یکم خرداد ۱۳۴۵، در روستای واوسر از توابع شهرستان ساری به دنیا آمد. مادرش زهرا خلیلی و پدرش رحمن نام داشت. اول راهنمایی را در مدرسه روستای آجند در شهرستان نکا خواند و سپس در حوزه علمیه امام محمد باقر مشهد و مدرسه فیضیه قم تا پایان لمعتین به تحصیل علوم دینی پرداخت. مجرد بود. به عنوان بسیجی از لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب با تخصص مبلغ و تک تیرانداز و با کاروان محمد رسول الله قم به جبهه اعزام شد. چهارم دی ۱۳۶۵ (سال هفتم جنگ تحمیلی) در منطقه امالرصاص و در عملیات کربلای چهار بر اثر اصابت گلوله به سینه در بیست سالگی خلعت شهادت پوشید. پیکرش در منطقه جا ماند و مدت نه سال و هشت ماه مفقودالاثر بود. بیست و ششم شهریور ۱۳۷۵ تشییع و در گلزار شهدای آجند دفن شد. برادرش رحیم فتحی واوسری نیز به شهادت رسیده است. ۱ - تعهد سرخ[ویرایش]روز هفتم محرّم است و مادر دلنگران. سالهاست كه اينطور است. حالتى خاص دارد ايام محرّم. هر چه به تاسوعا و عاشورا نزديكتر مىشويم، بىقرارىاش بيشتر مىشود. آرام و ساكت به گوشهاى خيره مىشود و اشك مىريزد. قربان دلِ بىقرارش بروم. مادر است ديگر. مگر مىشود سالها از فرزندش خبرى نداشته باشد و آرامش داشته باشد؟ مثل اسپند روى آتش است، وقتى صداى درِ خانهمان بلند مىشود. فكر مىكند هر لحظه كسى مىآيد و از داداش رحمت خبرى مىآورد. احمد و صمد و عيسى و محمد هستند؛ اما رحمت و رحيم براى او چيز ديگرى بودند. پسرهايى كه پدر و مادر مىباليدند به بودنشان. بيرون مسجد روستا غوغاست. مردم جمع شدهاند تا عَلَم و كُتَل را ببينند. من و مادر به ديوار مسجد موسىبنجعفر عليه السلام تكيه كردهايم و داريم نگاه مىكنيم. جوانها زير علم و كتل را گرفتهاند و جلو مىآيند. يكى از آنها نوحه مىخواند و بقيه همراهىاش مىكنند. مادر به سينهاش مىزند و اشك مىريزد. چادرم را مىاندازم روى سرم و ناله مىكنم. براى غريبى امام حسين عليه السلام و همۀ شهداى گمنام گريه مىكنم. براى دل مادرهاى جوانهاى مفقودالاثر هم دعا مىكنم. مىدانم هيچ چيز بدتر از بىخبرى نيست. اينكه ندانى پسرت كجاست و چه مىكند! اسير شده يا شهيد! بىخبرى، دردى است كه اين سالها مادر كشيده. من آن را در چينوچروكهاى صورت او و موهاى سفيد پدر ديدهام. غصه، آدم را مثل شمع آب مىكند و بىخبرى، ذره ذرۀ وجود آدم را به آتش مىكشد. صداى نوحهخوان بالا مىرود و مردم با او همراه مىشوند. در عالم خودم هستم كه كسى به شانهام مىزند و صدايم مىكند: «اعظم! مادرت از دست رفت. كجايى دختر؟» به خودم مىآيم. چادر را كه از روى صورتم كنار مىكشم، بتول خانم زن همسايهمان را مىبينم كه دارد به صورت مادر آب مىپاشد. نفهميدم كى غش كرده. مادر چشمانش را باز مىكند و لبهايش به هم مىخورد: «رحيم و رحمت... زير عَلَم... صدايشان مىآيد...» به سمت عَلَم اشاره مىكند كه دارد روى شانۀ جوانها مىچرخد. از نگاهش مىفهمم كه رحيم و رحمت را ميان آنها ديده و صدايشان را شنيده. مىترسم حالش بدتر شود. يك دستش را من مىگيرم و يك دستش را بتول خانم. نمىخواهد از جا بلند شود؛ اما به اصرار بتول خانم راضى مىشود: «مىخواهم خوابم را برايم تعبير كنى.» بتول خانم اعتقاد دارد كه برخى خوابها صادق هستند و دلش مىخواهد مادر آن را برايش تعبير كند. شايد خوابش ربطى به ما دارد، شايد هم ندارد. به خانه كه مىرسيم، مادر تعارف مىكند و بتول خانم از خدا خواسته مىآيد داخل اتاق مىنشيند. براى مادر، آب قند مىآورم و براى بتول خانم چاى. - تسبيحى به دستم دادند كه فقط سه دانه داشت. يكى از دانهها زير دستم بود كه گفتند: «قدر اين دانه را بدان.» دانهها سرخ بودند و درخشان. درست مثل دانههاى انار. نمىدانم تعبير خواب بتول خانم چيست. مادر جرعهاى آب قند مىخورد و مىگويد: «خير است انشاءاللّه. تسبيح ياقوتى خوب است.» بتول خانم مىخندد و به خانهاش مىرود. ياد خواب خودم مىافتم، اما مىترسم آن را براى مادر تعريف كنم. مىترسم دلش بىقرار شود، بهخصوص كه در خواب پيكرى روبهرويم بود و چهرۀ رحمت را ديدهام. در همين مسجد موسىبنجعفر عليه السلام بود. در دلم مىگويم: «انشاءاللّه خبرى از او مىآيد.» نماز باصفايى در خواب خواندم، حرم حضرت معصومه خلوت بود و زيارت دلچسبى كردم. هرچند به پاى نماز و دعا خواندنهاى پرسوز داداش رحمت نمىرسد. صداى او در گوشم مىپيچد، وقتى دعاى كميل را باز مىكنم. انگار كنارم نشسته و دارد با من زمزمه مىكند. مادر مىرود سرِ صندوقچۀ چوبىاش. همان كه وسايل رحمت را داخلش گذاشته. مىدانم هر وقت دلتنگ مىشود مىرود سراغ آن. عينك، عمامۀ پاره شده، قبا، قدك، شالگردن، خودكار و مسواك داداش را از آن بيرون مىآورد. پيراهن سفيدى هم ميان وسايل بود، وقتى يازده سال پيش آنها را برايمان آوردند. آن را برداشتم يادگارى. دلتنگ كه مىشوم، پيراهن را مىبوسم و گريه مىكنم. تمام وسايل داداش، عطر او را مىدهد. عطرى كه هيچكجا مثل آن را نديدهام. عطرش مرا به دوران كودكىام مىبرد. به روزهايى كه داداش سوار دوچرخه مىشد و به مسجد مىرفت براى سخنرانى. هرجا مىخواست برود، با دوچرخه مىرفت. هيچ وقت راضى نمىشد با خودرو بيايند دنبالش. عمامه كه سرش مىگذاشت، مىگفت: «اين لباس، لباس پيامبر و على عليهم السلام است كه ما پوشيدهايم. ما با پوشيدن اين لباس، وظيفۀ سنگينترى در قبال مردم داريم.» پدرمان رحمان، او را يك ملّاى به تمام معنا و خطيب توانا مىدانست. مادرم زهرا هم به او مىگفت: شيخ رحمت! دعاها و نمازهاى نيمه شبش را همهمان دوست داشتيم. وقتى رفت حوزۀ مشهد و قم و جعفريۀ رُستَمكلا، فهميديم كه چه عشقى دارد براى طلبه شدن. كيف مىكرد كه حجرهاش در حوزۀ علميۀ قم، همان حجرهاى است كه امام خمينى در آن تحصيل كرده است. ارادتى خاص به امام و سخنانش داشت. گمشدهاش را در رسائل و مكاسب شيخ انصارى مىديد و مىگفت: «جويندۀ علم و دانش را، عزت دنيا و رستگارى آخرت است.» اين را به من كه مدرسه مىرفتم هم مىگفت. آن وقتها حرفش را خوب نمىفهميدم، اما از جملهاش خوشم مىآمد. همتش از بچههاى ديگر روستاى «آجند» بيشتر بود. پياده مىرفت روستاى «اطرب» و آنجا درس مىخواند. بچههاى ديگر روستايمان اينطور نبودند. بعضى از آنها به خاطر نداشتن مدرسه در روستا، دنبال علم و سواد نرفتند. اما داداش رحمت، هم در كشاورزى به پدر كمك مىكرد هم درسش را مىخواند. بعضى روزها با پدر خسته و كوفته از سرِ زمين برمىگشتند و رحمت مىآمد در آشپزخانه به مادر كمك مىكرد. يادم نمىآيد بهانه آورده باشد تا مدرسه نرود. تنها چهل روز مدرسه نرفت، آن هم اوايل انقلاب بود. رفت دنبال مطالعۀ كتابهاى شهيد مطهرى و بهشتى و امام خمينى. مرتب در راهپيمايىها شركت مىكرد. برنامۀ راهپيمايى روز قدس را براى مردم روستا راه انداخت و بين آنها اعلاميه پخش كرد. مادر روى شيشۀ عينك داداش رحمت دست مىكشد. آن را مىبوسد و مىگويد: «قربان چشمان قشنگت بروم مادر. مىشود مرا ببينى؟ آخر يازده سال است نديدمت مادر! تو مرا ببين!» مادر حسِّ غريبى دارد. روى لبش لبخند است و گوشۀ چشمش قطرهاى اشك. دستم را روى دستش مىگذارم. سرش را بلند نمىكند تا قطرۀ اشكش فرو نريزد. مىگويد: «يازده بار اعزام شد و يازده سال است مفقود شده. تمام اعزامهايش را از حوزه مىرفت و نمىرسيد بيايد خانه. يازده بار حسرت به دلم مانده بچهام را بدرقه كنم و نان و لباسى بگذارم در ساكش. اين حسرتها دلم را مىسوزاند. فقط كه دلتنگىاش نيست دخترم!» آهى مىكشد و حرفش را ادامه مىدهد: «بهار سال ۴۵ بود كه به دنيا آمد. تمام درختها شكوفه زده بودند و روستا رنگ و بويى تازه داشت. قبل از تولدش، خيلى به غذاهايى كه مىخوردم، حساس بودم. هر چيزى را نمىخوردم و هر جايى نمىرفتم. پدرت دست تنها بود و در كشاورزى كمكش مىكردم. نمىتوانستم مراقبت جسمى داشته باشم؛ اما مراقبت روحى داشتم. غذاهاى حلالى كه مىخوردم و دعاهايى كه مىخواندم، در رحمت تأثيرى ويژه گذاشته بود. خوب مىديدم چطور با بقيه فرق دارد. همه پىِ بازى و تفريح بودند، اما او هم، بازىاش را مىكرد و هم حواسش به نماز اول وقتش بود. ماه رمضان به دنيا آمد و حساس بود به نماز و روزه. اگر روزهخوارى و نماز نخواندن كسى را مىديد، خيلى مىرنجيد. با خودش عهد كرده بود كه اگر گناه كند، يك روز براى تنبيه نفْسش روزه بگيرد.» انگشتم را مىكشم روى پارگىهاى عمامۀ سفيد داداش رحمت. يادم است يك بار گفت: «با عمامهام مىتوانم زخم مجروحين را ببندم.» شايد آن را پاره كرده تا زخم رزمندهاى را ببندد. مادر معتقد است عمامه به جايى كشيده شده و دلش مىخواست بداند به كجا. روزى كه آن را به ما دادند، حرفى نزدند. شايد آنها هم نمىدانستند. خواب بتول خانم تعبير شد. سه دانه ياقوتى سرخ كه يكىشان را به او داده بودند. روستايمان سه مفقودالاثر داشت و خبر دادند يكىاش را پيدا كردهاند. داداش رحمت، همان ياقوت سرخى بود كه سفارش كرده بودند قدرش را بدانيم. ياقوتى كه سرش به سيمخاردار گير كرده و عمامهاش پاره شده بود. پيكرش را بىسر آوردند. خدا مىداند سرش در كجاى شلمچه افتاده بود. گفتند در عمليات كربلاى ۴ شهيد شده . شب قبل از عمليات توى مراسم حنابندان همرزمهايش گفته خواب ديدهام به كربلا مىروم و از رودخانهاى گِلآلود، عبور مىكنم. از پلاكش او را شناخته بودند. ايام شهادت حضرت زهرا عليهاالسلام بود كه پيكر داداش را آوردند. مادر متوسل شد به حضرت زهرا عليهاالسلام و از او صبر خواست. جگرش سوخت براى آن پيكر بىسر و عمامۀ پاره پاره. مردم روستاى واوسر آمده بودند به گلزار شهداى آجند. داداش رحمت را كنار داداش رحيم خاك كردند. داداش رحيم در عمليات محرّم شهيد شده و پايش را داده بود. مادر براى رحمت بىسر و رحيم بىپا مىگريست و به سينه مىزد. ميان گريههايش، وصيت داداش رحمت را از بلندگو مىشنوم: «از ملت قهرمان ايران مىخواهم كه با اتحاد و همبستگى، شيطان را از خود دور كنند و اهداف پاك شهيدان را پى بگيرند. شما كه توحيد عبادى داريد، توحيد عملى را هم به معناى كامل حفظ كنيد. همانطور كه تعدد، شرك است در درگاه خدا، در خلايق، تعدد و گروهگرايى يك شرك است. آن كه دست به تفرقه مىزند، موحد واقعى نيست.» صداى گريۀ مادر را نمىشنوم. جمعيت كه مىروند، فكر مىكنم حال مادر دارد بد مىشود. زير بغلش را مىگيرم تا بلندش كنم. مىگويد: «به داداش قول دادهام.» نمىدانم از چه حرف مىزند. برايم تعريف مىكند كه اصلاً دوست نداشته پسرهايش اسير يا مفقودالاثر شوند. مفقودالاثرى رحمت را يك امتحان الهى مىداند و راضى است كه امانتها را خوب پس داده. - يك روز رحمت پرسيد: مادر! تو كه رحيم را اينقدر دوست دارى، اگر خبر شهادتش را بشنوى چه مىكنى؟ گفتم دو ركعت نماز شكر مىخوانم. حالا رحيم و رحمت ندارد. هر دو كنار هم هستند و دارند مرا مىبينند. مادر روى به قبله مىايستد و قامت مىبندد. حس مىكنم قامتش ديگر آن شكستگىِ يازده سال پيش را ندارد. كنارش به نماز مىايستم. نمىخواهم برادرهايم با دلخورى نگاهم كنند. به دلم مىافتد كه آن دو ياقوت سرخ ديگر تسبيح به زودى پيدا خواهند شد. ۲ - فرازهایی از وصیتنامه شهید رحمت فتحی[ویرایش]... خدایا من از خود نیامدم تا خود روم.تو مرا اوردی و مرا به جانب خود در گرو راجعون قرار ده، من ز جوار تو امده ام در این دنیای پست باید روم همانجا که وعده تو است.فهمیدم انا لله را اگر نظر بنمائی مرا به وادی الیه الراجعون بر این خدایا ترا سپاس که در این مقطعه از تاریخ بودم،و با حرکت عظیم انقلاب هم اهنگ شدم،و در این سیل خروشان قرار گرفتم تا با اتحاد انا لله بنیان ظلم و ستم را بر کنم، تا با خون تزریق شده از ثارالله درخت پاک اسلام را ابیاری کنم و به سوی یاران عشق قدم گذارم.و با شوق به لقا تو لحظات اخر را سپری نمایم.اری به سرزمین ثارالله که الیه الراجعون است امدنم لذت بخش است به دست دوست. در این جبهه ها ملائک هر زمان ندا در دهند ارجعی الی ربک من میشنوم ندای حق را،جبهه وادی ایثار و عشق است هرکه عاشق شود ندای معشوق شنود مرگ را جز بقا چیزی دیگری پنداشتن عین جهل است مرگ پل الی لقا حق سرمده است خدایا مرا به عند خویش خوان از گمان و زبان خویش مرگ را به عنوان فنا نمیدانم قلب من میتپد برای نیل به تو معبودا انگیزه امدن به جبهه لبیک گفتن به ندای امام عصر و بانگ رسای امام و ناله های مظلومان و عزیزانی که زیر بمباران مزدوران بعثی به شهادت رسیدند بود از شما پدر و مادر مهربان میخواهم که مرا حلال کرده و در درگاه خداوند شکر گذار باشید و از درگاه حضرت حق علو درجه شهیدان را خواستار شوید،برادر و خواهر مهربانم راه امام را ادامه دهید از ملت قهرمان ایران میخواهم که با اتحاد و همبستگی شیطان را از خود دور کنند و اهداف پاک شهیدان را پی بگیرند از گروه گرائی که از وسوسه های شیطانی ست جدا خود داری کنند از طیف بازی که با خون شهیدان بازی کردن است و هدر دادن اثر خون شهیدان است پرهیز نمائید شما که توحید عبادی دارید توحید عملی را هم به معنای کامل حفظ کنید همانطور که تعدد شرک است در درگاه خدا در خلائق تعدد و گروه گرائی یک شرک اجتماعی است انکه دست به تفرقه میزند موحد واقعی نیست. سخنی به رزمندگان اسلام ای عاشقان لقا الله ای سالکان طریق الله ای غواصان بحر حب الله ای راکبان سفینه النجات ای نوری یافتگان ز مصباح الهدی در راه کمال و وصال ازلی ثابت باشید که حق همان است که یافتید اگر از این عالم ناسوت به جهان ملکوت طیران کردم مرا در کنار کشته های ده اله خفتگان منزل اعلا جویندگان مقصد و الماله جوار شهیدان محل دفن نمائید هر جا که تشخیص شما بوده مجددا از شما پدر و مادر عزیز میخواهم که مرا حلال کنید برادران و خواهران عزیز مرا ببخشید از تمام مردم روستا تقاضا دارم که مرا ببخشید تا خدا از من بگذرد. دست از طلب ندارم تا کام من بر آید یا جان رسد به جانان یا جان ز تن در آید. والسلام علی من اتبع الهدی ردههای این صفحه : خانواده دو شهید (نکا) | روحانیون شهید شهرستان نکا | شهدای بسیجی (شهرستان نکا) | شهدای تفحص شده (نکا) | شهدای روحانی استان مازندران | شهدای شهرستان نکا | شهدای عملیات کربلای چهار (استان مازندران) | مدفونان در گلزار شهدای روستای آجند
|
||||||||||||||||||||
