• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

ابوالحسن محمدی رمدانی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



ابوالحسن محمدی رمدانی
Profile_shahid
اطلاعات شخصی
تولد ۱۳۴۶/۰۱/۰۲ روستای خرم چماز
تحصیلات سوم راهنمایی/ حوزه علمیه
وضعیت تاهل مجرد
نوع عضویت بسیجی / ل ۲۵ کربلا
مسئولیت آر.پی.جی زن / بیسیم چی
شهادت ۱۳۶۷/۰۳/۱۰ منطقه سیدصادق
محل دفن گلزار شهدای خرم چماز

دوم فروردین ۱۳۴۶، در روستای خرم‌چماز از توابع شهرستان نکا دیده به جهان گشود. فرزند سوم خانواده بود. پدرش ابراهیم، روحانی بود و مادرش رحیمه رضایی نام داشت. سوم راهنمایی را در مدرسه امام موسی صدر نکا خواند و سپس در حوزه علمیه نکا و مشهد به تحصیل ادامه داد. مجرد بود. به عنوان بسیجی از لشکر ۵ نصر با تخصص آر پی جی زن و بی‌سیم‌چی در جبهه حضور یافت. دهم خرداد ۱۳۶۷ (سال هشتم جنگ تحمیلی) در منطقه غرب سید صادق (سلیمانیه) بر اثر اصابت تیر به پهلو در بیست و یک سالگی خلعت شهادت پوشید. پنج روز بعد پیکرش تشییع و در زادگاهش خرم چماز دفن شد. وی شش بار به جبهه اعزام شد دوستانش علی رسولی، منوچهر ذاکری، محمد صادق باقری نیز به شهادت رسیده‌اند. برادرانش حسین و جبار جانباز هستند.


۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

ابوالحسن تازه از مینی بوس پیاده شده بود رطوبت هوای مازندران نفس کشیدنش را سنگین میکرد رحیمه خانم خانه منتظرش بود. چند ماهی بود که منتظرش بود و میشد یک ساعت دیگر هم منتظر بماند. راهش را از خانه کج کرد و راه افتاد طرف آدرسی که دوستش روی پاکت نامه برایش نوشته بود اول باید کاغذ رزمنده ای را به خانوادهاش میرساند و بعد میرفت خانه سه ماهی میشد که این اطراف نبود. اوایل دی ماه بود که راهی چالوس شده بود و آموزش دیده بود و کارت فرماندهی مالک اشتر را هم گرفته بود. از پانزده سالگی جبهه رفته بود و پنج شش باری اعزام شده بود اوایل برای اینکه اعزامش کنند مجبور شده بود شناسنامه اش را دست کاری کند تا سنش بالا بیاید یک کپی از صفحه اول گرفته بود و تاریخ تولد را در برگه کپی تغییر داده بود و دوباره از روی برگه تغییر داده شده کپی گرفته بود این کار کالای رایج آن روزها بود و کم وبیش همه از چم و خمش خبر داشتند. این سالها نزدیک به بیست ماهی را در جبهه گذرانده بود. جبهه رفتنها خیلی چیزها را در او تغییر داده بود دیگر آن حسن سابق نبود که وقت غذا خوردن بشقاب و لیوان مخصوص خودش را داشت و هیچ وقت عوضشان نمیکرد رحیمه خانم به او سخت نمیگرفت ولی شیخ ابراهیم پدرش گاهی به حرف می آمد. جبار و حسین هم میخندیدند و میگفتند آن حسن که ما میشناسیم از پس جبهه برنمی آید. این حد از حساسیت را آدم توی جبهه با خودش کجا ببرد؟! حسن ولی برای جبهه حاضر بود هرکاری بکند جبهه برایش مثل معشوقی بود که عاشق را سرتاپا به دلخواه خودش در آورده بود ریزریز شروع کرد به تغییر همان بار اول که از جبهه برگشته بود تغییراتش مشهود بود دیگر برایش فرقی نمیکرد توی چه بشقاب و لیوانی غذا بخورد و اصلاً بشقاب و لیوانی در کار باشد یا نه معنی محدودیت را با تمام پوست و گوشتش درك كرده بود جبهه از او چیزهایی گرفت و چیزهایی به او داد. فرزند سوم خانه بود و دو برادر بزرگ قبل از خودش داشت که این راه را رفته بودند برادرها جراحت برداشتند و حسن هم مجروح شد. حتی یکبار در مهران عقرب او را نیش زده بود ولی حسن هیچ وقت حرفی از این جراحات نمیزد پدر را هم منع میکرد که مبادا به خاطر مجروحیت او یا برادرش سراغ بنیاد برود و چیزی طلب کند او به اندازه کافی از جبهه سهم خودش را برداشته بود سهمی که هیچ جای دیگر ممکن نبود به او بدهند. سهمی که جبهه در بزرگ کردن او داشت. در خانه که باز شد حسن چشمهای آشنایی را در صورت زن .دید چشمهای منتظر و نگران شبیه چشمهای رحیمه خانم مادر خودش بود. چشمهای همه مادران شبیه به هم بودند ترسان و نگران و دلواپس فرزند حسن نامه را داد دست مادر رفیقش و کمی هم از پسر برای مادر گفت تا خیالش را آسوده کند چشمهای زن خیس شده بود و همزمان برق میزد از شوق حسن کوله اش را روی دوشش جابه جا کرد و مهیای رفتن شد وقتش بود که مادر را با نوشته های پسرش تنها بگذارد زن سرتاسر كوچه را با يك نگاه از سر گذراند و آرام طوری که کسی نشنود گفت مراقب خودت باش .پسرم این اطراف شیخها و بچه شیخها هستند که رزمنده ها را لو میدهند. حسن سرخ شد. تمام بدنش گرگرفته بود به سادگی زنی که روبه رویش ایستاده بود چشم دوخت و نفسش را تو داد. حرفهای منافقین دهان به دهان تا کجاها که نچرخیده بود سرپایین انداخت و گفت مادر جان من خودم هم شیخ هستم هم بچه شیخ این حرفها را هـ یکنند که ما را پیش مردم بدنام کنند زن خجالت کشید و حرفی نزد حسن خداحافظی کرد و راهی شد. هم منافقین پخش میک شیخ ابراهیم پدر ،حسن طلبه بود و حسن هم راه پدر را رفته بود اول حوزه امام صادق ۷ نکا درس خواند و بعد راهی مشهد شد و مدرسه موسى بن جعفر جبهه اگر نبود، اوضاع در حوزه خوب پیش میرفت. از بچگی جنگیدن را دوست داشت. روزهایی که هنوز توی همهٔ خانه ها تلویزیون نبود بچه های محل باهم جمع میشدند و در خانه یکی از همسایه ها برنامه های تلویزیون را تماشا میکردند یکی از سریالهایی که بین بچه ها خیلی طرفدار داشت زورو» بود. حسن به قدری زورو را دوست داشت که برادرهایش را مجبور میکرد در خانه او را زورو صدا بزنند! با چوبی که با آن ادای شمشیر در میآورد رؤیای زورو شدن را در سر می پروراند بزرگتر که شده بود از یادآوری این خاطرات با جبار به خنده می افتاد. حالا دیگر جنگ واقعی بود با اسلحه واقعی و قهرمان واقعی هم میخواست. جنگی که نمیشد ساده از آن گذشت و پای درس و بحث نشست. عید سال شصت و هفت ابوالحسن خانه بود. تا ششم فروردین هم ماند و بعد ساکش را بست برای مشهد میخواست ماه رمضان در جوار آقا باشد. دم رفتن چیزی در گوش مادر گفت که گونههای مادر را از خوشحالی قرمز کرد سفارش کرده بود این مدت که نیست مادر با خیال راحت بگردد و برای او کسی را پیدا کند میخواست ازدواج کند. پای حسن اما تازه به مشهد رسیده بود که خبرهای بد .رسید فاو سقوط کرده بود و اوضاع هیچ خوب نبود تازه سوم ماه رمضان بود که حسن ساکش را برای جبهه برداشت و از مشهد عازم شد خبری به خانه نداد و همه چیز را گذاشت برای .بعد وقتی رسید منطقه تازه تلفن را برداشت و با رحیمه خانم حرف زد. مادر خیلی زودتر از چیزی که او فکر میکرد دست جنبانده بود یکی را برایش انتخاب کرده بود و حرفهای پیش را هم زده بودند و مانده بود حسن بیاید و حرفهای جدی تر زده شود حسن پشت تلفن سکوت کرد نمیدانست چطور باید به مادر ماجرا را بگوید. مادر پشت سر هم می پرسید مگر زن نمیخواستی؟ پس چرا نمی آیی نکا؟ حسن يك كلمه گفت نه فعلاً داستان عروسی و زن گرفتن من را بگذار کنار و آرام آرام گفت که دوباره به جبهه برگشته حسن در نامه ای برای خانواده اش نوشت: بار سفر را بستم و از دیار خویش کوچ کردم پدر بزرگوارم را و مادر والا گهرم را برادران و خواهران گرامیام را به خاطر دوستی تو ترك گفتم و وداع کردم تا به سوی جوار تو کوچ کنم و به لقای تو برسم. برای ازدواج حسن استخاره گرفته بودند و استخاره بد آمده بود مادر ولی میدانست که باید صبر کند. وقتی حسن نبود هیچ خبری از او نداشتند و برای همین انتظار هر خبری را داشت شیخ ابراهیم عملیات کربلای چهار و کربلای پنج هم منطقه بود و پدر و پسر باهم میجنگیدند با این حال حسن خودش را از پدر مخفی میکرد تا از مسؤولیتش باخبر نشوند. حالا حتی شیخ ابراهیم هم در جبهه نبود که برای خانه خبری بیاورد. دهم خرداد بود که خبر از غرب سید صادق عراق به خرم چماز .رسید مادر منتظر بود تا یکی از دوستان حسن نامه ای برایش در خانه بیاورد که از طرف بنیاد در خانه شان را زدند و خبر شهادت حسن را دادند. همه آرزوی مادر در يك لحظه رنگ باخت حالا تنها و تنها میخواست پیکر پسرش برگردد پیکری که حسن سفارش کرده بود نگذارید بین دشمن بماند.

۲ - وصیتنامه شهید محمدی

[ویرایش]

بنام اوکه از اوئیم ، با اوئیم و بسوی او میرویم . انالله وانا الیه راجعون خدایا هرگز جرات این را در خود نمیبینم که از تو طلب شهادت نمایم ، وقتی بخود مینگرم و بعد به آنها که رفتند. آنها که عاشقانه و به جرات از تو، طلب شهادت میکردند مینگرم، هرگز خود را لایق شهادت نمی بینم خداوندا توفیقی نصیبم نما که همچون عاشقان آخر الامر اگر مردن است چه امروز و چه فردا مرگ ذلت بار به همراه نداشته باشم. مرگی را بهمراه داشته باشم که باعث افتخارو و سربلندیم باشد آنهم شهادت است. آری شهادت را در آغوش میگیرم ، اگر بدانم که مورد لطف تو الله قرار گرفته ام و گناهانم بخشیده شده ، حاضرم بدنم آماج هر نوع گلوله دشمن شود خداوندا ، حاضرم بدنم پودر شود ، بسوزد ، خاکستر شود ، قطعه قطعه شود اما سربلند در روز قیامت در پیشگاهت، اما نامه اعمالم بدست راستم باشد. و در پیشگاه شهداء ، در پیشگاه معصومین ، در پیشگاه امام عزیزم سرفراز باشم خداوندا ، حاضرم در این دنیا بدنم فلج شود، زجر بکشم ، چشمانم نابیناشود و در راه تو قطع نخاع گردم، اما در روز قیامت سرفراز باشم . خدایا چقدر برایم خجالت آور است که روسیاه وارد محشر شوم لذا روسفید وارد محشر شوم جبهه را منزل خود قرار داده ام ، جبهه را همه چیزخـود دانسته ام اما با بیقراری یا دلهره که آیا جبهه آمدنم به سنگرها مورد رضای تو یا الله میباشد؟ این سئوال مرا بجوش آورده ولی باز خود را دلداری میدهـ و بجوار رحمتت نائل آید ، خودت فرموده ای بنده من بسوی پروردگارت رجعت کن که او راضی از تو و تو راضی به رضای او هستی ، با بندگان خالص من همنشین شو و در بهشت من وارد شو. خدایا بار سفررا بستم و از دیار خویش کوچ کردم، پدر بزرگوارم را و مادر والا گوهرم را ، برادران و خواهران گرامیم را بخاطر دوستی تو ترک گفتم و وداع کردم بسوی تو کوچ کنم و به لقای تو برسم ، خدایا ترا به فاطمه زهرا سلام الله علیها و پدرش رسول خدا صل الله علیه و آله و همسرش علی علیه السلام و حسن و حسینش قسمت میدهـم که شراب مست کننده عشق وجودت را که شهادت باشد به کامم بچشان و نصیبم گردان ، خدایا من میخواهم هرچه زودتر به لقای تو برسم و همچون مشتاقان که اشتیاق بلقای تو دارم و تشنه شراب عشق وجودت هستم. وَاشتَاقُ إِلى قُرْبكَ فِي الْمُشْتَاقِينَ وَادْنُوَمِنكَ دُنُو المُخلصین ، که چه زیباست مقام مشتاقین که ســـــــوی معبودشان پرواز میکنند و در جوار معشوق خویش عشق بازی میکند و خط روحانی و معنوی عجیبی دارند این پرندگان دیار دوست خدا یا شایستگی این مقام م را بد عطاء کن تا در جوار تو و رسولت محمد و علی و حسن و حسین سیدالشهداء و دیگر ائمه علیهم السلام باشم . انشاء ا... اکنون جنگ بمرحله حساس رسیده است ، امروز دشمنان اسلام مخصوصا آمریکای جنایتکار علنا وارد جنگ با ایران شده است و سعی میکند که به هر نحوی شده این انقلاب اسلامی را سرکوب و سرنگون کند تا بتواند بر ملت ایران و ایران اسلام تسلط داشته باشد اما زهی خیال باطل که آیا این پاسداران و بسیجیان وارتشیان جان برکف و قهرمان اجازه چنین کاری را میدهند ؟ آیا میگذارند که دوباره ستمشاهي پهلوی و تسلط آمریکا بر ملت مسلمان ایران شود؟ هرگز ، هرگز ، هرگز. هیهات من الذله ، امروز جوانان حزب الله باید همچون یاران حسین به ندای هل من ناصر حسین زمان لبیک گفته و بسوی جبهه ها بشتابند و نگذارند دشمنان اسلام دوباره برما تسلط پیدا کنند

اینجانب ابوالحسن محمدی فرزند حاج شیخ ابراهیم محمدی برحسب وظیفه خود احساس کردم که در این برهه از زمان نشستن درخانه ننگ و خیانت باسلام است لذا تصمیم گرفتم بسوی جبهه روانه شوم و به برادران عزیز بسیجی در رزمشان کمکی بکنم در این آخرین لحظات چند وصیتی به ملت قهرمان ایرانی بالاخص نکاء دارم : ای مردم بسوی خدا کوچ کنید و حب دنیا را از دل خود بزدائید افرادی که حب دنیا در دلشان ریشه دوانیده و رشد و نمو کرده پست ترین افراد روی زمینند و از خداوند عزوجل دور هستند. زیرا قرآن کریم میفرماید : ولا نكون كالذين نسوا .. فانسيهم انفسهم اولئک هم الفاسقون . واگر حب دنیا در قلب شما باشد گرفتاری زیادی بدنبال دارد باعث فقر و تنگدستی ، جدائی و - تفرقه و امثالهم میشود اگر این حب را بیرون کنید همیشه پیروزید. ملت ایران و ملت قهرمان شهرستان نکاء ، امروز بزرگترین شکست که متوجه اسلام و انقلاب اسلامی است تفرقه و جدائی بین ملت آن انقلاب و ممکلت اسلامی است سعی کنید که با هم اتحاد داشته باشید و بخاطر دیگران دین و آخرتتان از دست ندهید، زمام امورتان را به صالحان دهید و در کارهایتان با علما مشورت نمائید تا اینکه راه درست و صحیح را بیابید زیرا علماء بزرگ اسلام تجسم عینی اسلام هستند و آینه تمام نمای قرآن و دین حق میباشند شما باید قدر علماء بزرگ اسلام را بدانید و به رهنمودهای آنها در رابطه با جنگ و انقلاب گوش فرا دهید و بدان عمل کنید مخصوصا " جان جانان، تجسم عینی اسلام نائب امام روح الله الموسوی الخمینی ، که تمام دشمنان اسلام نقشه هایشان با یک سخن ایشان نقش بر آب میشود. اما چند کلمه به جوانان: ای جوانان، ای کسانی که نسبت به انقلاب اسلامی بی تفاوت هستید و دیده میشود که دنبال ناموس مردم هستید تا کی میخواهید به همین حال باشید ، تا کی میخواهید اسیر دست شیطان باشید، چرا بخودتان نمی آئید ، چرا به خویشتن خویش رجوع نمیکنید، چرا خودتانرا از این ذلت وخواری نجات نمیدهید . امروز دنبال ناموس مردم رفتن بهتر است یا به جبهه رفتن و به اسلام و مسلمین خدمت کردن؟ کمی فکر کنید ببینید کدام بهتر است بخدا قسم امروز خدمت به اسلام کردن برای شما بهتر است تا دنبال ناموس رفتن؛ شما شیعه مسلمان هستید شخصیت خود را به کارهای هرزه و زشت نفروشید و بوسیله اسلام و عبادت در راه خود و به شخصیت خود جلا بدهید و ارزش قائـل شوید هم زمان ما و دوستان عزیز من بعد از من را هم را ادامه دهید و سنگر را خالی نگذارید، راه من این است : حزب فقط حزب خدا ؛ جنگ، جنگ تا رفع فتنه در عالم. پدروما در عزیزم ، امیدوارم که مرا ببخشید که شما را اذیت کردم و به حرفتان گوش ندادم از من راضی باشید و مرا عفو کنید. والسلام.






جعبه ابزار