جانعلی دلاور اومالی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



جانعلی دلاور در سال دوم جنگ تحمیلی به شهادت رسید. ایشان با مسئولیت فرمانده دسته به اسلام خدمت می کرد و هنگام شهادت بیست و دو سال و یازده ماه سن داشت.


تولد

[ویرایش]

شهید جانعلی دلاور اومالی (۱۳۳۷ نکا _ ۱۳۶۰ گیلانغرب) متولد روستای زیبای اومال شهرستان شهید پرور نکا استان مازندران است. جانعلی دلاور در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش شهربانو خشنود و پدرش سبزعلی نام داشت.

تحصیلات و خانواده

[ویرایش]

جانعلی دلاور در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در مقطع دیپلم فنی با موفقیت پایان رسانید.شهید بزرگوار در سال ۱۳۵۷ ازدواج نمودند.

شهادت

[ویرایش]

جانعلی دلاور اومالی در عضویت بسیجی و در لشکر۲۵کربلا به عنوان فرمانده دسته به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۰/۱۰/۰۵ هجری شمسی در منطقه شیاکوه / گیلانغرب شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک شهید دلاور در مورخه ۱۳۶۰/۱۰/۱۴ تشییع و در امامزاده ابوالحسن کیا در زادگاهش دفن شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

شرح شهادت

[ویرایش]

بعد از شهادت جعفر احمدی اومالی و انتقال حسین حسین زاده به پشت خط، گروهان ما را برای استراحت فرستادند دو ساعت نگذشته بود که با بیسیم اعلام کردند شیاکوه دارد به دست دشمن می افتد و احتیاج به نیرو داریم شهید جانعلی دلاور گفت من جلوتر هستم و نیروها را اماده میکنم و میرویم به خط... همه جانعلی را میشناختند میدانستند چیزی که برایش مطرح نیست خواب وخوراک و استراحت است، استقامتش شگفت انگیز بود... ماشین ها اماده شدند، سوار ماشین شدیم و رفتیم...وقتی رسیدیم سربازی به طرف ما می دوید وقتی به هم رسیدیم گفت تپه را دارند میگیرن..

شهید دلاور از بچه هایی که از قبل انجا بودند موقعیت دشمن و استعداد مهمات خودی را پرسید..
فردی پرسید فرمانده نیروهای جدید شما هستی؟؟
شهید دلاور جواب داد بله
ان شخص جواب سوالات شهید را داد

شهید بعد از کسب اطلاعات به بچه ها گفت از سلاح استفاده نکینید فقط نارنجک استفاده کنید و خودتان را نشان ندهید تا ببینم دشمن چه عکس العملی نشان میدهد؟؟ بعد از حدود نیم ساعت اتش نیروهای دشمن کمتر شد ظاهرا متوجه شده بودند که نیروهای کمکی رسیده...تپه شیاکوه با تپه های دیگر فاصله داشت...غروب بود ابراهیم خدادادی و شهید دلاور و نجف شعبانپور و شهیدی دیگر داخل یکی از سنگرها رفتند...ابراهیم میگفت تا صبح کاری نمیتوانستیم بکنیم نه میتوانستیم بشینیم و نه میتوانستیم بخوابیم تیراندازی هم نمیتوانستیم بکنیم چون اگر تیراندازی میکردیم شناسایی میشدیم و با یک ار پی جی ما را میتوانستند از بین ببرند شهید دلاور گفت رفقا دشمن امد هیچ حرفی نزنید وقتی بیایند جواب انها را میدهیم حالا نوبتی از سنگر نگهبانی میدهیم...نوبت شهید دلاور شد به من گفت ابراهیم میتوانی به جای من نگهبانی بدهی؟؟؟ قبول کردم

شهید دلاور گفت:ابراهیم نخوابی؟؟
گفتم:نمیخوابم

شهید چند بار تکرار کرد ابراهیم نخوابی؟؟ بعد هم خوابید...شب از نیمه گذشته بود متوجه نیروهای دشمن شدم که برای شناسایی امده بودند...لحظه به لحظه به ما نزدیکتر میشدند حالا دیگر انقدر نزدیک بودند که میتوانستم انها را با دست بگیرم...حرکتی نکردم و فقط شهید دلاور را ارام با دست تکان دادم بیدار شد...با دست اشاره کردم سه نفر بیرون سنگر ما هستند...جانعلی هم با اشاره گفت کاری نکنم و یک نارنجک برای خودش گرفت و نارنجکی هم به ما داد و گفت نارنجک را با هم نیندازید باید با فاصله بیندازیم بعد از اینکه نارنجک ها را انداختیم و سرو صدا خوابید متوجه شدیم یکی از عراقی ها به شدت زخمی شده و دو نفر هم توانستند فرار کنند این یکی هم که زخمی شده بود خودش را پایین تپه انداخت و توانست فرار کند تا صبح کسی به سمت سنگر ما نیامد صبح هم نیروهای کمکی رسیدند...

جایی که ما بودیم در روز بخاطر نور و روشنایی نمی شد حرکت کنیم و فقط شب ها حرکت میکردیم.. بلند شدیم و رفتیم پشت سنگر...نیروهای جدید پرسیدند فرمانده شما کیست؟؟شهید دلاور خود را به عنوان فرمانده معرفی نکرد و فقط به عنوان سرپرست رفت جلو و پرسید بفرمائید، از کدام گروه هستید؟؟؟خود را معرفی کردند و گفتند ما نیروهای کمکی هستیم شهید گفت اگر شما نیروی کمکی هستید بروید پشت سنگر،اگر واقعا میخواهید کمک کنید کسی حق ندارد برود جلوی سنگر در همین حین یکی از برادران بالای تپه رفت و دشمن او را دید و زد... موقعیت این برادر مجروح جایی بود که کسی نمیتوانست انجا برود،شهید دلاور گفت یکی برود زخمی را بیاورد کسی قبول نکرد که برود، خود شهید دلاور خواست برود که گفتم جانعلی نرو انها تو را میکشند، شهید گفت من وجدانم قبول نمیکند که این رزمنده اینگونه جان بدهد و من در سنگر بمانم...بلند شد رفت زخمی را اورد پنج دقیقه نگذشت که ان مجروح شهید شد... در حین مشاهده ی شهید شدن این برادر بودیم که نیروهای ارتش امدند و گفتند اقایان دشمن از پشت به ما حمله کرده شهید گفت ما دیشب داخل شیار بودیم کسی نمیتوانست بیاید فرمانده ارتشی گفت به هر حال دیشب دشمن ما را محاصره کرده....شهید دلاور به فرمانده ارتشی گفت تو جلو بایست من دیشب استراحت کرده ام میروم به سمت پشت و جواب انها را میدهیم...حرکت کردیم به سمت پشت تپه تا از خط پشت محافظت کنیم، موقع حرکت شهید دلاور خواست جایش را عوض کند و از ما جلو بیفتد گلوله ی توپی جلوتر از شهید اصابت کرد شهید دلاور خودش را به من و شعبانپور رساند و گفت ابراهیم،نجف خدا حافظ این وداع اخر من است من اینجا شهید میشوم، رفقا هیچوقت نترسیده ام و افتخار میکنم که شهید بشوم، گفتم این چه حرفی است؟؟؟... در حالت درازکش بودیم شهید دلاور گفت من حرکت میکنم و به سنگر مقابل میروم..فاصله سنگر با ما پانزده متر بود حرکت کرد هنوز یک نفر مانده بود که به هدف خود برسد که گلوله ی توپ بین ما و شهید اصابت کرد گلوله به شهید نزدیکتر بود جانعلی فرصت ان را نداشت که حالت دراز کش بگیرد ما بلند شدیم تا حرکت کنیم که گلوله های توپ بعد هم امد ما دقیقا در نگاه دیدبان توپخانه عراق بودیم گلوله ی توپ که به زمین خورد شخصی را دیدم که از زمین به هوا بلند شد و بر زمین خورد من به شهید شعبانپور گفتم که جانعلی از دست رفت شهید شعبانپور گفت نه جانعلی نیست باقری بود که شهید شد به سختی توانستم برسم به شهید دلاور و خودم را انداختم روی جانعلی...دیدم که چند بار دهانش را باز کرد و بست، فرمانده ی شجاع ما دیگر شهید شده بود

زمانی که ایشان شهید شدند کسانی که با ما بودند خیلی ناراحت شدند که فرماندهی با این شجاعت از دستمان رفت... بعد از مدتی بلند شدیم دیگر انجا ماندن دیگر فایده ای نداشت، رمضان رمضانی هم امد و کمک کرد تا شهید رابرگردانیم پشت خط...مشغول انتقال شهید به عقب بودیم که یک ارتشی امد و گفت این مرد تمام کرده شما چرا خودتان را عذاب میدهید؟ صبر کنید اتش این توپ و تانک بخوابد بعد شما بروید..گفتیم ما به هر قیمتی شده این شهید را با خودمان میبریم عقب...زمانی که شهید را به عقب میبردیم به جایی رسیدیم که به هیچ عنوان نمیتوانستیم شهید را حرکت بدهیم، راه را هم گم کرده بودیم..من و شهید شعبانپور و رمضان رمضانی، شهید دلاور را همانجا گذاشتیم و میخواستیم برگردیم همان جای اولیه تا انجا وسیله ای بگیریم و برگردیم و شهید را با خود ببریم در راه که میرفتیم غاری بود داخل غار رفتیم دیدیم که زخمی های بسیاری انجا هستند به شهید شعبانپور گفتم من خودم را به مجروحیت میزنم «چون کسانی که سالم بودند را با امبولانس به عقب نمی بردند» تا بتوانم بروم عقب و با خودرو برگردم، شهید شعبانپور همین کار را کرد بعد از چند مجروح مرا هم داخل امبولانس گذاشتند...در بیمارستان صحرایی پرستاری با فریاد میپرسید

این که سالمه اینو چرا اوردین عقب؟؟؟
گفتم فرمانده ی من شهید شده من امده ام وسیله ای بگیرم و او را برگردانم عقب...شما لطفا ابروریزی نکن..پرستار ساکت شد و اجازه داد روی تختی یک ساعت استراحت کنم و به پرستار گفتم از براران کسی امد مرا صدا کن که من زودتر بروم ساعت پنج و نیم / شش بود که صدا زدند برادر از (؟؟) ماشین امده بلند شدم و خودم را سریع رساندم و حرکت کردیم.رفتم (؟؟) برادر علی حسن نژاد با برادری از روستای گلبستان شهرستان نکا بود وقتی مرا دیدند گفتند جانعلی شهید شده؟؟گفتم نه..گفت من همین الان خواب جانعلی را دیدم که جانعلی شهید شده گفتم نه کی همچین خبری داده؟؟؟ گفت من خودم خواب دیدم جانعلی با من خداحافظی کرد گفتم بله جانعلی شهید شد و بعد برادر علی حسن نژاد با ناراحتی اعلام کرد که جانعلی دلاور شهید شده و تمام برادران خیلی ناراحت و غمگین شدند وکه من دوباره از (؟؟) صبح امبولانس گرفتم و تا شیاکوه رفتم و شهید دلاور و شعبانپور را گرفتم و دیگر به......نبردم و مستقیم امدم سمت شهر گیلانغرب و انجا به برادران بهداری تحویل دادیم...در بهداری یکی از پرستاران دید که ما مازندرانی صحبت میکنیم پرسید شما اهل کجا هستید؟؟؟گفتیم مازندران شهرستان نکا..گفت من هم بچه بابل هستم با او صحبت کردیم و ادرس شهید دلاور را نوشتم و سر جنازه شهید را بستند و ما خداحافظی کردیم.










جعبه ابزار