولین فرزند شما هستم که در این راه گام بر می دارم ، این طور نتیجه و ثمره عمر و زحمات شما باعث افتخارتان می باشد و باید افتخار کنید، نه این که ناراحت باشید . پدر و مادر عزیزم ، من شما را معتقد به اسلام می دانم و مسلمان همـه خود را برای خدا می داند و در راهش خود را فدا می کند. زندگی را عقیده و جهاد در راه خدا می داند و شهادت و مرگ را آغاز زندگی خود قرار می دهد پس بیایید از تمام فرزندانتان بخواهید تا در این راه گام بردارند و ادامه دهنده ی راهم باشند . در این راه برای شما از خداوند بزرگ آرزوی صبر و استقامت و موفقیت و پیروزی را دارم . با توجه به این که تاریخ سراسر نزاع حق و باطل است و قرآن آینده ی تاریخ راچنین پیش بینی می کنـد کـه حـق بـر باطل پیروز است . به خواست خدا وعده ی ما عاشورا ، اگر در این ماموریت، نمردم و زنده ماندم خودم به زیارت کربلا خواهم رفت، سفری هم به تمام شهرهای عراق خواهم کرد
کاظمین ،
بغداد ،
کربلا ،
سامرا ،
نجف و اگر کشته شدم از شما می خواهم که در عوض مــن بــرای زیارت کربلا و از آن جا هم به دیگر شهرهای عراق بکنید و اگر شهید شدم بر روی قبر من
زیارت عاشورا بخوانید . چون من خیلی به آقا ابا عبدالله الحسين آرزو داشتم و دارم . من که از نزدیک آقا و رهبرمان امام خمینی را ندیدم شما اگر به دیدار آقا رفتید ، به تمام رهنمودهای امام گوش فرا دهید و عمل کنید . پدر و مادر، برادران و خواهران خوبم از این که با شما و در کنار شما نیستم ، مهم نیست . مهم آن است که همه مان در راه هدفمان باشیم و از نظر مکان ، هر کجا که باشیم، مهم نیست . مکان مطرح نیست بلکه در راه هدف بودن مهم و مطرح است. راستی ، نماز مرا امام جمعه محترم نکا
حاج آقا بیانی بخوانند و در نبـــود ایشان حضرت
آیت الله محمدی بایکلایی بخوانند و مرا در قبرستان محل دفن نمایید. در پایان از خداوند متعال برای شما سلامتی و اجر خواستارم .