یکم شهریور ۱۳۴۸، در روستای لاییپاسند از توابع شهرستان نکا دیده به جهان گشود. فرزند هفتم خانواده بود. مادرش فاطمه انصاری و پدرش قاسمعلی نام داشت. تا مقطع سوم راهنمایی درس خواند و در حوزه علمیه امام جعفر صادق شهرستان نکا به تحصیل ادامه داد. مجرد بود. به عنوان بسیجی از لشکر ۲۵ کربلا در جبهه حضور یافت. بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۶۵ (سال ششم جنگ تحمیلی) در منطقه سردشت بر اثر اصابت گلوله به سرو سینه در شانزده سالگی خلعت شهادت پوشید. هفت روز بعد پیکرش تشییع و در زادگاهش لایی پاسند دفن شد. ۱ - تعهد سرخ[ویرایش]پسرم سفرۀ افطار را پهن كردهام. چيزى تا اذان مغرب نمانده است. برايت استكانى چاى تازه دم با خرما سر سفره گذاشتهام تا خيال كنم هنوز هم كنارم هستى؛ نمىخواهم باور كنم ديگر تو را نمىبينم؛ ولى خوب مىدانم حالا مقابلم نشستهاى و سراپا گوش شدهاى تا درد دلهايم را بشنوى. راستش از چند روز پيش كه پيكرت را از جبهه آوردند، حالم را نمىفهمم. آن روز هرچه اصرار كردم كه اجازه دهند تو را براى آخرين بار ببينم، اجازه نمىدادند تا آخر خودم را روى تابوتت انداختم و مجبور شدند آن را باز كنند. وقتى جاى گلوله را روى قلبت ديدم، جگرم سوخت. تابوتت پر از خون شده بود. بغض داشت خفهام مىكرد. دلم مىخواست زار بزنم؛ اما خيلى خودم را كنترل كردم كه گريه نكنم؛ چون از من قول گرفته بودى اگر شهيد شدى برايت گريه نكنم. اما حالا فقط خودم هستم و خودت، پس مانعى ندارد عهدم را بشكنم. راستش از چند روز پيش كه تو را به خاك سپرديم تا امروز افرادى به خانۀ ما مىآمدند كه حرفهاى تازهاى براى گفتن داشتند. از همه مهمتر پسرعمهات سر خاك به من گفت كه على يك امانتى دست من دارد كه بايد آن را به شما بدهم. حال روحىام چنان بد بود كه نتوانستم از او بپرسم منظورش از امانتى چيست؟ روز اول يكى از دوستهايت آمد. برايم تعريف كرد كه هنگام اعزامت به جبهه به او گفته بودى اولين شهيد روستا هستى. وقتى او از تو مىخواهد كه هدف رزمت را پيروزى قرار دهى نه شهادت، تو در جوابش جملۀ امام رحمه الله را نقل مىكنى: «اگر بكشيم، پيروزيم. اگر كشته هم بشويم، پيروزيم». پسرم تو خودت رفتى اما به جاى آنكه خودت بازگردى، پيكر خونينت را برايم آوردند و اولين شهيد روستايمان شدى؛ شايد به تو الهام شده بود. از تو گله نمىكنم كه چرا به من نگفتى؟ حتماً مىدانستى اگر اين را بگويى مهر مادرىام مانع رفتنت خواهد شد. پيش از جنگ آرزويت اين بود كه اول به كربلا بروى و بعد داماد شوى؛ ولى وقتى جنگ شد، جبهه را كربلا مىديدى و شهادت آرزويت شده بود. خوشحالم كه به آرزويت رسيدى؛ خوشحال ولى دلتنگ. پسرم اين چند روز بارها از كودكى تا لحظۀ اعزامت را در ذهنم مرور كردم. تو كه ديگر نيستى؛ من هم دلم را به خاطراتت خوش كردهام. پيش از اينكه به مدرسه بروى به كمك پدرت قرآن مىخواندى و من و پدرت چقدر ذوق مىكرديم كه تو اينقدر به قرآن خواندن علاقه دارى. پس از تحصيلات ابتدايى به حوزه رفتى و مشغول تحصيل علوم دينى شدى. وقتى اولين بار تو را در لباس روحانيت ديدم، گويى دنيا را به من بخشيدند؛ هرگز حس خوب آن روز را فراموش نمىكنم. هر بار كه از حوزه به روستا برمىگشتى، پيش از هر چيز زكات علمت را مىپرداختى و آموختههايت را به مردم روستا نيز ياد مىدادى. بعد از آن هم به زمينهايمان مىرفتى، كشاورزى مىكردى و براى لحظهلحظۀ زندگىات برنامه داشتى و هرگز وقتت را به بطالت نمىگذراندى. على جان، دلم خيلى براى مهربانىهايت تنگ شده است. در همۀ شانزده سال زندگىات، هرگز نديدم به كسى بىاحترامى كنى. هيچوقت كسى عصبانىشدنت را نديد. هميشه با آرامش با ديگران رفتار مىكردى. شايد همين رضايت مردم تو را لايق شهادت كرد. پسرم آن روز كه آمدى و گفتى مىخواهى به جبهه بروى، حالم را برايت نگفتم؛ اما اكنون مىخواهم بگويم. از جبهه رفتنت گفتى و دلم آشوب شد؛ دوست داشتم با همۀ توانم در مقابل خواستهات مقاومت كنم و مانع رفتنت بشوم؛ آخر تو هنوز سن و سالى نداشتى و خيلى زود بود براى پر كشيدنت؛ اما وقتى ذوق و شوقت را براى رفتن ديدم، دلم نيامد احساسم را بروز دهم؛ ولى درس حوزه را بهانه كردم و گفتم بايد آن را به پايان برسانى و تكليفى بر عهدۀ تو نيست؛ اما باز هم روى تصميمت پافشارى كردى. بين دو راهى گير افتاده بودم. ارتش بعث عراق به داخل خاك ما پيشروى كرده بود و وجدانم قبول نمىكرد كه فقط به خودم و خانوادهام فكر كنم؛ از طرفى دلم نمىآمد پارۀ تنم را به مقصدى بفرستم كه ممكن بود برگشتى نداشته باشد. سرانجام يك روز آمدى و به همۀ ترديدهايم پايان دادى؛ در بسيج ثبتنام كرده بودى تا دورههاى آموزش نظامى را بگذرانى و بعد به جبهه اعزام شوى. تو رفتى و من همچنان چشم به راه بودم كه برگردى؛ برگشتى اما با تنى بىجان درون تابوت. پسرم، مادر نيستى كه حس آن روز من را بفهمى. گويا كمرم شكسته بود؛ اما وقتى به اين فكر مىكردم كه پسرم را در راه خدا دادهام، دلم آرام مىگرفت. على جان، ديشب پسرعمهات آمد و امانتىات را آورد. كاغذ تاشدهاى را به من داد و گفت: اين وصيتنامۀ على است. از او خواستم آن را برايم بخواند. از همه حلاليت طلبيده بودى و از من و پدرت خواسته بودى كه صبر پيشه كنيم. سطرى از آن همچنان در ذهنم باقى است، آن را حفظ كردم تا پيامت را به گوش بقيه برسانم: «در هر حال و هرجا كه هستيد، خداوند را فراموش نكنيد و هميشه وحدت و يكپارچگى را حفظ كنيد كه همين وحدت و يكپارچگى شما باعث مىشود كه عمر دشمن اسلام و انقلاب اسلامى كوتاه و كوتاهتر شود». ۲ - وصیتنامه شهید مهدوی[ویرایش]من وصیت نامه ام را با نام خدا و بعد با نام حسین علیه السلام سرور آزادگان و شهیدان آغاز می کنم. با نام خدای تعالی برای این که خداوند ما را آفرید و نعمتهای فراوانی در اختیار ما گذاشت و با نام حسین علیه السلام برای این که درس زندگی و درس مبارزه با کافران و ظالمان را آموخت. من همچون معلم استاد بزرگوارم حسین بن علی از مظلوم و ظالم بیزارم از مظلوم به خاطر ظلم پذیرفتن و از ظالم به خاطر ظلمش. و من که یک جوان شانزده ساله ای هستم درس آزادگی را از معلم خود آموختم و راه آن معلم را ادامه می دهم. در روزگار گه گاه نسیم الهی می وزد حال این نسیم را غنیمت بشمارید، و این جنگ هم نسیم الهی است که باید آن را غنیمت شمرد. من با خدای خویش پیمان بسته ام که تا آخرین قطره خونم را در راه او بـــه فرمان نائب امام زمان ، بت شکن دوران امام امت خمینی کبیر که طاغوت را با توکل به الله نابود کرد و ما را از بند طاغوت و استکبار رهانید و این است معنویت این انقلاب که نباید آن را فراموش کنیم و دست از تشتت و دو روئی و منافق بازی برداریم. «باید خدای را حاضر و ناظر به اعمال خود بدانیم و خدا نکند روزی را که خدا را فراموش کنیم در این صورت خدا نیز ما را فراموش خواهد کرد و آنانی را که خداوند متعال فراموش کند جز گروه منافقین و کافرین گروه دیگری نمی باشند. » برادران و خواهران، در هر جا و در حال که هستید خداوند را فراموش نکنید. در آنجا که خدا در قرآن می فرماید: « وَاَعْتَصِمُوا بِحَبْلِ الله جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَاذْكُرُوا نِعْمَتَ اللهُ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنتُم أَعْداءَ فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَاصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إخواناً » . « همه متمسك شوید به رشته ی خداوند و متفرق نشوید، و یاد کنید نعمت خدا را، بر شما، چون دشمن بودید، پس الفت داد میان دلهاتان، پس شما به نعمت خداوند برادر شدید ». و شما ای برادران و خواهران و شما ای پدران و مادران و در هر حال و هـــر جا که هستید خداوند را فراموش نکنید و همیشه وحدت و یکپارچگی را حفظ کنید که همین وحدت و یکپارچگی شما باعث می شود که عمر دشمن اسلام و انقلاب اسلامی کوتاه و کوتاهتر شود و شما ای امت حزب الله این فرزند پاک پیغمبر را تنها نگذارید که دشمنان اسلام بر امام عزیز این فرزند پاک و پیغمبر اسلام عزیز لطمه ای وارد کنند. از پدر و مادرم می خواهم که مرا به بزرگی خودشان ببخشند. و تو ای مادرم مرا باید ببخشی چون که من نتوانستم خوبیهایت را جبران کنم و در هنگام پیری عصای دستت شوم. و تو ای پدرم مرا باید ببخشی که شما را ناراحت کردم و نتوانستم زحمات شما را جبران کنم. ای پدر و مادرم من از شما حلالیت می طلبم از شما حلال کنید ، اگر در خانه حرفتان را گوش نکردم من از شما تشکر می کنم که مرا در تمام جهات راهنمائی کردید و باعث شدید کـه مـن بـه دامــــان فساد نیفتم و تو ای برادرم ، مرا ببخش که نتوانستم خوبیهایت را جبران کنم. برادر جان اگر چه من نتوانستم خوبی های پدر و مادرم را جبران کنم از تـو مـی خواهــم که از مادرم به خوبی نگهداری کنی. و چند کلمه با خواهرانم و تو ای خواهرم در مرگ من همچون زینب دشت کربلا استوار و مقام باش و برای شهید شدن من گریه نکن ، و شما ای خواهرانم اگر از من ناراحتی دید مرا باید ببخشید. و شما ای پدر و مادرم برای نماز خواندن بر جنازه من حتماً باید آقای آیت ا... آقا شیخ رضا صادقی گلوردی را دعوت کنید. برای دفن کردن من هر جا را که مادرم انتخاب کرد مرا دفن کنید. در خاتمه شما ای امت حزب ا... امام را تنها نگذارید. خدایا خدایا، تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار از عمر ما بکاه و بر عمر رهبر بیفزا. ردههای این صفحه : روحانیون شهید شهرستان نکا | شهدای بسیجی (شهرستان نکا) | شهدای روحانی استان مازندران | شهدای روستای لایی پاسند | شهدای شهرستان نکا
|
||||||||||||||||||||
